|
|
|
منوچهرجمالی |
|
|
|
|
|
|
|
|
انسانِ
تلنگری
«جهان بینش»در
انسان
از یک
تلنگر، پیدایش
می یابد
درفرهنگشهر
«انسان،
موجودیست که
حسّاسیت در
ادراک و شناخت
دارد»
ماننده
دانه زیر
خاکم
موقوف
اشارت
بهارم
چرخیست
کزان چرخ یکی
برق بتابد برچرخ
برآئیم و زمین
را بنوردیم
حقایقهای نیک
وبد به شیر
خفته میماند که
عالم را زند،
برهم چودستی
برنهی براو
مولوی
بلخی
فرهنگ
ایران ، در
همه پدیده ها
، به بُن و تخم
و ریشه آن اهمیت
میداد . باید
تخم و بن هرچیزی
را شناخت و
دانست ، تا
بتوان آنرا
شناخت.وقتی
تخم چیزی را
داریم ، میتوانیم
به همه آن برسیم
. اگرانسان ، « تخم و
بُنِ
، هر بینشی
را در خود
داشته باشد،
کفایت میکند ،
چون آن تخم و
بُن را ، در زمین
وجود خود ، یعنی
در تن خود که «
آرمیتی » است میکارد،
و آن تخم میروید
و میشکوفد، و
درختی پرشاخ و
برگ و تنومند میشود
. به انسانها
باید تخم و
بزرِ بینش را داد ، تا
آن را درهستیِ
خود بکارد . اینست
که تئوری
معرفت انسانی
در فرهنگ ایران،
از کوچکترین و
ظریفترین چیزهائی
که « حسّ »
میکنیم آغاز میشود
. « یک مزه »
کفایت میکند
تا انسان ، بنیاد
یک چیزی را در یابد
. یکبار بو کردن،
کفایت میکند
که انسان ،
وجود و ماهیت
هر چیزی را
بشناسد . « یک پیام
» کفایت میکند
که انسان ،
خدارا بشناسد
. پیام که
paite`gama
با شد ،به
معنای « ترانه
نی » است . کیکاوس
یک ترانه
کوتاه از
رامشگر
مازندرانی میشنود
، و با شنیدن این
ترانه ، انگیخته
میشود ،که کاری
بکند که از
همه پیشینیانش
فراتر بتازد .
من از
جمّ و ضحاک
واز کیقباد فزونم
ببخت و بفرّ و
نژاد
فزون
بایدم نیز از
ایشان هنر جهانجوی
باید سر تاجور
این
رامشگر
مازندرانی
چنین
گفت کز شهر
مازندران یکی
خوشنوازم
زرامشگران
و این
ترانه را برای
کاوس خواند
ببربط
چو بایست
،برساخت رود برآورد
مازندرانی
سرود
که
مازندران شهر
ما یاد باد همیشه
برو بومش آباد
باد
که در
بوستانش همیشه
گلست
بکوه اندرون
لاله و سنبلست
هوا
خوشگوار و زمین
پرنگار
نه گرم ونه
سرد و همیشه
بهار
نوازنده
بلبل بباغ اندرون
گرازنده آهو
براغ اندرون
همیشه
نیاساید از
جست و جوی همه
ساله هر جای،
رنگست و بوی
گلابست
گوئی بجویش
روان
همی شاد گردد
زبویش روان
دی و
بهمن و آذر و
فرودین
همیشه پر از
لاله بینی زمین
همه
ساله خندان لب
جویبار
بهر جای باز
شکاری
بکار
سراسر
همه کشور
آراسته
زدینار و دیبا
و از خواسته
بتان
پرستده با تاج
زر
همان
نامداران زرین
کمر
کسی کاندر
آن بوم آباد نیست بکام
از دل و جان
خود شاد نیست
چو
کاوس بشنید از
او این سخن یکی
تازه اندیشه
افکند بن
دل
رزمجویش ببست
اندر آن
که لشگر کشد
سوی مازندرانA
باشنیدن
یک ترانه از
رامشگر
مازندرانی که
از میهنش ،
مازندران یاد
میکرد ، کیکاوس
بن اندیشه ای
تازه افکند که
به جهانگیری
برودو
مازندران را
که کسی تا
کنون نگشوده
است ، بگشاید . درست در
این داستان میبینیم
که فرهنگ ایران
به سختی، اندیشه
« جهانگیری » را
می نکوهد . ولی
شنیدن این
ترانه ، ماجرائی
بزرگ به وجود
میآورد . در
اثر شنیدن همین ترانه
رامشگر
مازندرانی
است که رستم،
در پایان
مجبور میشود به
هفتخوانش
برود ، ودر
هفتخوان ، با یافتن
« تو تیای
چشم » ، که در
چشم کیکاوس و
سپاه ایران میریزد
، چشمان آنها
را ، که در اثر بی اندازه
خواهی کورشده
اند ، بینا میکند
. این
همان « پیام » یا
« ترانه نای «
است که چنین
چنبشی پدید میآورد
.
اینست
که باید از
برابر نهادن
واژه « پیامبر
» با واژهِ «
رسول » ،پرهیز
کرد . پیامبر
در فرهنگ ایران
، کسی نبوده
است که از خدا
، پیامی ،
محتوای امر و
نهی و شریعت بیآورد
. بلکه پیامبر
کسی بوده است
که با یک
ترانه نای ،
در خرد و جان
انسانها ، اندیشه
های نو میانگیخته
است .
برابرنهادن این
واژه های عربی
با واژه های ایرانی
، سبب مسخ
ساختن و نابود
ساختن فرهنگ ایران
میگردد . اینست
که زرتشت نیز
گاتا یا «
گاهان» را میآورد
که « سرودهای نی
» هستند ، چون
گاتا ، جزو یسناها
، یا سرودهای
نی و جشن ( یسنا)
قرارداده شده
اند . ویژگی
این سرودهای
زرتشت ، آنست
که انسانها را
میانگیزد، تا
خود بیندیشند
. پیامش ، فقط
انگیزه و
تلنگر است .
البته
در داستانهای
کاوس ، همه این
ویژگیهای « انگیزانندگی
» زشت و مسخ و
زشت ساخته شده
اند .چنانچه دیده
میشود،در این
داستان، از
همان آغاز،
رامشگر
مازندرانی ، رامشگر دیوی
خوانده میشود
، و ترانه و
موسیقی او ،
اغواگر به
فزونخواهیست .
موسیقی و کشش
، اغواگر و
گمراه سازنده
و اهریمنی است
.
همانسان
که انسان در
شنیدن یک آهنگ
و ترانه ،
چنان انگیخته
میشد که بسراغ
ماجراهای
خطرناک میرفت
و در پایان
آزمایشها ، چشم خورشید
گونه را می یافت
، همانسان ، « بوی یک
دسته گل »
انسان را به بینش
آسمان و خدا میکشاند
. البته خدایان
فرهنگ زنخدائی
، هرکدام با
گلهائی اینهمانی
داشتند . طبعا
بوئیدن دسته
همه گلها ،
استنشاق کردن
این خدایان
باهم بود که
سرمستی میآورد
. اساسا واژه « بوی » در
فرهنگ ایران ،
نه تنها به
همه ،
بلکه به « کّلِ
شناخت » گفته میشود
. بوئیدن، که
اصل جستن و « یوزیدن
» و پژوهش کردن
است ، به شناخت
میرسد .
دانشمندان ،
امروزه کشف
کرده اند که بینی
انسان ، ده
هزار بو را میتواند
از هم تمیز
بدهد . نیاکان
ما در آغاز متوجه
توانائی و
حساسیت
فوق العاده بویائی
شده بودند که
خود واژه « بو»
را به کلیه
اندامهای
شناخت و همچنین
گویائی داده
اند . اینست که
در داستان دیگر،
اهریمن به
کاوس ، یک
دسته گل میدهد
تا ببوید ، و
با این بوی گل
است که اهریمن
اورا میانگیزد،
تا آسمانها را
بپیماید و راز
آنها را بیابد
یا بسخن دیگر
، به حریم بینش
خدایان تجاوز
کند .
بیآمد
به پیشش، زمین
بوسه داد یکی
دسته گل به
کاوس داد
چنین
گفت کین فرّ زیبای
تو همی
چرخ گردان سزد
جای تو
یکی
کارمانده
است تا
در جهان
نشان تو هرگز
نگردد نهان
چه
دارد همی
آفتاب از تو
راز
که چون گردد
اندر نشیب و
فراز
چگونه
است ماه و شب و
روز چیست برین
گردش چرخ ،
سالار کیست
گرفتی
زمین و آنچه
بد کام تو شود
آسمان نیز در
دام تو
دل
شاه از آن دیو
، بیراه شد روانش
از اندیشه
کوتاه شد
در
فرهنگ ایران ،
ضمیر انسان،
همان سیمرغ
چهار پر است .
چنانکه رد پای
آن در اندیشه
های مولوی باقی
مانده است
تومرغ
چهار پری تا بر
آسمان پری تو از کجا
و ره بام و
نردبان زکجا
پس ضمیر،
دارای چهار نیروست
که جان +
روان و بوی + آئینه
+ فروهر
باشند ،
و درست فذهنگ
ایران ، بینش
و اندیشیدن
را، همین
پرواز مرغ
چهار پر میدانست،
که به آسمان
نزد خدایان میرود
، و با آنها میآمیزد
. و بینش انسان
، درست همین
وصال با خدایانست
. از اینرو بینش
، همیشه شادی
و سرخوشی آور
است. و این
سرخوشی بینش
را « دیوانگی
» میخواندند .
اگر دقت شود دیده
میشود که در
داستان کاوس ،
وارونه این
اندیشه ، رفتن
به آسمان ،
تجاوز به
آسمان که جایگاه
خداست بشمار میآید
. در حالیکه در
فرهنگ نخستین
ایران ، آسمان
جایگاه
همآغوشی
انسان با
خداست .
الهیات
زرتشتی،
وارونه خود
زرتشت ، راه
پرواز انسان
رابه آسمان ،
در بینش می
بندد .اینست
که داستان
کاوس در زیر
دست موبدان
زرتشتی ، دستکاری
و مسخ شده است
، تا نشان
داده شود که
پرواز به آسمان
( معراج ) برای
انسان ، گناه
آمیز است . هیج
انسانی نباید
به اندیشه
پرواز به
آسمان بیفتد .
دستیابی به چنین
بینشی،
فزونخواهیست
.این اهریمنست
که دسته گل
خوشبوی معرفت
را به کاوس میدهد،
تا به پرواز
به آسمان
اغوا شود و به آسمان
تجاوز کند، و
در اندیشه آن
برآید که
آسمان را تصرف
و تسخیر کند .
او جای
چهارپر ضمیرش
، چهار عقاب
را به تختش می
بندد ، و پیش
منقار آنها ،
به گونه ای
گوشت میآویزد
،که هیچگاه
منقارشان به
گوشت نمیرسد
،ولی چنان نزدیکست
که آنهارا همیشه
میانگیزد. اینست
که عقابها به
هوس رسیدن به
گوشت ، پرواز
میکنند و
بآسمان میروند
، ولی هیچگاه به
خوراک خود نمیرسند
و وامانده از
خوراک ، بی نیرو
میشوند، و تخت
کاوس از آسمان
به ز مین میافتد
و او نمیتواند
به معرفت
آسمان برسد .
کاوس در اثر این
فزونخواهی و
اقدام( خواست
بینش آسمان و
خدا ) ،
گناهکار شده
است . این
روایت موبدان
زرتشتی از
داستان کاوس
است ، که
البته در اصل
چیز دیگری
بوده است . دراین
داستان نشان
داده میشود که
راه همه ،
به خدا و
اهورامزدا
بسته است ، و
هیچکسی به بینش
او دسترسی
ندارد. در حالیکه
زرتشت
وارونه این ،
میخواهد
مردمان را «
همپرس »
اهورامزدا
کند. روایتی
که موبدان از
زرتشت کرده
اند ، روایتی
است برضد
فرهنگ اصیل ایران
، واین روایت
تنگ بینانه آنها ،
سبب شکاف
خوردگی بزرگ و
التیام ناپذیر
در جامعه ایران
شد ، و
بالاخره این
تنش و کشمکش
که بهترین
نمادش ، رستم
و اسفندیار
در شاهنامه ،
و بهمن و
دختران رستم
در بهمن نامه
است ، به
نابودی
حکومت ایران،
و شکستِ آموزه
خود زرتشت
انجامید . دیگر
صلاح نیست که
امروزه کسی اینگونه
برخوردها را
با فرهنگ ایران
داشته باشد .
تصویر این
موبدان از
زرتشت که هنوز
نیز به آن وفا
دار مانده اند
، تصویر فاجعه
آوریست . یکبار
قادسیه ، بس
است . فرهنگ ایران
، کوه البرز
است، و زرتشت
، چکاد همین
فرهنگست ، و
ماباید از این
فرهنگ بالا
برویم تا به
آن چکاد برسیم
. این فرهنگ ایران
ء در همین
بندهشن و گزیده
های زاداسپرم
و روایات پهلوی
و دینکرد ..... باقیمانده
است ، فقط این
فرهنگ را در این
متون ، مسخ
ومُثله کرده
اند، تا در
تصویری که
آنها از زرتشت
و اهورامزدا
داشته اند ،
بگنجانند . دریای
فرهنگ ایران
را خواسته اند
در کوزه
تنگ خود که از
زرتشت و آموزه
اش داشته اند
بگنجانند . ما
زرتشتی را که
آنها شکست
داده اند ( نه
اعراب )، میخواهیم
دو باره پیروز
سازیم . ما به پیام
او ، به ترانه
نای او ،
مستقیما گوش میدهیم
، و این ترانه
، همانند آن
ترانه رامشگر
مازندرانی و
بوی دسته گل
خدایان ، مارا
به بینشِ
آسمان زرتشت میرساند
. چنانچه گفته
شد ، خدایان ایران
، اینهمانی با
گلها دارند . یک
دسته گل ، بوی
همه خدایان را
باهم آمیخته ،
مارا به معرفت
رازهای آسمان
میانگیزد.
اگر
دقت شود،
این شنیدن
ترانه یا پیام
، این بوئیدن
گل یا
بوسیدن کتف ،
همه ، « تلنگر »
هستند . انسان
، وجودیست بسیار
حساس
که با یک
تلنگر، به اوج
معرفت خود میرسد
. انسان ، نیاز
به خروارها
تعلیم
دموکراسی از
روشنفکران ، یا
به خروارها
وعظ و تخصص از
آخوندها و
موبدان برای «
دین » ندارد ،
تا بداند تجربه
ژرف دینی
کدامست و جهان
آرائی و کشور
آرائی چیست .
مفهوم « تلنگر ، و انگیحتن ناگهانی » را چنانچه دیدیم در شاهنامه ، در راستای منفی و زشت بکار برده اند ، و این نشان میدهد که الهیات زرتشتی، برضد این گونه معرفت بوده است ، چون انگخته شدن با تلنگر به بینش ، بیان خود جوشی و اصالت انسان در بینش است . به عبارت دیگر ، تصویر انسان حّساس که از شنیدن « ف » میفهمد که سخن از فردوسی میرود ، واز یک مزهِ سر.زبان، میفهمد که خوردن این خوراک خطرناکست ( داستانی که مولوی از سرعت بینش در مثنوی میآورد ) ، و از یک بوئیدن ، دنبال بو میرود، تا به شناخت کامل برسد ، یا از یک لقیه ( دیدار ناگهانی نخستین ) به جستجوی یار میافتد، و یا در منطق الطیر با یا فتن یک پر از سیمرغ( نشان + رد پا )، تا یافتن سیمرغ از پا نمی نشیند ، مورد قبول موبدان نبوده است . آنها میخواستند که « گستره معرفتِ سانسور شده خود» را به همه تلقین کنند ، و جا برای هیچ « پیدایش معرفت نوینی » باز نگذارند . در حالیکه « انگیخته شدن به بینش » ، همیشه پیآیندهای غیر منتظره دارد، و کسی نمیتواند از پیش بداند که چه اندیشه هائی، از گوهرِ پوشیده، بیرون خواهد تراوید . پدیده « بوسه اهریمن » که در داستان ضحاک مانده است ، بیان همین پیآیندهای غیر منتظرهِ « انگیختن» هست .آزادی ، همیشه رویدادهای غیر منتظره میزاید . آزادی ، همیشه با تصمیمات ناگهانی ، و از پیش تعیین نا