اخلاق اگزيستانسياليستى

  امير طبرى )ا. آبشار( www.falsafeh.com اينکه براى خداوند همه چيز ممکن و شدنى است، موضوعى است تعيين کننده...... و آن هنگام که براى انسان همه چيز ناممکن و ناشدنى مىنمايد، زمان تصميم گيرى فرارسيده و " خواست" باور داشتن به خداوند مطرح مىشود، آنگاه، براى بدست آوردن خداوند، بايد فهم و درک انسانى را از دست داد. اين است مفهوم اعتقاد . " کيرکه گارد"

 

  فلسفه اگزيستانس )هستى دارى( در فاصله سالهاى ١٩٢٠ و ١٩۶٠ ميلادى نقش تعيين کنندهاى در فلسفه اروپا ) و بدنبال آن در هنر، ادبيات و زندگى روزمره آنها ( داشته و در تحليلهاى اگزيستانسيال )ساختار وجودى انسان( همچنان داراى اهم يت مىباشد. اين مکتب فکرى بويژه در آراى روشنفکران آمريکاى جنوبى داراى برد فلسفى و فکرى تاثيرگذارى بوده است. شکل گيرى اگزيستانسياليسم بطور عمده با آثار کيرکهگارد )١٨۵۵-١٨١٣ Kierkegard, ( فيلسوف دانمارکى آغاز شده و از نمايندگان مشهور آن مىتوان از کارل ياسپرس )١٩۶٩-١٨٨٣ Jaspers, (، مارتين هايدگر )١٩٧۶-١٨٨٩ Heidegger, (، گابريل مارسل )١٩٧٣-١٨٨٩ Marcel, ( و ژان پل سارتر )١٩٨٠-١٩٠۵ Sartre, ( نام برد. در گستره " ادبيات سنتى"، اگزيستانسياليستها را به دو گروه مذهبى )کيرکهگارد، ياسپرس، مارسل( و غيرمذهبى )هايدگر، سارتر، آلبر کامو( تقسيم نمودهاند. در اينجا به درون مايه فکرى و تعريفها ى ارائه شده از سوى اين انديشمندان توجه مىکنيم. پيش از آغاز بحث و دنباله گيرى نظرات اگزيستانسياليستها، لازم به دانستن اين نکته هست که آنها در مفهومهاى حتا پايهاى اگزيستانسياليسم هم توافق همه جانبهاى نداشته و ديدگاههاى کاملن متفاوتى را عرضه مىکنند: " اگزيستانس" براى هايدگر به مفهوم موجوديت انسان بعنوان " در جهان بودن" فهميده شده و بگونهى اونتولوژيک مطرح مىشود. در حاليکه ياسپرس " اگزيستانس" را داراى خصلتى مزاحم مىداند که خود را در تصميمهاى سرنوشت ساخته و غيرقابل تغيير نمايان مىکند. فلسفه او کمکى است براى رفع اين مزاحمت )اگزيستانس(. سارتر عنصرهاى هستى شناختى و اخلاقى را در فلسفه خود جمع نموده و تلاش براى يک تئورى متافيزيکى ذهن خيزانه را در مرکز توجه قرار مىدهد. براى آلبر کامو، روابط اخلاقى برجستگى مىيابند. تئورى او عبارت است از تئورى يک زندگى شايسته انسانى در دنيايى ضد انسانى. در فلسفه مارسل، دستورهاى اجتماعى و اخلاقى مسيحيت مورد تعبير و تفسيرهاى انتقادى قرار گرفته و گونهاى از درهم آميزى روشهاى متافيزيکى مسيحى و عرفانى را به نمايش مىگذارد. با وجود همه اختلافها، موضوع اصلى اگزيستانسياليسم عبارت است از: زندگى و فرد. فردى که با آزادى و اختيار کامل و بر پايه تصميم شخصى خود، مسئوليت خودش را بر دوش داشته و در همان حال دچار ترس اگزيستانسيال مىشود. اکنون خود را به اين ميدان فکرى نزديک نموده و بر جايگاه بزرگان آن نظرى کوتاه مىا فکنيم: هر چند " کيرکه گارد" خود را نه يک فيلسوف، که نويسندهاى مذهبى مىدانست، ولى پرداخت فيلسوفانه او در رابطه با هستى انسانى، با گيرايى تمام، حکايت از تلاشهاى انسانى بزرگ را دارد که فلسفه را نه بعنوان يک بازى قشنگ شاعرانه براى گذران اوقات بيکارى، بلکه آنرا پاسخى خردمندانه به اصيلترين و درونىترين نياز وجودى خويش مىديد. کيرکهگارد با نوع نگرش خود در رابطه با مفهوم اوبژه و سوژه، زيربناى فکرى اگزيستانسياليسم را پى مىريزد: هرگاه من خودم را بسان موجودى در نظر گرفته و نظارت کنم، چيزى را در برابر خود مىيابم که با ديگر کسان و يا چيزها در اشتراک است. مثلن: انسان، مرد، پدر، فيلسوف و يک همکار بودن، که در اين حالت با مو جودات ديگر قابليت جايگزينى داشته و بسيارى از ديگران هم از اين نظر با من مشابه و کمابيش همسان هستند. اما، حالت ديگرى هم وجود دارد: من شخص خودم را به عنوان يک سوژه )ناظر( نظارت مىکنم و کيفيت نظاره گرى خود را در مىيابم. نظارتى که تنها و تنها از خود من ناشى شده و فرديت مرا در انديشه خودم ترسيم مىکند. يک کنشگر انديشمند، بر خلاف چيزهايى که موضوع انديشهاش هستند، در شرايط ويژهاى بسر مىبرد: او موجودى است که موجوديت هر چيز و حتا موجوديت سوبژکتيو خودش را به انديشه مىکشد، انديشهاى که از آن خود اوست و اين امر، يعنى درانديشيدگى سوبژکتيو، با هيچ فرد و يا چيزى قابل مقايسه نبوده و جايگزين ناپذير است و آن هم به اين دليل که سوژه انديش مند در کردار و پندار خويش پوياست ) و يا، از پويايى هم برخوردار است(. اين انسان )سوژه( بواسطه نيروى انديشه خود، بطور دايم در حال تحول و دگرگونىهاى پيدا و پنهان است که او را در وضعيتى بى سابقه و بى مانند وارد کرده است: در مرتبه " شدن" و نه " بودن ". براى کيرکه گارد، موجود انسانى در درانديشيدگى سوبژکتيو خود وجود دارد که با طبيعت يکى نبوده و جهت چنين تفکيکى از طبيعت پيرامون، او را بنام روح و يا موجودى روح مند مىخواند. " روح " انسان همان " خود " انسان است. " خودى" که با " خودش " در ارتباط بوده و بر خلاف طبيعت، داراى محدوديت مکانى و زمانى نيست. اين " خود" ، از نقطه نظر فلسفى ، هرگاه در رابطهاش با طبيعت بررسى شود، تنها يک اب ژه را مىماند، مانند ديگر ابژهها. هر آنگاه " خود" با " خودش" يعنى در رابطهاى فراتر از خودش به خودش نگريسته و انديشه کند، به مرتبهى ذهن خيزى محض رسيده و فراى هر ابژه جاى مىگيرد. در مرحلهاى که " خود" با " خودش" بعنوان موضوع کار و ابژه مورد مطالعه، ارتباط گرفته و آنرا مىکاود، اتفاق عجيب و بى مانندى وراى عالم عينى بوقوع پيوسته است، امرى که در رابطه با عينيت، ناسازگار و تناقض دار مىنمايد. پيامد اين رويارويى عين و ذهن چيزى نيست جز ايجاد حس نوميدى همراه نا امنى و ترديد. کيرکه گارد، اين احساس را بر دو گونه مىداند: ١- سرخوردگى ناواقعى )مجازى(: وضعيتى که در آن، انسان در سطح ابژه بودن خود باقى مانده و به نيروى انديشهگرى فرارونده خود واقف نيست. موجود انسانى در اين مرحله دچار سرگشتگى ناشى از نادانى به وجود خودش بوده و هنوز نيروى جاودانهگراى خود را کشف ننموده است. ٢- سرخوردگى واقعى: که انسان به نوميدى خود آگاه شده و از وجود خويشتن خويش با خبر گشته است. اين نوميدى هم به نوبه خود بر دو گونه است: در حالت نخست، موجود انسانى سرخورده و نا اميد، نمىخواهد خودش باشد و از خود بودن خودش فرار مىکند. چنين احساسى ممکن است تحت عنوان رهايى از خود، به خودکشى شخص منجر گردد. در دومين حالت، موجود انسانى در پى حفظ هويت و تثبيت خودش مىباشد، امرى که البته بى فرجام مىماند: ديالکتيک کنشهاى انسانى است که در هيچ لحظهاى آرام و قرار ثابتى را برنت افته و ذهن انديشهگر او تمايل به فراتر و فراتر رفتن را نمىتواند از خود دور نمايد. از يک سو ، بى روحى مجازى و نارسا و از ديگر سوى، روح مندى بى آرام با تمام کششها و تمناهايى که رو به فراسو دارد، خصلتنماى هستى اين موجودى است که بنام انسان مىشناسيم. ترديد، نا اميدى و پريشانى درونى ساخته روح نيست، بلکه ماهيت خود روح است که انسان را از آن گريزى نيست. هيچ چيزى ناممکنتر از اين نيست که انسان بتواند از دردسر اين روح در امان بماند. اين روح را نمىتوانى بيرون کنى، اصلن، کدام " بيرون" ؟. بايد توجه داشته باشيم که اين نا اميدى بدليل وجود اشتباه در رابطه ميان خود با خويشتن نيست، بلکه نفس خود اين ارتباط و همزاد آنست که اگ زيستانسياليسم از آن بعنوان ناسازگارى ميان عين و ذهن، و به عبارت درستتر، تناقض راديکال موجود در هستى آدمى ياد مىکند. در ديدگاه فکرى کيرکه گارد، انسان مىتواند در مراحل گوناگونى از درانديشيدگى )رفلکسيون( وجود داشته و يا از انها عبور کند: ١- مرحله استتيک: انسان در اين مرحله، انديشهورزى است عينيتگرا که در پى لذتهاى مادى بوده و خواهان برآوردن آرزوهاى لذت آور خود مىباشد. لذتها و خوشىها، اما، ديرى نپاييده و يا به مرور ملالتآور مىشوند. از همين روست که چيرگى نا اميدى مجازى که در اين مرحله شکل گرفته، مىتواند به خودکشى فرد بيانجامد. ٢- مرحله اتيک: مرحلهاى که انسان در برابر يک انتخاب قرار مىگيرد: انتخاب خويشتن خود !. او باي د خودش را انتخاب کند. اين انتخاب به مفهوم گزينش يک مطلق است و نه انتخاب ميان اين و يا آن چيز : من مطلق را انتخاب مىکنم، مطلقى که خود " من "هستم. " من" هر چيز ديگرى را که برگزينم، مطلق نخواهد بود، مگر " خود خودم " را. اين " من" مورد انتخاب عبارت است از واقعيت خود فرد به معنى دقيق کلمه. توجه داريم که اين امر، نوعى از انتخاب ميان خوب و بد نيست، بلکه انتخاب نقطه حرکت و سکوى پرتاب است يعنى همانجايى که اصولن گزينش نيکى و بدى بوقوع مىپيوندد. از ديد کيرکه گارد، بازگشت فرد از مرحله اتيک به استتيک اقدامى است " گناهکارانه" ، ولى کسانى که هنوز در مرحله استتيک بسر برده و با اتيک آشنا نشدهاند را نمىتوان " گناهکار" دانست. بنابراين، انسان در گام نخست، خودش را انتخاب نموده و سپس در برابر انتخاب خوب و بد قرار مىگيرد و در همين مرحله است که صاحب اخلاق مىشود. اکنون، "من "، که مطلق بودن خود را دريافته است، از طريق فرق گذارى ميان خوبىها و بدىها، دوباره به دنيا بازگشته و در شرايط مشخص و موجود براى انجام وظيفههاى خود به چالش بر مىخيزد. ٣- مرحله مذهبى: بدنبال اخلاقى شدن فرد و پيشبرد انتخابهاى اخلاقى است که " من " به مذهب گراييده و با گذر از مرحله اخلاقى به دورهى کمال خود مىرسد. در مرحله اخلاقى، " من " خودش را بعنوان يک مطلق برگزيده بود، ولى او اکنون در مىيابد که در دنياى واقعى نه تنها مطلق نبوده، که حتا موجودى است کاملن اتفاقى. " من " خو د را تابع مکان و زمان مىبيند با نيازمندىهاى بيشمار. درست در چنين موقعيتى است که وجود يک نقطه اتکا براى " من " ضرورى مىنمايد و همراه آن احساس ترس و ترديد، اوج مىگيرد. در اين گير و دار سرگيجه آور هستى است که خطر از دست دادن " من " و " خويشتن خودم " ، بدليل وابستگى به دنياى محدود و فانى، نزج مىگيرد. حالا، بهترين امکان، در جهشى بسوى اعتقاد و باور به آن وجود مطلق نهفته است، وجودى که نه تنها فراى " من " ، که فراتر و برتر از هر موجود ديگرى است و تنها اوست که توان التيام نا اميدى دردآلود مرا دارد. در شيوه نگرش اگزيستانسياليستى، وجود انسان، هستى اوست. به اين معنى که " من " بعنوان موجود انسانى ، تعيين گر هستى خودم مىباشم و از پيش و يکبار براى هميشه، طراحى نشدهام. پذيرش اگزيستانس، پذيرش امکان شدن و در عين حال آزاد بودن به منظور طرح بندى هستى خويش است. يکايک " من " ها از آزادى مطلق برخوردارند و مىتوانند نسبت به امکانات و شرايطى که دارند، دست به دگرگونى و حتا سازندگى کامل هستى خود بزنند. همهى اگزيستانسياليستها به اين اصل باور دارند. البته، براى نمونه، ژان پل سارتر وجود مرحله مذهبى را انکار نموده و بر اين است که نيروى خداوندى در کار نيست، چه اگر خدايى وجود مىداشت و خالق انسان مىبود، مىبايست انسان را موجودى از پيش طراحى شده دانست، امرى که با مسئوليت پذيرى کامل و مسئول بودن نامحدود انسان در تناقض بوده و ناهمخوانى دارد. از آنجا که نيروى مط لق و آفرينندهاى بنام خدا وجود ندارد، انسان، و فقط انسان، مسئول همه چيز هست و خواهد بود. ريشه ترس اگزيستانس هم در همين مسئوليت بسيار سنگينى است که موجود انسانى، خواسته و يا ناخواسته- دانسته يا نادانسته، بر دوش دارد: انسان محکوم به آزادى است. محکوم است، زيرا که، ابتدا به ساکن، خالق خود و شرايط زيستى خود نبوده است. انسان آزاد است، چرا که در جهانى " پرتاب" شده که مسئوليت تمام و کمال آنرا بر عهده دارد. آنچه سبب ترس و نگرانى اگزيستانسيال آدمى است، چيزى نيست جز هستى آزاد و پر مسئوليت او، هستى که در زنجير زمان و مکان گرفتار و محدود است. براى کارل ياسپرس، مفهومهاى وجود ) عينى، زماندار، جبرى( و هستى )ذهنى، ابدى، آزاد( که بطور تاريخى در هم تنيده شدهاند، داراى ويژگى هستندکه ميل به آنسوى طبيعت و کششهاى مذهبى را تقويت نموده و بر اين پايه توجيه و تفسير مىشوند. براى مارسل، توضيح تناقض راديکال هستى و ترس ناشى از آن در قالب مفهومهاى " بودن " و " داشتن " مورد توجه قرار مىگيرد: انسان در " بودن " خود است که از ديگران متمايز شده و براى تامين و يا حتا عبور از آن، به عشق و اعتماد نيازمند است و " داشتن " ، همان ويژگى است که نوع و شکل رابطهى انسان، بعنوان يک سوژه ، را در برابر هر ابژهاى مشخص مىکند. چنانچه مىبينيم، اگزيستانسياليستها داراى نقطه نظرات متفاوت و جالب توجهاى هستند که مىتوان هر يک را بطور جداگانه مورد دقت و بررسى قرار داد. در اينج ا، با تمرکز بر جنبههاى اخلاقى اين مکتب فکرى، خود را در پىگيرى رشته نازکى که همهى آنها را به هم پيوند مىدهد، باز هم محدودتر مىکنيم: هر چند پذيرش و يا عدم پذيرش مذهب، يا ايدههاى مذهبى به جبهه بندىهايى ميان اگزيستانسياليستها منجر شد، ولى همهى آنها، البته با شيوههاى نگارشى و بيانى ويژه خود، در اين زمينه اتفاق نظر دارند که انسان بر سر دو راهى انتخاب قرار دارد: او يا در زندگى روزمره فرو رفته و به دنياى غير شخصى ابژکتيو و سطحى در مىغلطد و يا به فراسوى آن پرکشيده و از مرتبه وجود به مرتبه هستى صعود مىکند تا خويشتن خويش را آزادانه طراحى نمايد. از آنجا که براى اگزيستانسياليستها موجود انسانى در هستى خود آزادى کامل داشت ه و بر پايه انديشه و کنشهاى اختيارى خود، وابسته به شرايط موجود، زندگى مىکند، ارزشهاى اخلاقى جهانشمول و همگانى مردود شناخته شده و يا بشدت با ديدى نسبى گرايانه به آنها نگريسته مىشود. هر انسانى در موقعيت تاريخى و زيستى مشخصى وجود دارد و از اينرو نمىتوان دستور اخلاقى فراگيرى را براى آنها در نظر گرفت. " نداى وجدان "، آنگونه که هايدگر توضيح مىدهد، تنها بسته به شرايط موجوديت مىيابد، هر چند که شناخت فردى بر پايه بسط دادهها صورت مىپذيرد. پيش شرط کاربست اخلاق در زندگى روزمره، در وجود گناه اگزيستانسيال نهفته است )اگزيستانسيال به معنى ساختار وجودى هر چيز و اينکه آن چيز وجود دارد، در برابر اسانسيال به معنى ذات و گوهر وجودى آن چيز(. اين گناه، غير قابل پيشگيرى بوده و از رخنه آن در ساختار وجودى انسان گريزى نيست، چرا که امکان زندگى هر انسانى در گرو محدود کردن زندگى انسان ديگرى است. براى جلوگيرى از اين گناه بايد از حضور خود در جهان چشم پوشى نموده و از انجام هر کنشى باز ماند، امرى که به معناى اجتناب و يا فرار مىباشد. پس بايد در هر دو حالت اقدام و يا پرهيز، پيامدى گناهکارانه را انتظار داشت. البته، انسان به خودى خود آزاد است، ولى اين آزادى در ارتباط با ديگر انسانهاست که محدود مىشود. در نگاه اگزيستانسياليستى، موجود انسانى با انتخاب خويشتن خود در حقيقت انسانيت را انتخاب کرده است و براى همين هست که خود را بنفع ديگران محدود نموده و در ارتباط دوستانه و احترام آميز با آنها وارد مىشود: " هيچ چيزى نمىتواند براى ما خوب باشد، مگر اينکه براى همه خوب باشد." با اين توضيح که مفهوم خوب وابسته به تعريفى است که کنشگر آزاد ارائه مىدهد و آن هم نسبت به شرايطى که دارد. چنين اخلاقى بشدت فردگرا بوده و آشکارا با گفتمان و فرارسانى در بيگانگى است: غير از جهان " من مدارانه " انسان، جهان ديگرى وجود ندارد )سارتر(. سوژه )انسان( اگزيستانسياليستها، سوژهاى است که بطور اتفاقى در اين جهان پرتاب شده و با ترس اگزيستانسيال خود، محکوم به آزادى است. اگزيستانسياليسم با تاکيد بر اين آزادى و " من بودن " انسان است، که در برابر هرگونه " نسخه پيچى " و يا انديشههاى جانبدار اصول فراگي ر، قرار مىگيرد. در مجموع، ادبيات اگزيستانسياليستى با پرداختن به مفهومهايى چون: وجود، هستى، زمان، مرگ، زندگى، شرم، ياوگى جهان، تهوع، بودن، داشتن، عشق،.... فلسفه اخلاق را پربارتر نموده است. هر چند اين مکتب فکرى در زمينه حل مشکلات اجتماعى، اقتصادى و يا سياسى برنامهاى ندارد، ولى حضور افرادى چون ژان پل سارتر، که به مارکسيسم علاقمند بودند، تاثير مثبتى در انديشههاى نئومارکسيستى دوران خود گذاشتند، چرا که با تاکيد بر خويشتن خويش موجود انسانى، گرايش اشتراکى افراط آميز مارکسيستهاى دوران خود را تعديل مىکردند. بدليل همين مطلق نمودن نقش انتخابگر انسانى است که اگزيستانسياليسم، همراه فلسفه نيچه، به شيوهها و ساخت ارهاى فکرى پسامدرن راه يافته است. قابل توجه اينکه، فلسفه اگزيستانسياليسم با تمام نسبيتگرايى که دارد، بر عليه هر شکلى از نسبيت گرايى تاريخى، بيولوژيک، روانکاوانه، جامعهشناسانه.... موضع گرفته و " خود" انسان را به تعيينگرى سرنوشت " خودش" فرا مىخواند.

  منابع مورد مطالعه: ١- Entweder-Oder, Kierkegaard, Muenchen, 1988 ٢- Existenzphilosophie,Max Mueller,Muenchen, 1986 ٣- Existenzphilosophie und Ethik, Frankfurt, 1970 ۴- Was ist Existenzphilosophie?, H. Arendt, 1990 ۵- Einfuehrung in die Existenzphilosophie, F. Zimmermann, 1988 ۶- Philosophie der Existenz, european university studies, Frankfurt,2000 ٧- Postmoderne perspektiven des Ethischen, Schoenherr, Muenchen, 1997

 

 

 

 

 

 

 

ParsNegar II
Use Microsoft Internet Explorer 5+ to view this page.