محيط زيست و اخلاق
امير طبرى www.falsafeh.com
مقدس؟.... تنها يک چيز مقدس است: زندگى! راى زندگى و زندگان باشد، خوب است و هرچه به زندگى آسيب رسانده و از آن جلوگيرى نمايد، بد است. هرآنچه اخلاق يعنى مهرورزى بى دريغ و مسئوليت پذيرى بى پايان براى زندگى و هرآنچه که زنده است. " آلبرت شوايتزر"
تلاش هزاران ساله انسان بر اين بوده است که خود را در برابر طبيعت و محيط پيرامون حفظ نموده و بر آن چيرگى يابد. هرچند در انديشهها و آموزشهاى کهن از آيين زرتشت تا فلسفه و ادبيات سده نوزدهم به طبيعت توجه شده و آنرا گرامى داشتهاند، ولى انديشه حفظ و حمايت خود طبيعت در برابر انسان، در دوران ما، دارا ى مفهومى نوين بوده و پيگيرى آن در چنين ابعادى، واقعن بى سابقه است. دليل وجودى و طرح اين امر در شرايط جديد، به رابطه کنونى " انسان-طبيعت" مربوط مىشود: اين رابطه، همراه گسترش و شکوفايى دوران صنعتى شدن جامعههاى بشرى، دگرگونى ژرفى يافته است. در اين زمان، صنعت بشرى به گونههاى متفاوتى، سياره ما را تسخير نموده و بدنبال آن، مشکل همگانى و سراسرى بنام بحران زيست بومى را سبب شده است که در قالب انواع آلودگىهاى شيميايى، اتمى،... اعماق زمين تا آنسوى آسمان )سوراخ اوزون، زبالههاى فضايى( را در بر گرفته است. دستکارى ژنتيکى را نيز بايد به ليست بسيار بلند بالاى چنين آلودگىهايى افزود. چنان چه گفته شد، توجه به موضوع رابطه ميان انسان و طبيعت ريشههاى تاريخى دارد، ولى طرح جدى مشکل محيط زيست در دوران کنونى تازه آغاز شده است. اکنون نه فقط پيشرفت، که پايدارى و ادامه اين پيشرفت در دستور کار بوده و پيشرفت پايدار را بر سه ستون اکونومى، اکولوژى و امور اجتماعى استوار مىبينند. بشر امروزى، براى بهبود در هر يک از اين زمينهها، هرچند از توان و امکان بيشترى برخوردار است، ولى بيش از پيش دچار گرفتارىهاى بزرگترى هم شده است. گناه تمام اين تخريبها نه بر عهده دانش و فن، که به طور مستقيم بر شانه خود انسان سنگينى مىکند. البته، براى حل مشکل بايد دانش و فن را بکار گرفت، اما، تا هنگامى که اراده و آگاهى انسان در اين راه قرار نگيرد، بهترين دانستنىها و توانايىها هم چندان ياورى نخواهند نمود. اخلاق ، بعنوان آموزش پيش شرطها و تعيين ساختار کنشهاى انسانى در عمل و زندگى واقعى، همچنين بدليل وظيفه مندى در دادن پاسخ مناسب به پرسش هميشگى چگونگى " خوشبختى انسانى"، تنها در حل "بحران زيست بومى" و اصلاح رابطه انسان-طبيعت سهيم نبوده، بلکه نقش بسيار مهمى را ايفا مىنمايد. بدون رعايت اصول اخلاقى، هرگز نمىتوان انتظار حل مشکلها را داشت. بنيان تمام اخلاق انسانى بر پذيرش اين يک اصل استوار است: انسان استعداد و توانايى انجام آگاهانه وظيفههاى اخلاقى را- بر پايه درک هنجارها و واکنش به داورىها- دارد! اگر چنين نبود، اصولن بحث اخلاق و اصول اخلاقى کاملن بى مورد و بيهوده مىبود! در اين رابطه، فلسفه اخلاق مبناى خود را هيچگاه بر ت بليغ، تهييج، تشويق، تنبيه،.. انسانها نگذاشته و اصلن چنين اجازهاى را به خود نداده و نمىدهد! گوهر وجودى فلسفه اخلاق در بررسى و تحليل خردمندانه رابطههاى انسانى در همهى زمينههاست. يعنى، جهت گيرى فلسفه اخلاق همواره بر اساس استدلال هنجارها، شکافتن پديدهها، روشنگرى و آشکارنمودن درستى درستهاست. فلسفه اخلاق، با تکيه به دستاوردهاى نظرى و عملى دورانها، بر اين است که انگيزههاى خودمدارانه و بى توجهى به ديگرى يا ديگران )به شمول نسلهاى آينده( غير اخلاقى هستند، چرا که به هر فرد و جمعى آسيب مىرسانند.... در فلسفه، مقولههاى " انسان" و "طبيعت" همواره داراى جايگاه ويژهاى بوده و هستند. در ادبيات مربوط به اخلاق محيط زيستى، به دو گرايش فراگي ر فلسفى اشاره شده است: ١- انسان سرور جهان است و دنياى خود را ساخته و بايد بسازد )کانت، دکارت،..(. ٢- انسان وابسته مستقيم به طبيعت بوده و توسط او ساخته مىشود )اسپينوزا، جيوردانو برونو،...(. در واقع، رابطه انسان-طبيعت، رابطهاى است دوگانه. طبيعت و انسان، خود را در رابطهاى ويژه و مشخص، نمايان مى سازند. طبيعت، از سويى، زيبا و مهربان است و از ديگر سو، خشن و بى رحم. اين دوگانگى، در رابطه اخلاقى ميان انسان و طبيعت نيز بروز مىکند، که خود را در جريانها و جهتگيرىهاى اخلاقى متفاوتى نشان مىدهد. پيش از آغاز بحث، لازم به يادآورى است که مفهومهاى بکار رفته از سوى نويسندگان مختلف داراى تعريفهاى گوناگونى هستند. برخى، محيط ) environment ( زيست را از اکولوژى )زيست بومى( کاملن جدا نمودهاند و بر اين هستند که اکولوژى يک شاخه علمى با متدهاى ويژه خود بوده و فقط بخشى از اخلاق محيط زيستى مىباشد. به هر حال، در نوشته حاضر، تنها به آنچه که مورد پذيرش اکثريت نويسندگان يافتهام، تکيه مىشود. بدليل نوپايى اين رشته، هنوز نمىتوان گفتهاى را کلاسيک يا کاملن جا افتاده و معتبر خواند)؟(. اخلاق محيط زيستى، بخشى از اخلاق کاربردى است و شامل اين زير مجموعههاست: اخلاق و حيوانات، اخلاق و گياهان، اخلاق و زمين، که البته بايد هر يک را بطور جداگانه بررسى نماييم )بخشهاى ديگر اخلاق کاربردى عبارتند از اخلاق سياسى، پزشکى، اقتصادى،..... که تا کنون به برخى از پيکرپارههاى آنها اشاره شده است، مانند اخلاق فمينيستى و کميسيون اخلاق(. در اينجا، طبيعت را به مفهوم مادى آن بکار مىبريم ﴿مجموعه هر آنچه وجود داشته، مشاهده و تجربه مىشود، به اين شرط که ساخته و پرداخته انسان نباشند. شامل مواد کانى، آلى، گياهان و حيوانات )سايت فلسفه(﴾. کارشناسان و فيلسوفان اخلاق و امور اخلاقى همواره علاقه زيادى به ترسيم و يا پايه ريزى اصول جهان شمول اخلاقى داشته و دارند، چرا که انسان، بعنوان موجودى اخلاقى، بويژه در دوران کنونى و در آينده، به چنين " تکيه گاهى" نيازمند است )موضوع اخلاق جهانى را بعدن بررسى خواهم نمود(. اخلاق جهان شمول براى فراگيرى و کسب توافق همگانى مىبايد به کمترين و در همان حال گستردهترين اصول پذيرفته شده، بسنده نمايد. اي ن اصول کدامند؟ انديشمندان و نويسندگان مختلف با نظرداشت آموزشهاى اخلاقى تمام دورانها )از زرتشت، جانيسم، بوداييسم تا کانت، ... و دينهاى باورمند به وحى الاهى( توانستهاند چکيدهاى از اين اخلاق تمام بشرى را فرمول بندى نمايند که در اينجا به طرح کلى آن اشاره شده و براى ماندن در چارچوب بحث، از بيان ديدگاههاى انتقادى گوناگون خوددارى مىکنم: هر انسانى، حتا در مرحله پيش-اخلاقى، چهار پديده را بد و شر مىداند: مرگ، درد )آسيب، بيمارى(، از دست دادن شرايط مناسب زندگى، محدوديت در آزادى و نارسايى در امکان تکامل و شکوفايى. بطور کلى، يک موجود انسانى براى تامين خوشبختى خود با اين عنصرها در گير است. بنابر اين، هرگونه موضع گيرى اخلاقى در سطح ف ردى و جهانى، در حذف يا کمتر نمودن اين بدىهاى پايهاى پاسخگوست )بايد پاسخگو باشد(. بدنبال اين شناخت، مىتوان اصول همگانى و فراگير اخلاقى که انسان را در گرانيگاه انديشههاى خود دارند، بدينسان برشمرد: ١- هيچ انسانى اجازه ندارد انسان ديگرى را به قتل برساند )مجازات اعدام ضد انسانى است!(. ٢- هيچ انسانى اجازه ندارد انسان ديگرى را بيازارد )هرگونه آسيبى به ديگرى، ممنوع!(. ٣- هيچ انسانى اجازه دخالت زيان بخش در شرايط زندگى ديگرى را ندارد. ۴- هيچ انسانى اجازه آسيب رسانى به انتخاب و اراده آزاد انسان ديگر را ندارد. ۵- هيچ انسانى اجازه آسيب رسانى به ارزشهاى معتبر و مورد اعتماد انسان ديگر را ندارد. ۶- هيچ انسانى اجازه ندارد انسان ديگر را از همبستگى، استعداد، توانايى و يارىهاى خود محروم نمايد. ٧- هيچ انسانى اجازه ناديده گرفتن و شکستن اصول اخلاقى جهان شمول را ندارد. مطابق آموزشهاى مدرن )که البته منتقدانى نيز دارد( اين اصول نيازى به استدلال نداشته و ريشه در ماهيت وجودى انسان بعنوان " انسان" دارند که از سوى فرهنگ تاريخى-جهانى پذيرفته شدهاند. اکنون، مىتوانيم بر پايه برداشتهاى فلسفى، در رابطه انسان-طبيعت، به جهت گيرىها و دليل آورىهاى اخلاقى مطرح در اين باب بپردازيم )از پيش توجه داشته باشيم که هر يک از دليلها، از جانب هر اردوگاه يا موضع فکرى، در تاييد يک يا چند اصل اخلاقى جهان شمولى است که نام برده شد(: دليل آورىهاى بشرمدارانه )آنتروپوسنتريک( در دستگاه باورها ى بسيارى از کنشگران، نگهدارى از محيط زيست و برقرارى رابطه سالم ميان انسان و طبيعت بر پايه انسان مدارى دليل آورى شده است که البته از پشتوانه تاريخى بزرگى هم بهره مىبرد: ١- زندگى انسان داراى اصالت بوده و پايه ارزشهاست. تنها با وجود انسان است که هستى معنا مىيابد. ترديدى نيست که اين " هستى" در گرو هستى طبيعت است. ٢- تامين نيازهاى بنيانى انسانى )خوراک، مسکن، ..( پيش شرط وجودى زندگى انسان است. اين نيازها، در مرتبه نخست، ريشه در طبيعت دارند، طبيعتى که نبايد بيمار باشد. ٣- فاجعههاى طبيعى براى انسان زيان آور مىباشند. بارانهاى اسيدى، آب شدن يخهاى قطبى، دگرگونىهاى نامتناسب دمايى،... فاجعههاى طبيعى انسان- ساختهاى هستند که براى زندگى خود انسان خطرناک مىباشند. ۴- وجود طبيعت، زيربناى شناخت انسان است. نابودى آن به معنى ايجاد اختلال در شناخت و سرانجام نابودى خود انسان است. بدون بررسى طبيعت، آنگونه که هست، نمىتوانيم به رازهاى وجود پى بريم. ۵- طبيعت، بنيان دريافتهاى حسى و تجربى ماست. کيفيت اين دريافتها وابسته به " طبيعى بودن " طبيعت است. هرگونه دستکارى و آشفتگى در طبيعت، خرابکارى در تجربهها و احساسهاى انسانى در زمان حال و آينده )نسلهاى بعدى( است. ۶- طبيعت، بخودى خود، زيباست. انسان با دستبرد به طبيعت، زيبايى آنرا مىگيرد. از نظرگاه استتيک، انسان زيبايى را در دو بعد شناخته و تجربه مىکند: نخست، زيبايى يک " ابژه زيبا" ، ابژهاى که از نظر ابزارى يا کارکردى مورد ت وجه باشد. دوم، زيبايى فراى هرگونه تعلق و خواستى. تخريب طبيعت اين گونه دريافتها و تجربههاى استتيک )زيبايى چيزى، بدون کمترين نيازى بدان چيز( را براى ما و آيندگان از بين مىبرد )اين موضوع را بايد در رابطه ميان استتيک و اخلاق پى گرفت(. ٧- طراحى طبيعت، يعنى، تهى نمودن آن از اصالت طبيعى خودش. دستکارى در طبيعت، حالت وحشى و بکر آنرا دگرگون مىنمايد که نه تنها از نظر استتيک، بلکه همچنين بدليل اخلاقى درست نبوده و نشان دهنده بى مسئوليتى ما در نگهدارى و ارتباط با آن است که نتيجهاى جز دور شدن از " طبيعى" و فرو رفتن در " مصنوعى" ندارد. ٨- طبيعت وطن هر يک از ماست. انسان در يک محيط مشخص جغرافيايى و در دنيايى که به آن عادت کرده و اعتماد دارد ، زندگى مىکند که آنرا وطن مىنامد. انسان نيازمند برخوردارى از وطن بوده و بدون آن امکان وجود ندارد. انسان با نگاهى به اطراف خود مىتواند به وابستگى و همبستگى " وطن خود" با " وطن ديگران" آگاه شده و در راه نگهدارى آن بکوشد. احترام به وطن در نگهدارى خردمندانه از وطن جلوه مىکند. ٩- نگهدارى از طبيعت و احترام به آن يک خصلت اخلاقى است. ايمانوئل کانت نيز بر اين است که رفتار مهربان با طبيعت و همدردى با حيوانها سبب رشد اخلاقى انسانها مىشود. واقعيت اين است که هر چه يک انسان بيشتر محبت ديده و يا تمناى محبت و دوستى در او فزون تر بوده و بهتر تربيت شده باشد، از نيروى درک زيباشناسانه بى توقع )کونتم پلاتيو( بيشترى برخوردار بوده و در نگهدارى مح يط زيست هم کوشاتر است. به ديگر بيان، طبيعت دوستى و انسان دوستى را هرگز نمىتوان از هم جدا نمود )اگر يکى نباشند!(. ١٠- براى طبيعت هيچ جايگزينى وجود ندارد. انسان آن چيز طبيعى را که از دست بدهد، براى هميشه از دست داده است. بازآفرينى طبيعت توسط انسان، ناممکن است. دليل آورىهاى طبيعت مدارانه )فيزيوسنتريک( و زندگى مدارانه )بيوسنتريک( دليل آورىهايى که براى نگهدارى از طبيعت به خود طبيعت مراجعه نموده و آنرا در مرکز انديشه قرار مىدهند، همواره از جذابيتهاى هر چه بيشترى برخوردار شده و کنشگران فکرى آن داراى اردوگاه جهانى توانمند و پر نيرويى هستند. در فيزيوسنتريسم، انسان داراى جايگاه برتر و جداگانهاى نسبت به طبيعت تنها بعنوان بخشى ا ز آن ديده مىشود. " اخلاق محيط زيستى فيزيوسنتريستى"، بدنبال گسترش و تعميم نبوده رابطه انسان- طبيعت به رابطهاى فراتر و همه جانبه تر، به اين نامها نيز خوانده مىشود: اخلاق محيط زيستى کيهان مدارانه )کاسموسنتريک(، زيست بوم مدارانه )اکوسنتريک(. در حالى که فيزيوسنتريستها اصول اخلاقى را متکى بر مجموعه طبيعت-بعنوان يک کل- در نظر مىگيرند )سنجه "خوب" و يا "مفيد" بودن يک چيز، نه فقط انسان، بلکه تمام طبيعت است(، براى بيوسنتريستها تمام موجودات زنده داراى ارزش پايهاى و مشترکى مىشوند: ١- نه تنها انسان، که تمام موجودات زنده ارزشمند هستند. انسان زنده است، پس بايد زندگى و هرآنچه را که زندگى دارد، محترم بشمارد )آنالوگى(. ٢- ه مه موجودات زنده داراى نيازهاى بنيانى هستند که نبايد از سوى انسان آسيبى به آنها وارد شود. انسان هم بايد تا حد ممکن در تامين اين نيازها براى ديگر موجودات زنده بکوشد. ٣- همدردى، احساس ويژهاى است که باي د آنرا بسط داد. آزردن ديگر موجودات زنده شرط همدردى را آسيب مىرساند. روشن است که حيوانها از قانون و حقوق اجتماعى انسانى پيروى نمىکنند، نمىتوان با آنها، قراردادى بست، آنها خردمند نيستند،... ولى داراى " احساس" ، " روان" و انگيزههاى مربوط به خود بوده و نبايد به اين دليل آنها را شکنجه نمود، ترساند و يا در رابطهاى ناعادلانه کشانده و بدرفتارى نمود. عدالت واقعى، يعنى عدالت همه جا، هميشه، در همهى شرايط، براى همه. ۴- تمام موجودات زنده در پى حفظ خود و نوع خود هستند. طبيعت، بطور کلى، در جهت هماهنگى و هارمونى به پيش رفته و در همان حال بسوى پيچيدگى و گوناگونى تکامل مىيابد. برخى از زندگان نيز، غير ازانسان، داراى توان دريافتهاى حسى بوده و " تصميم" ، منظور و هدف خود را دنبال مىکنند که بايد به آنها احترام گذاشت و به عنوان بخشى از طبيعت، به آنها، به هر شکلى، يارى نمود. ۵- " خواست زنده بودن"، خواستى است سراسرى که تنها ويژه انسان نبوده و بايد با بسط آن، به زندگى ديگر زندگان احترام گذاشت. اصولن " احترام سنگين به زندگى" بن مايه و اساس نگرش بيوسنتريستى است. ۶- بايد از اخلاق انسان محورى )آنتروپوسنتريسم( فراتر رفته و از قالبهاى محدود آن خارج شد. انسان تنها " بخشى" از مج موعه هستى است و نه مهمترين و يا تمام آن. يک ارزش مطلق و فراگير تمام هستى را در برگرفته است که با برتر شناختن يکى بر ديگرى، بيگانه است: آيا بيماران ارزش کمترى نسبت به افراد سالم دارند؟ آيا زنان، کودکان و سالخوردگان را بايد داراى ارزش کمترى دانست؟..... آيا ناهنجارىهاى موجود، ريشه در خود-مرکز بينىهاى آنتروپوسنتريستى ندارند؟ ىتوان فيزيوسنتريستها و بيوسنتريستها را متقابلن به پرسش گرفت: آيا همسان سازى انسان با طبيعت البته، و يا با ديگر موجودات زنده، به معنى ناديده انگاشتن تفاوتهاى اصولى ميان انسان و "ديگران" نيست؟ نين باشد، پس چرا بايد انتظار اجراى وظيفه و عهدهدارى مسئوليتهاى بيشترى از سوى انسان را داشت؟ اگر ر حال، بيوسنتري ستهاى دوران ما با تکيه به ارزش مطلق، يک پارچه و فراگيرى که در هستى و زندگى نهفته در است، موضعى سرتاسر و به غايت " انسانى"، دمکراتيک و " شرافتمندانه" دارند. دليل آورىهاى يزدان شناسانه )تئولوژيک( يزدان شناسى روشنگرى شده، بدليل نفوذ و تاثيرهاى تعيين کنندهاى که در جهت گيرىهاى عمومى تودهها دارد، از مهمترين پايگاههاى پشتيبانى از محيط زيست بشمار مىرود. کليت باورى )هوليسم( مطرح شده از سوى يزدان شناسان، با طبيعت گرايى و سرشت و خوى بشرى همساز و همخوان است. اصولن، آنتروپوسنتريستها، بيوسنتريستها و يزدان شناسان ، تا آنجا که براى نگهدارى محيط زيست تلاش مىکنند، را بايد " متحد اخلاقى" يکديگر دانست. اين اتحاد شامل بسيارى از جانبداران نظريههاى موجود و البته پراکنده نيز مىباشد که در اينجا، تنها بدليل کوتاه نمودن بحث، از طرح آنها چشم پوشيدهام )براى نمونه: پاتوسنتريسم-همدردى با حيواناتى که درد را مىفهمند-، نظريه هم خانوادگى انسان با ديگر نده، تئورى نظارت مشارکتى، تئورى خودسازمان دهى طبيعى و اينکه انسان مديون طبيعت است،...(. موجودات
+++++++++
منابع:
١- A. Krebs, Naturethik, Suhrkamp, 1997 ٢- T. Leiber, Naturethik, Verantwortung und Universalmoral, Muenster, 2002 ٣- F. Ketelhodt, Verantwortung fuer Natur und Nachkommen, Muenchen, 1993 ۴- J. Benson, Environmental Ethics, London, 2000 ۵- Rowohlt, Praktische Philosophie, Bayertz, 1991, S. 278-321 ۶- M. Rohnheimer, Natur als Grundlage der Moral, Wien, 1987 ٧- G. Patzig, Oekologische Ethik, Goettingen, 1983
++++++++++