دى مرفيسم و اخلاق امير طبرى www.falsafeh.com هستى و نيستى، يکديگر را هست و نيست مى کنند. بازگفت معنايى سروده اى از " لائوتسه " واقعيت انسانى و واقعيت براى انسان، دو نيمه " اساسى" دارد، دو ريختى و دو پاره است: زن-مرد، خوب-بد، شب-روز، اهورا-اهريمن، بالا-پايين، طبيعى-مصنوعى، سخت-نرم، راست-چپ، زيبا-زشت، سيستول-دياستول، سالم-بيمار، کم-زياد، ساده-پيچيده، مطلق-نسبى، دوست-دشمن، جبر-اختيار، شرق-غرب، پرديس-دوزخ، برون-درون، ........... درک دوگانگى و قطبى بودن جهان از سويى و قطب بندى نمودن آن از سوى ديگر، در تمام فرهنگهاى بشرى ريشه تاريخى بسيار ديرينه اى دارد. جهان )درست تر: جهان ما و جهان براى ما( دو قطبى است و يکى را نمى توان ب دون وجود يا انگاشت وجود ديگرى، تعريف نموده و فهميد. کنکاش چيستى و چرايى" اين گونه بودن و يا نبودن"، از چارچوب اين نوشته خارج است. همچنين لازم به بيان است که اين نگارنده در جستجوهاى خود، منبع يا مرجعى که بطور مشخص به امر دوريختى ) dimorphism ( و يا قطبيت ) polarity ( در رابطه با اخلاق پرداخته باشد را تاکنون نيافته است، از اين رو بايد نوشته حاضر را تنها يک تلاش مقدماتى در نظر گرفت. در هر حال، و در اين جا، بحث خود را بر پايه وجود اين دوگانگى، در عمل و زندگى " واقعى" ، آغاز مى کنيم: بدنبال تجربه ها و آموزش هاى گوناگون، " مى توان" پذيرفت که اين "دو نيمه" با يکديگر در " رابطه متقابل" بوده و بر هم تاثير مى گذارند. اين " تاثير" ممکن است شکل هاى مختلفى داشته باشد. گاهى، يکى بدون ايجاد -دست کم- محدوديت و سانسور براى وجود ديگرى، امکان وجود ندارد و گاهى، اين دو وجود با هم به " کمال" خود مى رسند و البته، عجيب و شگفتى آور است ) چه چيزى شگفت آور نيست؟( که در بسيارى از موارد، اين تاثير، در بستر ترکيبى از امکان ها و حالت هاى متفاوت جلوه مى کند. در فلسفه غرب، به طور سنتى، چنين است که دو پاره گى جهان در قالب برنهاد و برابر نهاد )تز-آنتى تز( بيان شده است و انگاشت آنان بسوى ترکيب )سنتز( اين دو قطب بوده و براى زندگى، يک تکيه گاه و نقطه مرکزى را در نظر مى گيرند )به گفته آرتور کاوفمن: دنياى دايره اى يا کروى ذهنيت غربى. در ١-ص ١۶٢( . دوآليسم )دوگانه انگارى(، آن گونه که در غرب فهميده مى شود، ميدان الکتريکى بار دار و تنش فزاينده اى ميان دو قطب را به همراه دارد. مثلن، هنگامى که مفهوم هاى ايده و واقعيت را بکار مى بريم و يا آنجا که فلسفه يونان باستان، جوهر و ماده را مطرح مى کند، همچنان و هنوز، فيلسوفان غربى را به شوق آورده و بند بند وجود آنان را به لرزه مى اندازد: اين " مشکل" در طلب راه حل، فرياد مى کشد... پس بايد آن را چاره نمود! تنش ميان دو قطب، توليد کننده آن انرژى است که به نوبه خود فراهم ساز ترکيب )سنتز( و سرانجام، پيدايش برابر نهاد )آنتى تز( ديگر و جديدى مى شود. در برابر اين برداشت، در چين، شرق و تقريبن در تمام آسيا، نقش دو نيمگى جهان به گونه ديگرى ترسيم شده است: از سويى، اصلى هست مردانه، نورانى، روحانى و با نيروى آفرينندگى، بنام يانگ ) (Yang و از ديگر سوى، اصل يا پرنسيپى زنانه، بارور، تاريک، جسمانى و مادى بنام يين ) .(Yin يين، آب است، فضاست، احساس است.... و يانگ، آتش است، زمانست و خرد. فلسفه طبيعى چين اين دو اصل وجودى را از سده سوم پ.م. به تمام عرصه هاى زندگانى گسترانيد. در نشان بنام و بسيار آشنايى که از يين و يانگ وجود دارد، با اينکه يين و يانگ بگونه اى از هم جدا هستند، ولى در يکديگر فرو رفته و هر کدام از آنها، حامل و دارنده جوانه اى از وجود ديگرى است: زندگى و مرگ، جسم و جان، روز و شب، زن و مرد، هستى و نيستى، ... از نظر کاوف من )١-١۶۶(، استاد آلمانى فلسفه حقوق، ديد يا ذهنيت در شرق، درست ب ر خلاف غرب، بجاى يک " نقطه" در مرکز، به" رابطه" و " ميدان" توجه و علاقه بيشترى نشان داده و هر چند دنياى قطب بندىشده او از قرينگى يکدست برخوردار نيست، ولى از ناقرينگى کامل هم بدور است و در نتيجه، دنياى شرقى، دنيايى است با توانايى هاى بسيار زياد براى چندين و چند شکلى بودن، با ابعادى هر چه بزرگتر و گسترده تر از غرب. از ديدگاه شرقى و با تکيه به جهان بينى " يين و يانگ"، راه رستگارى فردى و جمعى، در همترازى و رسيدن به تعادل ميان يين و يانگ است. براى نمونه: مرد کامل و سالم، يک مرد ناب نيست، بلکه مردى است که از نيروى زنانگى درونى هم برخوردار بوده و به آن احترام مى گذارد. چنين برداشت و ايده اى را مى توان در روانشناسى غرب نيز ديد )مانند روانشناسى واکافتى کارل گوستاو يونگ، روان شناس برجسته سوييسى(. بنابراين، درک قطب بندى شده شرقى )يين و يانگ( با حذف کامل يکقطب و يا تاييد خالص آن، مخالف است، چرا که سرکوبى و نفى قطبى، به معنى نا همترازى طبيعى است )که به شورش يا عصيان قطب يا نيروى سرکوب شده مى انجامد(. در سده هفدهم ميلادى )دوره رومانتيک اروپا(، توجه نويسندگان به "جمع اضداد" جلب شد که البته موضوع اين " کشف" را بايد جمع و هم پيوندى قطب ها دانست؛ " قطب"، بر خلاف " ضد"، وجود قطب ديگرى را، بعنوان پيش شرط وجودى خود، نياز دارد. مانند مرکز-محيط، سنگين-سبک،.. که يکى بدون ديگرى، بى معناست. فردريش شيلر، دوگانگى موجود ميان عقل-حس و جسم و روان انسانى را ناشى از آفرينش فرهنگ مى داند: تا آن هنگام که انسان " ناب" بوده و با " طبيعت خام" در هماهنگى بسر مى برده است، تابع نيازهاى طبيعى خويش و قانون هاى ضرورت و لزوم موجود در طبيعت بوده است. اما با پا گذاشتن به ميدان فرهنگ، از هارمونى طبيعى دور شد و دوگانگى در او جان گرفت. انسان در اين شرايط تنها يک راه دارد، او بايد به اخلاق روى آورده و در راه اخلاقى شدن تلاش نمايد. آنچه در شرايط پيش فرهنگى در انسان وجود داشت، اکنون در ايده آل هاى او وجود دارد، چرا که طبيعت، ديگر در او نيست، بلکه برون از اوست. مانند ايده اى که واقعيت ندارد، ولى بايد واقعيت بگيرد. کانت در جستارهاى فلسفى خود، جهان را متشکل از نيروهاى مخالف و متضاد هم دانسته است و بنا بر نظر او، مجموعه م ثبت ها و منفى هاى دنياى طبيعى با هم برابرند، يعنى، جهان در " وضعيت صفر" وجود دارد )مثبت- منفى = صفر (. کانت در مثال هاى خود از سرد-گرم، عشق-نفرت، تشويق-تنبيه، جنبش-سکون، نام مى برد و در همان حال، انسان را بواسطه بهره ورى از خودمختارى و آزادى فراسويانه، برتر از طبيعت و نيروهاى طبيعى مى بيند: هر چند ، احساس " گرسنگى" در برابر احساس "سيرى" قرار دارد، ولى انسان تواند به اين رابطه طبيعى، "نه" بگويد )گرسنه ام، ولى نمى خواهم چيزى بخورم!(. موضوع دوگانگى و دو ريختى جهانى که در آن بسر مى بريم، موضوعى محدود و در يک قلمرو ويژه نيست. " ورنر هايزنبرگ" ، فيزيکدان آلمانى )در ٢- ص ۴٩(، به اين مشکل در سطح کوانتومى اشاره نموده ا ست: براى شناخت چگونگى يک سيستم، بايد سرعت و مکان يک ذره را بدانيم، ولى شناخت از يک پارامتر، ما را از دانستن دقيق پارامتر ديگر، دور مى کند. توضيح مکانى-زمانى ذره ها نسبت به توضيح علت و معلولى يا جبرى آنها، نقش " تکميل کنندگى" و تمام گرى دارد. نيلز بور، فيزيکدان دانمارکى، تلاش در گستردن همين مفهوم " کامل کننده" )کامپليمنترى( در رشته هاى ديگر نمود که در روان شناسى، زيست شناسى و حتا فلسفه حقوق، بازتاب يافت..... مفهوم " قطب"، مطابق تئورى " قطب بندى" )پولاريتى(، به آن داده ها، ويژگى ها و يا اندازه هايى گفته مى شود که بطور عينى، طبيعى و کيفى در برابر يکديگر قرار گرفته و تنها در اين دو بعد جداگانه امکان وجود داشته باشند. هر آن چيزى ک ه ساختار قطبى دارد، يک واحد يا " يگان" را تشکيل مى دهد. يگان هاى با ساختار قطبى داراى تنش درونى ميان دو قطب هستند )۴-ص ٢٨(. براى نمونه مى توان ساختمان اتم ها را در نظر گرفت که از پروتون و الکترون تشکيل شده است. به ديگر سخن، در يگان هاى پايه اى جهان، گونه اى از دوگانگى حکم فرماست. يک ذره فوتون، با انرژى مشخص، دو پاره شده و زوج جديدى بوجود مى آورد. اين قانون طبيعت است که آنچه را "مناسب" ببيند، تقسيم نموده و سپس آنها را با يکديگر متحد مى کند!! اتم هيدروژن تنها هنگامى که از نگهدارى دو قطب خود )الکترون-پروتون( برآيد)!!(، تبديل به واقعيتى مى شود که آن را بعنوان اتم هيدروژن مى شناسيم. بنابر آموزش هاى فيزيک مدرن، هرگز نمى توان دو الکت رون يا دو ذره را " يکى" دانست، چرا که هر يک از آنها همواره انرژى، سرعت و مکان ويژه خود را دارد )همانندى هست، تداوم هست، ولى تکرار نيست!(. از همين جاست که در تئورى قطبى بودن جهان )پولاريتى( بجاى قانون علت و معلول )در شرايط يکسان، اتفاق هاى يکسان روى مى دهند(، از اصل يا قانون همانندى )در شرايط همانند، اتفاق هاى همانند روى مى دهند( جانبدارى مى کنند. از سويى، انگاشت و يا دريافت دوگانگى و قطبيت جهان، دست کم در برخى از موارد، آن گونه نيست که مى نمايد: سپيد و سياه، از نظر مرفولوژيک، در برابر يکديگر قرار دارند، ولى با ترک ديدگاه مرفولوژى و واکاوى و تحليل رنگ ها به اين نتيجه مى رسيم که سپيد " در برابر" سياه نبوده و از تمام رنگ هاى ط يف تشکيل شده است. در برسى بسيارى از پديده ها )تا آنجا که در قلمرو شناخت کنونى ما هستند( بايد براى تعيين يگانگى و يا همچنين جهت پى بردن به دوگانگى آنها، ديدگاه خود را بر جنبه هاى مشخصى متمرکز نموده و يا از برخى جنبه ها چشم پوشى کنيم........ در اينجا بحث را کوتاه نموده و به " امکان" موضع گيرى اخلاقى در همين چارچوب بسنده مى کنم: برآمده از فرهنگ ايرانى و با توجه به اصول " يين و يانگ" از حکمت چين باستان تا تز کامل کننده )کامپليمنترى( نيلز بور، و بر پايه مجموع آنچه اشاره رفت و البته بسيار با احتياط ، شايد بتوان يک موضع اخلاقى )که الزامن و کاملن خردمندانه است( را موضعى " همه جانبه نگر" دانست. " همه جانبه نگرى" هرگز به معنى دو جانبه نگ رى و يا گونه اى از دوآليسم )دوگانه انگارى( نيست، بلکه درک اين دوآليسم و " فاصله گيرى" اندک و مشخص از آن است، به شرطى که به بى تفاوتى منجر نشود. اين " فاصله گيرى " به منظور برابر حقوق دانستن و برسميت شناختن دوگانگى ها، ارزشمند است. پرسش اين جاست که آيا حفظ " فاصله" را نمى توان پيش شرط آزادى فردى دانست؟ آزادى از ترس، از خرافات، ... آن آزادى که از طريق خروج از خود و پيوستن به جمع، ابعادى زنده تر و زيباتر بخود مى گيرد.... جهان، دو ريختى و سرشار از دوگانگى هاست، ولى مهم و بسيار مهم تر، " آگاهى" ما به اين دوگانگى و تاثيرها و پيامدهاى آن است. با نگاهى به زندگى روزمره مى توان به حضور چيره مند اين غول نامريى پى برد: از تقسيم بندى عضوها ى بدن و کشيدن ديوارهاى بلند ميان آنها گرفته تا بد و خوب کردن هاى بدون دليل ...... ايده آل آن است که آدمى از هر دو چشم راست و چپ خود استفاده نمايد تا ترسيم تصوير شگفت انگيز و زيباى واقعيت در هم پيوسته را براى خود ممکن گرداند. البته بدنبال شرح دوگانگى جهان نبايد انسان را موجودى دو بعدى پنداشت، انسان تنها داراى جسم و روان نيست، او از نيروى بزرگتر و برترى برخوردار است: " روح" ! هرگاه جسم را در ويژگى هاى زيست شناختى و فيزيولوژيک آن مشخص کنيم، روان را مى توانيم در رابطه با احساس ها و رفتارهاى پيچيده روانى در نظر گرفته و روح را عامل و حامل عقل، خرد و دريافت هاى شهودى بدانيم. روشن است که اين بخش هاى وجودى انسان، در هم تافته و جدايى ناپذيرند. در هماهنگى نيروهاى بدنى، روانى و روحى در سطح فردى و جمعى است که امکان شکوفايى هر چه بهتر و بيشتر زندگى انسانى فراهم مى گردد. با تابش نور " روح" بر جسم و روان آدمى است که دست يافتن به يگانگى لذت بخش و درانديشيدگى خردمندانه پرشور و بى مانندى براى او ممکن گرديده است تا خود و جهان را سامان دهد. ++++++++++++++++++ نوشتارگان : A. Kaufmann, Das Recht im Spannungsfeld von Identitaet und Differenz, -1 W. Heisenberg, Quantenphysik und Philosophie, Sttutgart, 1979 -2 S. Toennies, Der Dimorphismus der Wahrheit, Opladen, 1992 -3 O.Koehne, Polaritaet, Mannheim,1981 -4 E. Tugendhat, Probleme der Ethik, Stuttgart, 1987 -5 H. Holz, Raum-Zeit-Kohaerenz, Dualismus und Polaritaet, Muenster, 2003 -6
+++++++++