سياست و اخلاق (بخش دوم:  متافيزيک اخلاق در فلسفه کانت)

 

  دکتر اسفنديار طبرى

moc.falsafeh.www  

  فلسفه عملى کانت بر خلاف ارسطو به دنبال اصول و قوانينى است، که اعتبار عينى داشته  باشند، به اين مفهوم که براى همه معتبر باشد و وابسته  به رفتار فردى نباشد. به اين دليل کانت به دنبال رهنمودهاى مشخصى (همچون حد ميان ارسطو) نيست، بلکه براى  او هر رفتارى بايد تابع قوانين اخلاقى باشد. يعنى اخلاق تابع سياست نيست، بلکه سياست  بايد همواره اخلاقى باشد. رفتا راخلاقى رفتارى خردمندانه است و قوانين اخلاقى همچون قوانين رياضى بر خرد استوار  مى باشند.  اهميت  فلسفه کانت در رابطه با اخلاق صرفن يک جنبه ت اريخى ندارد، بلکه در  فلسفه مدرن امروزى که به اخلاق به عنوان پديده اى هنجارى مى نگرد، صاحب اکنونيت ويژه  اى مى باشد.بر خلاف تئورى هاى نسبى اخلاق که معيارهاى اخلاقى را به کنش گر وابسته مى  دانند (و به اين دليل اعتبار ذهنى دارند) کانت به دنبال قوانين اخلاقى عينى است، که براى همه  رفتارها و کنش ها اعتبار يکسان داشته باشد. از اين جهت فلسفه کانت در فلسفه هاى گفتمانى  و سياسى امروزى نظير هابرماس، اپل و رولز اهميت مهمى دارد.  در حالى که قوانين طبيعى بر تجربه استوارند و خصلت توصيفى دارند. خصلت   قوانين  اخلاقى، هنجارى است. به اين دليل تجربه، قوانين طبيعى را به حقيقت نزديکتر مى کند و اين  قوانين بدون تجربه نمى توانند وجود داشته باش ند. و به همين دليل از نظر کانت خرد نظرى ،  که تمايل دارد، بدون تجربه قوانين طبيعت را در يابد، به تناقض مى رسد و هدف کانت از انتقاد  به خرد ناب اين است، که اين تناقض ها را آشکار کند.  بر خلاف قوانين طبيعى، قوانين اخلاقى  را نمى توان از طريق تجربه دست يافت. اما اين بدين معنا نيست، که اين قوانين صرفن جنبه  تئوريک و نظرى دارند: قوانين اخلاقى در حوزه خرد عملى مى باشند، اما  اين قوانين را نمى  توان از طريق تجربه دليل آورى کرد، چرا که خرد عملى ناب از تناقض بدور است. مثلن اين که  دروغ گفتن اخلاقى نيست، اعتبار ناب دارد و از آنجا که با کنش انسانى در رابطه مستقيم مى  باشد، در حوه خرد عملى است. اين هنجا راخلاقى که دروغ گفتن را درست نمى د اند، براى همه  کنش ها و کنش گر ها صادق است، تا آنجا که به شرايط مشخص تجربى، که کنش گر در آن قرار  مى گيرد، توجه نشود. با ميان  کشيدن تجربه، يعنى با ترک فلسفه عملى ناب، که فاقد  برهان تجربى  است، به فلسفه عمليى که با تجربه به دنبال صحت قوانين خود است،  به  تناقض  (ديالکتيک) مى رسيم: در شرايط مشخص دروغ گفتن مى تواند اخلاقى باشد.   از نظر کانت، اين تجربه به هيچ وجه نمى تواند دليلى در رد اين هنجار اخلاقى باشد،  که دروغ گفتن مجاز نيست، بلکه تنها بيانگر تناقض در خرد عملى است، آنگاه که خرد عملى  خود را از خرد عملى ناب دور سازد و بدنبال دليل آورى تجربى باشد. خلاف اين روند در در خرد  تئورى مشاهد مى شود: خرد تئورى، که در حوزه شناخت (و نه  به طور مستقيم عمل) است،  تنها آنگاه مى تواند از تناقض بدور بماند، که به تجربه متکى باشد و از خصلت ناب تئوريک  خود دورى  کند. تجربه  برا ى کانت تنها آن را در نظر دارد، که رخ مى دهد، نه آنچه را که رخ  بايد دهد. به اين دليل در رابطه با  طبيعت از طريق تجربه به قوانينى مى رسيم، که مارا به  حقيقت  نزديک مى کند. اما در رابطه با قوانين اخلاقى، تجربه  چنين نقشى  ندارد.

 

 

  **********  

   کانت در "بنيادگذارى متافيزيک اخلاق" اصول اخلاقى خود را استوار مى کند. اين اثر زمينه اى  است براى اثر بعدى او به نام "نقد خرد عملى".  در اين اثر کانت در مرحله اول موضوع اخلاق را  به عنوان يک موضوع فلسفى طرح مى کند. در مرحله بعدى از موضوع فلس فى اخلاق به يک  متافيزيک اخلاق مى رسد و در مرحله  سوم از متافيزيک اخلاق به نقد خرد عملى گذار مى  کند. با فلسفى ساختن موضوع اخلاق و بنيانگذارى متافيزيک اخلاق کانت اولين فيلسوفى  است، که به طور جدى و دقيق به تجزيه و تحليل اخلاق به دور از مذهب و اعتقادات مذهبى مى  پردازد. به عبارت ديگر اخلاق متعلق به مذهب نيست که بر اساس قدرت ايمان به خدا سنجيده  شود، بلکه انسان مى تواند از طريق خرد و عقلانيت خود بدون کمک و يارى مذهب و تنها با  خرد خود به اخلاق برسد، زيرا سرچشمه قوانين اخلاقى، خرد ناب انسانى مى باشد.

   از نظر کانت هيح حيز را  به جز اراده نيک نمى توان به گونه اى مطلق نيک دانست. اگر  اراده اى که هوش، زيرکى و قدرت قضاوت ما را  به کار مى برد، نيک نباشد، نمى توان از نيکى  سخن به ميان آورد. تنها اراده نيک است که به گونه اى مطلق و به خودى خود نيک است و نيک  بودن آن بستگى  به پيامد هاى آن ندارد. اراده نيک، اراده اى است که به قانون اخلاقى احترام  بگذارد. به عبارت ديگر تنها احترام آگاهانه به قانون اخلاقى است، که به کنش و کار انسانى  ارزشى اخلاقى مى دهد. به طور مثال اين وظيفه اخلاقى است، که در حفظ زندگى خود کوشا  باشيم. اما اين يک امر طبيعى است، که انسان ها در شرايط عادى  در حفظ زندگى خود تلاش مى  کنند. يعنى بدون توجه به قانون اخلاقى که آن ها را بدين کار موظف مى سازد. با اين که  اين تلاش طبيعى  انسانى در تطابق با وظيفه اخلاقى است، اما فاقد ارزش اخلاقى مى ب اشد.  اما تلاش فرد براى حفظ زندگى خود مى تواند آنگاه ارزش  اخلاقى بيابد، که مثلن به دليل درد  و رنجى که زندگى دارد، مايل به نابودى زندگى خود باشد، اما با اين همه تنها به دليل احترام و  پذيرش قانون اخلاقى در حفظ زندگى خود کوشا مى شود.        کانت قانون  اخلاقى را، به نام دستور مطلق( der kategorische Imperativ )  در پنج  فرمول متفاوت عنوان مى کند که آشناترين  فرمول، شکل کلى آن مى باشد: بر اساس آن اصلى   رفتار کن، که توسط آن  همزمان بتوانى بخواهى، که آن يک  قانون عمومى شود. بر اساس اين قانون عمومى، فرد بايد  بنا به خرد خود پيش از همه بتواند خود را در شرايط  زندگى  انسان هاى ديگر بگذارد. قانون اخلاقى در دستور مطلق خصلت يک قانون طبيعى را به   خود مى گيرد، چرا که دستور مطلق به ميزان يک قانون طبيعى اعتبار کلى دارد، که نقش يک  قطب نما در رفتارها و کنش هاى انسانى را دارد. به سخن واضحتر، براى اخلاقى بودن نبايد  مذهبى و نبايد فيلسوف بود، بلکه کافى است، که اين قطب نما را به عنوان قانون اخلاقى در   دست داشته  و به آن پايبند باشيم. در طبيعت همه چيز قانونمند است. تنها انسان به عنوانى  موجودى صاحب خرد، مى تواند بر اساس ايده و اصول  خود عمل کند. به سخن ديگر با خرد  مى توان کردارها را از قوانين استنتاج کرد و اين همه ممکن است، زيرا انسان داراى اراده است.  اراده بايد آن را برگزيند، که خرد آن را نيک مى شناسد. تنها در اين صورت مى تواند اراده به  طور عينى و ابژکتيو  و بدور از تماي لات ذهنى شناخته شود. از نظر کانت، شگفت انگيز نيست، که همه کوشش هايى که قبل از او براى کشف اصل اخلاق  صورت گرفت اند، به شکست انجاميده اند. زيرا، جويندگان آن، انسان را بنا به وظيفه وابسته به  قوانين ديده اند، ولى هيچگاه به اين فکر راه نيافتند، که انسان تنها تابع قانون هايى است که  خود ساخته است، هر چند که عمومى باشند، و او بايد تنها بر مطابق اراد ه اى رفتار کند که از  آن خود اوست با آنکه طبيعت آن اراده، همگام با هدف طبيعت، ساختن قانون عمومى است.  نه ترس و واهمه و نه تمايلات بلکه تنها انگيزه احترام به قانون اخلاقى است که مى تواند به  يک کردار، ارزش اخلاقى دهد. ارج انسانى در توانايى ساختن قانون عمومى است، اگر چه خود  نيز تابع ه مان قانونى است که مى سازد. به اين دليل کانت اصل خود را اصل خود قانون دهى  اراده مى نامد و از اين راه به آزادى انسان مى رسد. همه کسانى که بنياد اخلاق را در حس طبيعى  يا حس اخلاقى و يا حتى در اراده خدا جستجو مى کنند، اصلى را مى جويند، که بنياد آن از  اراده برنمى خيزد و بدينسان هم آزادى حقيقى را از بين مى برند و هم ارج اخلاقى، زيرا با  چنينى بينشى هر اصلى  مشروط خواهد بود و اعتبار آن وابسته به جستجوى هدفى خواهد  شد که مو ضوع آن است.            براى کانت بديهى است، که قوانين اخلاقى کاملن  ضرورى و عمومى مى باشند. اما به  طورى که ذکر شد، قوانين اخلاقى نمى توانند از تجربه ناشى شوند، بلکه سرچشمه  اين قوانين  خرد عملى ناب مى باشد. خرد عم لى ناب خردى است که بر خلاف خرد تئورى موضوع آن  کنش و رفتارهاى انسانى مى باشد، اما از سوى ديگر به دليل ناب بودن، وابسته به تجربه  انسانى نيست. اين که نبايد دروغ گفت، وابستگى به هيچ شرايطى ندارد. اما اين پرسش بر مى  انگيزد، که چگونه مى توان خرد عملى ناب  و قوانين اخلاقى برخاسته از آن را از يک سو به   تجربه اخلاقى از سوى  ديگر ربط داد.  از نظر کانت اين نيروى قضاوت ( Urteilskraft ) است که  چنين رابطه اى را برقرار مى کند و از اين راه مى توان پى برد، که تا چه حد رفتار و کنش هاى ما  اخلاقى مى باشند. وظيفه نيروى قضاوت کاربست قوانين اخلاقى است و علاوه بر اين وظيفه  وساطت بين اين قوانين و کنش هاى ما در زندگى روزمره را دارد.

 

  ********

 

  اين مختصر در باره فلسفه اخلاق کانت بايد به ما تصويرى در باره رابطه بين سياست و اخلاق  از ديدگاه او بدهد.  از آنجا کانت به دنبال قوانين اخلاقى ابژکتيو و کلى براى تمامى اعما ل و کنش هاى انسانى   مى باشد، اين قوانين مى بايد در مقوله  سياسى و غير سياسى به يک  اندازه اعتبار دا شته  باشند.  اخلاق در ماهيت خود تجربه اى است در مفهوم عينى به عنوان قوانين بى قيد و شرطى  که بر اساس آن "مى بايست" عمل نمود.  ظاهرن اين بايست اخلاقى با توانايى سياسى هموزن  نيست، زيرا سياست بر نوعى عقلانيت هوشمندانه استوار است، که بر اساس آن به دنبال  ابزار مفيد در بيشينه سازى فايده نگرانه مى باشد. اخلاق بايد از اين نقطه نظر به  سياست   حد و  مرزى درست نشان دهد، که فراى آن مجاز نباشد. يک سياستمدار اخلاقى کسى  است مجرى  اصول حقوقى و سياسى  در چهارچوب قوانين اخلاقى باشد. اما نمى توان اصول  اخلاقى را آنگونه سياسى نمود، که اهداف و آمال سياستمدار را توجيه کند. اصل سياست نبايد از آمال فردى سياستمدار و استفاده ابزارى او از قوانين شهرى، بلکه  از مفهوم ناب وظيفه حقوقى، يعنى از بايستى اخلاقى، که اصل آن نه از طريق تجربه بلکه  توسط خرد ناب داده شده است، برخيزد. اصو ل حقوقى ناب از واقعيت عينى برخوردارند. به   عبارت ديگر اين اصول مى توانند اجرا شوند و  حکومت و مردم بايد به آن احترام بگذارند.   سياست  تجربى مى تواند  به اين حقوق انتقاد کند و يا عليه آن باشد. اما سياست حقيقى ب نايد  در هيچ قدمى اخلاق را زير پا بگذارد و بر خلاف اصول اخلاقى عمل کند. حقوق انسان ها  حقوقى مقدس است و سياست حقيقى با ايده حقوق عمومى در هماهنگى است. يعنى هدف  سياسى بايد آشکار و باز  و نه بر اساس اصول پنهانى قدرت باشد. سياستى که هر نوع ابزارى  را براى رسيدن به هدف خود مورد استفاده قرار مى دهد، تنها مردم فريبى و دماگوگى است.

 

 

  ادامه دارد ......

 

 

  ------------

 

 

  در تدوين اين مقاله به طور عمده اين سه اثر کانت مورد استفاده قرار گرفته است:

 Grundlegung zur Metaphysik der Sitten  :  1785

 Kritik der praktischen Vernunft :  1788

 zum ewigen Frieden : 1795