نگاهی گذرا
به هستی شناسی
در فلسفه
اروپایی
از
سقراط تا آغاز
دوره نوزایی
مهدی عاطف
راد
برای
سقراط هستی
شناسی چندان
جالب توجه و
دارای اهميتی
اساسی نبود.
مسئله اصلی
فلسفی برای او
به جای هستي
شناسی، انسان
شناسی و
اخلاق بود. او
برای معلومات
انسان ارزش
زيادی قائل
نبود و می گفت
آن چيز هايی كه
فكر می كنيم، می
دانيم، اغلب
مجموعه ای از
مجهول ها و
نادانسته ها
هستند كه ما
به خطا و از سر
باطل گمان می
كنيم كه آن ها
را می شناسيم،
یا ابلهانه تر
از آن، به
شناخت آن ها
یقین قاطع می
یابیم.
سقراط
می گفت كه
داناترين
مردم كسانی هستند
كه می دانند
چيزی از هستی و
جهان نمی
دانند. او می پرسيد:
« ما
را با
انديشيدن در
باره ی
طبيعيات چه
كار؟»، و خود
پاسخ می داد
كه دانايی
ارزش چندانی
ندارد، زيرا
به شدت در هم
آميخته است با
نادانی و وهم
و پندار بافی، به
طوری كه حد و
مرز آن ها
قابل تمييز و
تفكيك نيست.
افلاطون
گوهر بنيادين
هستی را
واقعيتی ابدی،
مستقل از زمان،
تغيير ناپذير،
يكپارچه و
تقسيم ناپذير
می دانست و
تغيير و تحول
را امری پنداری و
غير حقيقی می
شمرد. او بر
اين باور بود
كه ماده ازلی و
ابدی است، ولی جهان
موجود قديم
نيست و آفريده
شده است، اما
نه از هيچ،
بلكه از مواد
نا منظم و
دچار جنبش
آشفته و مغشوش
پيشين. به اين
مواد نامنظم،
خالق نظم
بخشيده، سپس
عقل را در روح
و روح را در تن
جا داده است و جهان
را در مجموع
به عنوان
موجودی
جاندار كه
دارای روح و
عقل است، درآورده
است. افلاطون
جهان را كروی و
همگن می دانست
كه به طور
دائمی می
چرخد، و
چهار عنصر اصلی،
تشكيل دهنده
جهانند كه با
يكديگر نسبت
های معينی
دارند و نسبت
آتش به هوا
مانند نسبت
هوا به آب است
و برابر است
با نسبت آب به
خاك. هستی از
ديد افلاطون
كامل است و در
معرض پيری،
فساد يا نابودی
قرار ندارد و
خود ترميم و
خودپويا است.
روح از ديد
افلاطون مقدم
بر جسم آفريده
شده و از دو
جزء " تقسيم
ناپذير تغيير
ناپذير" و "
تقسيم پذير
تغيير پذير" تركيب
يافته و خود، ذات
سومی ميان اين
دو است.
افلاطون
آب و آتش و خاك
و هوا را
گوهرهای
بنيادين نمی
دانست بلكه آن
ها را حالتی از
گوهر می شمرد.
افلاطون هستی را
دارای سه
بخش می
دانست. بخش
نخست آن را
بخشی می دانست
كه هميشه
يكسان است و
مخلوق نيست و
فنا ناپذير
است و هرگز
چيزی را از
خارج به خود
راه نمی دهد و
خود نيز در
چيز ديگری
داخل نمی شود،
بلكه چيزی است
در بسته و
ناپيدا كه
حواس قادر به
درك آن نيست و
فقط انديشه می
تواند در باره
اش بينديشد. بخش
دوم هستی،
ماهيتی همنام
با بخش اول
دارد كه از هر
جهت به آن
شبيه است. اين
بخش مخلوق و
محسوس است و
همواره در جنبش
و چرخش است و
در مكان و
زمان واقع شده
است و حواس می تواند
آن را دريابد.
بخش سوم هستی،
مكان است كه
ازلی و ابدی است
و فنا نمی
پذيرد و برای
اشياء مخلوق
جا فراهم می كند
و بدون واسطه
حس، به وسيله
نوعی عقل غير
حقيقی
دريافته می شود.
هستی
شناسی ارسطو
بر مبنای اين
نظريه استوار بود
كه طبيعت هر
چيز غايت آن
است، يعنی هر
چيز آن گونه هست
كه به خاطر آن
وجود دارد، پس
هر چيز به
اقتضای
طبيعتش وجود
دارد و دارای قوه
حركتی است كه
عام و فراگير
است و شامل
همه انواع
جنبش از انتقال
و دوران تا هر
گونه تغييرات
كمی و كيفی مي
شود. ارسطو
طبيعت را سرچشمه
جنبش و سكون می
دانست و معتقد
بود كه هر چيزی كه
دارای نيروی
بالقوه جنبش
زای درونی
باشد " طبيعت" نام
دارد.
از
ديد ارسطو
حركت، كامل
شدن آن چيزی است
كه در قوه است
و به بيان
ديگر، به
فعل درآمدن
قوه است. حركت
هميشه بوده و
هست و خواهد
بود، زيرا بی
حركت زمان نمی
تواند وجود
داشته باشد و
چون زمان ازلی و
ابدی است پس
حركت نيز هميشه
بوده و هست.
از
ديدگاه ارسطو
يك محرك
نخستين كه
ارسطو آن را "
جنباننده
ناجنبيده" می
ناميد، جهان
را همراه با
حركتی دورانی به
وجود آورده
است. خود اين
محرك نخستين
دارای اجزاء
يا حجم نيست و
در محيط جهان
واقع است و
خود، محيط است
بر جهان.
ارسطو
زمين را كره ای می
دانست واقع در
مركز جهان، كه
همه چيزش از
چهار عنصر آب و
آتش و خاك و
هوا تشكيل شده
است، اما
اجرام آسمانی
دارای عنصر
پنجمی هم
هستند. حركت
طبيعی چهار
عنصر زمينی را
ارسطو مستقيم
و انتقالی، و
حركت عنصر
پنجم را دورانی می
دانست و معتقد
بود كه افلاك
به طور كامل كروی
هستند.
ارسطو
عناصر
چهارگانه
زمينی را
جاودان نمی
دانست و معتقد
بود كه از
يكديگر زاده
شده اند. آتش
كه سبك
مطلق است جنبش
طبيعی اش رو
به بالا، و خاك
كه سنگين مطلق
است جنبش طبيعی اش رو
به پايين است.
باد به طور
نسبی سبك و آب
به طور نسبی
سنگين است ، و
جنبش اين
عناصر هم رو
به بالا و هم
رو به پايين
است و دارای
جهات متقابل
است.
از
نظر افلاطون و
ارسطو ماده
چيزی نبود كه
آفريده شده
باشد، بلكه
جاويدان و غير
مخلوق است و
فقط شكل آن
تابع اراده
خالق است، و
خالق سازنده و
خلق كننده شكل
های وجود ماده
و معمار
ساختمان ها
و ساختار های گوناگون
آن است، نه
خالق خود
ماده.
فيلسوفان
مكتب كلبی- مانند
آنتيس تنس و
ديوگنس - به
هستی شناسی
علاقه ی چندانی
نشان ندادند.
آن ها بيشتر
به انسان شناسی و
اخلاق
علاقمند
بودند و فلسفه
آن ها نوعی
دعوت به ساده
زيستن، زهد،
بازگشت به
طبيعت، پشت
كردن به زندگی
خانوادگی،
قهر کردن با
علایق دنیوی و چون سگ
به دور از هر
گونه تجملات و
لذات تصنعی
جسمانی زيستن
بود.
فيلسوفان
مكتب شكاكيت -
مانند پيرهو و
تيمون و آرسه
زيلائوس- نيز
شناخت هستی را
برای بشر امری غير
ممكن و محال می دانستند
و در ارزش هر
گونه شناختی شك می
كردند.
اپيكوروس
در هستی شناسی
پيرو
دموكريتوس
بود و بر اين
باور بود كه
جهان از اتم و
تهی ساخته شده، ولی بر
خلاف
دموكريتوس،
جنبش اتم ها
را هميشه و به
طور كامل تابع
قوانين طبيعی نمی
دانست و تصادف
را نيز در آن اثر
گذار می
دانست. اتم های
اپيكوروس
دارای وزن و
در حال سقوط
دائمی به سوی
پايين بودند.
اپيكوروس
تا حدودی برای اتم
های خود
مختار،
اختيار و آزادی عمل
قائل بود و
معتقد بود كه
آن ها تا حدودی می
توانند از
مسير قانونمند
خود منحرف
شوند و در
نتيجه، با
اتم های ديگر
تصادم كنند،
و بر
اثر این تصادم
ها
در هم آميزند.
او عقيده داشت
كه از اين
درهم آميزی
مواد گوناگون
طبيعی حاصل
می شود.
اپيكوروس
روح را مادی می
دانست و معتقد
بود كه از
اجزايی مانند
اجزای باد و
گرما تشكيل
شده است.
اتم
های روح در بدن
پراكنده اند.
پس از مرگ، روح
متلاشی می شود
و اتم های آن
كه باقی می
مانند، قدرت
احساس خود را
از دست می
دهند.
زنو- فيلسوف
رواقی- هستی را
دارای بنيانی
جسمانی و مادی می
دانست و حتی روح
و خالق را نيز
به طور كامل
مادی می
دانست. او فضيلت
و عدالت و
قوانين را نيز
دارای سرشتی مادی می
دانست و معتقد
بود كه جريان
امور جهان به
طور كامل تابع
قوانين طبيعی است.
از ديد او در
اصل فقط آتش
وجود داشته، سپس
عناصر ديگر، يعنی آب و
خاك و هوا به
تدريج پديد آمده
اند، و در
نهايت در يك
آتش سوزی
بزرگ جهانی، بار
ديگر همه چيز
به آتش تبديل
می شود. از نظر
زنو اين آتش
سوزی نقطه
پايان جهان
نيست، بلكه پايان
يك دوره و
آغاز دوره ديگر
است كه در آن دوباره
اين مسير مکرر
می شود
و اين جريان
به طور بی
پايان تا ابد تكرار می
گردد.
زنو
می گفت: آن چه
روی می دهد، پيش
از این نيز روی
داده و پس از
این نيز روی
خواهد داد، نه
يك بار و
دوبار، بلكه
بی نهايت بار.
زنو
خالق را به
عنوان روح
آتشين جهان
معرفی می كرد
و بر اين باور
بود كه او
گوهری جسمانی است
و هستی در
تماميت و كليت
خود، گوهر
خالق را تشكيل
می دهد. او
عقيده داشت كه
خالق-
همانند " عسل" در
شبكه های
كندو- در
جهان گسترده و
پخش شده است و "
قانون كلی" كه همان "
شعور عادی" است، همه
چيز را در بر
گرفته است، و
خدا- روح- تقدير و
زئوس همگی يك چيز
هستند. او
تقدير را
نيرويی می
دانست كه ماده را
به حركت در می آورد
و " پروردگار" ، "
آفريدگار" و "
طبيعت" را نام های
ديگر آن می
شمرد.
هستی
شناسی فلوتين
بر مبنای
تثليثی مقدس استوار
بود و او سه
اقنوم در هستی می
شناخت:
يگانه ی
مطلق ـ روح ـ
نفس.
اقنوم
نخست " يگانه
ی مطلق" يا "
واحد "
است كه بالاتر
از همه است و
هيچ خاصيت و
صفتی نمی توان
به آن نسبت
داد، فقط می
توان گفت كه " او
هست".
يگانه ی
مطلق بالاتر
از " كل" است و بی آن
كه نيازی به
حضور داشته
باشد، در
همه چيز حضور
دارد و به طور
جاودانه در
همه چیز حی و
حاضر است، و در
عين حال كه در
هيچ جا نيست، در
هيچ جايی هم
نيست كه نيست.
"
هستی" در
مرتبه ای پايين
تر از" يگانه ی
مطلق" قرار
دارد و فلوتين
گاهی او را " خير"،
گاهی "حُسن" و گاه " خدا" می نامد.
اقنوم دوم
" روح
عقلانی" نام
دارد كه آن را
می توان "
عالم معقولات" نيز
ناميد و هم
چون نوری است
كه ذات يگانه ی
مطلق در پرتو
آن خود را می
بيند و چون
تصوير " واحد" است، و به
اين دليل پديد
آمده است كه "
واحد" در
سير خويشتن
جويي خود به "
منظری" برسد و " روح
عقلانی" جلوه ی
همين منظر
است.
اقنوم
سوم " نفس" است
كه پايين تر
از " روح عقلانی"
قرار
دارد و پديد
آورنده همه
چيزهای زنده،
و همچنين
خورشيد و ماه
و ستارگان و
تمام جهان
است.
فلوتين
برای " نفس" كه
آن را زاده
عقل خالق می
دانست دو جانب
قائل بود.
جانب درونی كه
متوجه " روح
عقلانی" است و
جانب بيرونی كه
رو به دنيای
خارج دارد و
متوجه طبيعت
است.
فلوتين
طبيعت را پست
ترين عالم می
دانست و می گفت
كه هرگاه نفس
از نگريستن به
جانب بالا- يعنی روح
عقلانی- غفلت
كند، اين عالم- يعنی
طبيعت - از او
صادر می شود.
فلوتين ماده
را مخلوق روح می
دانست و برای آن
واقعيت مستقل
قائل نبود.
اگوستين
قديس معتقد
بود كه جهان
از ماده خاصی
ساخته نشده
بلكه از هيچ
به وجود آمده
است و نه تنها
نظم و ساختار
و شكل، بلكه
خود ماده نيز
مخلوق است و
همراه با زمان
و مكان خلق
شده است.
اگوستين
در پلسخ اين
پرسش كه " چرا
دنيا زودتر آفريده
نشده؟" چنين
پاسخ می داد كه " زودتری"
وجود نداشته، و
زمان هنگامی
آفريده شده كه
جهان آفريده
شده و در واقع
همزاد جهان
است. از ديد او، در
خالق پيش و پس
وجود ندارد،
بلكه او هميشه
در " حال ابدی"
است، يعنی
مستقل از زمان
است و سراسر
زمان نزد او " حال" است.
از
نظر اگوستين
قدیس تنها
زمان
به واقع
موجود حال است
و گذشته خاطره
حال و آينده
انتظار حال
است. اگوستين
می گفت كه در
حقیقت فقط سه
زمان وجود
دارد. حالی از
چيزهای گذشته. حالی از
چيزهای حاضر. و
حالی از چيزهای
آينده : " حال چيزهای
گذشته خاطره
است. حال چيزهای
حاضر بينايی است. و
حال چيزهای
آينده انتظار
است."
جان
اسكات هر آن
چه هست و نيست
را جزو طبيعت
می دانست و
مجموعه
طبيعت را به
چهار بخش تقسيم
می كرد: آنچه
آفريدگار است
ولی آفريده
نيست - آن چه هم
آفريدگار است
هم آفريده است - آنچه
آفريده شده ولی
آفريدگار
نيست - آنچه
نه آفريدگار
است و نا
آفريده شده.
جان
اسكات خالق را
در بخش اول، و
مثل افلاطونی را
در بخش دوم
قرار می دهد.
بخش سوم را
متعلق به اشياء
واقع در زمان
و مكان می داند و در
بخش چهارم باز
خالق را قرار
می دهد، ولی در
اين بخش نه به
عنوان خالق، بلكه
به عنوان
نهايت و غايت
همه ی اشياء هستی.
جان
اسكات معتقد است كه
هر چيزی كه از
خالق جدا شده، در
تكاپو و تلاش
برای بازگشت
به سوی اوست، به
اين ترتيب
پايان همه چيز،
همان آغاز آن
ها است و حد
فاصل بين ذات
احديت و كثرت، "
لوگوس" (كلمه)
است.
جان
اسكات آنچه را
كه خالق است و
مخلوق نيست، ذات
و ماهيت ساير
چيزها می داند و
برای جهان جدا
از وجود
آفريدگار
آفريده نشده،
وجود و هستی
مستقلی قائل
نیست. او در
وجود اشياء
وجود خالق را
می بیند، در
نظم آن ها
حكمتش را
مشاهده می كند، و در
جنبش آن ها
حياتش را متجلی می بیند.
جان
اسكات آن طبقه
از اشياء را
كه هم خالقند
و هم مخلوق،
شامل همه علل
اوليه يا
نمونه های اصلی می داند و
معتقد است كه
اين علل اوليه
باعث ايجاد
اشياء محسوس
می شوند كه
ماديت آن ها
غير حقيقی و
موهوم است. او
می گوید: هنگامی كه گفته
می شود خالق
هستی را از " هيچ"
آفريد، از
اين " هيچ" بايد
خود خالق را
استنباط كرد.
او خلقت را
جريانی قديم
و ازلی می داند كه بی مرگ
و ابدی است.
مخلوق از ديد
او وجودی
متمايز از
خالق نیست، مخلوق
در خالق می زيد و
خالق خود را
در مخلوق متجلی می سازد، پس
ذات هستی
همان خالق يا
آفريدگار
آفريده نشده است.
توماس
اكويناس بر
اين عقيده است كه
جهان از هيچ
آفريده شده و
جنباننده
نخستين،
جنبش را از
سكون، و هستی را
از نيستی
آفريده است.
او معتقد است كه
وجود جهان، جدا
از وجود خالق
و در مرتبه ای متمايز
از مرتبه ی آفریدگار قرار
دارد، اما
به اعتبار اين كه
جهان فروغی
تابيده شده از
وجود منير
خالق است و
همچون پرتوهای
وجود اوست،
مرتبه جهان
پست تر از
مرتبه خالق
نيست، اگر
چه از آن خارج
است. او هستی
مخلوق را بازتابی از
فروغ ابدی هستی
خالق می داند.