نسبيت گرايى اخلاقى امير طبرى )ا. آبشار( " واقعيت، فرآوردهى نظارت است. نظارت، واقعيت را بوجود مىآورد." Niels Bohr )اصل دوم واقعيت کوانتومى( در بخشهاى پيشين به مقولههاى پايهاى اخلاق اشاره شد. اکنون در راستاى تدقيق سيستماتيک مفاهيم اخلاقى باز هم به اين نکته توجه داريم که در نگرش فلسفى غرب، شکاف ديرپاى ميان ايدآليسم و ماترياليسم، مهر خود را بر باورها و روندهاى فکرى همهى دورانها کوبيده است. در جستار خود، هر دو موضع فلسفى را در رابطه با اخلاق بيان نموده و توانايىها و ناتوانىهاى آنها را در پيوند با زندگى روزمره برشمرديم. با انتقاد از اخلاق امپيريستى، به انديشههاى کانت و اخلاق فراسويانه پرداخته و بدور از ا فسانهپردازى و يا چسبندگىهاى دگماتيک، برترى و حقانيت ارزشهاى اخلاقى و انسانى را دريافتيم، ارزشهايى که جامعه نوين انديشهورز بيش از پيش به آنها نيازمند است. شتاب پيشرفتهاى علمى و موفقيتهاى شگفتى آور در زمينههاى گوناگون دانش و فن، تاثير خود را در باورهاى اخلاقى و برداشتهاى فلسفى گذاشته و مىگذارند. بطوريکه گرايشهاى پوزيتيويستى و امپيريستى بررسى و شناخت طبيعت انسان بر پايه روابط محض علت و معلولى در صدد پژوهش رفتارها برآمده و بدنبال نتيجهگيرى منطقى خود، اخلاق و روابط اخلاقى را تنها نسبت به شرايط، توضيح پذير مىيابند. در اينجا به مهمترين و اثرگذارترين نمونههايى از اين گرايشها در شاخههاى گوناگون علمى، نظرى گذرا مىافکنيم: ١- ماترياليسم تاريخى هرچند بدنبال فروپاشى سيستم سوسياليستى واقعن موجود، از اکنونيت مارکسيسم بگونه بارزى کاسته شده است، ولى انديشههاى دوران ساز کارل مارکس )١٨٨٣-١٨١٨(، که بيشترين تاثيرات را در تکوين فلسفه قرن بيستم داشته و در سالهاى ١٩۶۵ تا ١٩٨٠ ميلادى در شکل نئومارکسيسم تعيينگر و سرآمد انديشههاى فلسفى در تمام جهان بوده است، همچنان در جهتگيرىها و تبيينهاى فلسفى دوران ما نقش مهمى را ايفا مىکند. از نظر مارکس زندگى واقعى و روند تکاملى انسان است که باورهاى او را باز مىتاباند. اخلاق، مذهب، متافيزيک، ايدئولوژى و هرگونه آگاهى، متکى بخود نبوده و از وضعيت مادى انسان و مجموعه انسانى سرچشمه مىگيرند. " شعور و آگاهى نيست که زندگى ر ا تعيين مىکند، بلکه زندگى و نوع آن، سازنده شعور و آگاهى است" )٣(. از اين ديدگاه، شعور و تمامى فرآيندهاى فرهنگى داراى خصلتروبنايى هستند که بازتاب زيربناى اقتصادى مىباشند. اين زيربناى اقتصادى هم به مناسبات توليدى و وضعيت نيروى کار و توليد مربوط مىشود که نسبت به درجه تکامل اقتصادى و فنى اجتماع، به فرماسيونهاى اقتصادى ، مانند بردهدارى و... کاپيتاليستى، تقسيمبندى شده و در رابطه با مناسبات توليدى موجود، طبقههاى اجتماعى مختلف با منافع مشخصى در آن شکل مىگيرند )برده-بردهدار، ... کارگر-سرمايهدار(. روند واقعى تاريخ، نتيجه رابطه ديناميک )پويا( ميان وضعيت نيروهاى توليدکننده )بسته به مثلن کشاورزى يا صنعتى بودن جامعه( از يکسو، و مناس بات توليدى )ساختار اجتماعى، مالکيت ابزار توليد( از سوى ديگر است)۴(. ماترياليسم تاريخى، برپايه اين تحليل، شخصيت وجودى مستقلى براى شعور و آگاهى، به معنى وسيع کلمه، نپذيرفته و آنرا در وابستگى با زيربناى اقتصادى و تعلقات طبقاتى تعريف مىکند. اينکه آيا بتوان اصول اخلاقى فراطبقاتى و عموم بشرى را در نظر گرفته و يا انسان را موجودى خودمختاردانست که به چنين اخلاقى پايبندى آزادانه داشته باشد، پرسشى است که در ادبيات مارکسيستى بگونههاى متفاوتى پاسخ يافته است: در تفسير خطى )درک ايستا، ديد مکانيکى(، زيربنا تعيين کننده مستقيم و يکسويه روبناست. بنابر اين، هنجارهاى اخلاقى بيانگر دلبستگىها و علاقههاى طبقاتى بوده و بار ايدئولوژيک دارند، چرا که، در آخرين تحليل، بازتاب اخلاق و باورهاى طبقه حاکم مىباشند. در اين مورد به گفته فريدريش انگلس )١٨٩۵-١٨٢٠( توجه مىکنيم: " همراه با پيدايش مالکيت خصوصى، اين اصل اخلاقى جان گرفته است: دزدى نکن!. اما، چنين اصلى براى هميشه پا برجا نمانده و با از ميان رفتن انگيزه دزدى )مالکيت خصوصى(، به فراموشى خواهد رفت." )منبع شماره ۶، ص ١۶٣-ترجمهى کوتاه شده(. اينکه مالکيت خصوصى سرچشمه اين ناهنجارى اخلاقى )دزدى( باشد، قابل بحث است و براى مثال مىتوان از هگل ياد نمود )شماره ۵، ص ١٧۵( که آنرا شرط وجودى آزادى فردى شمرده و بر اين پايه، اعتبار ممنوعيت دزدى را فراى يک دوره تاريخى ويژه مىداند. تفسير خطى در رابطه با توضيح هنجارها و اصول اخلا قى ديگر، )مانند: به قول خودت عمل کن!، صادق باش!، ديگران را يارى بده!(، دچار مشکلهاى جدى مىشود، مشکلهايى که براى رفع آنها، تفسير پديدهها شکل و درونمايه ديالکتيکى بخود مىگيرد. در حاليکه در تفسير ديالکتيکى، زيربناى اجتماعى-اقتصادى همچنان نقش تعيين کننده خود را حفظ مىنمايد، روبناى ذهنى و فرهنگى داراى توان تاثير گذارى شده و با زيربنا رابطه متقابل ايجاد مىکند. در نتيجه، به وجدان )آگاهى سوبژکتيو( و اخلاق اجتماعى، بسيار بيشتر از يک بازتاب صرف از زيربنا نگريسته مىشود. ماترياليسم تاريخى با استفاده از منطق ديالکتيک، خاطرنشان مىکند که هنجارها و ارزشهاى اخلاقى ايدهآل، بدون تاريخ و ابدى وجود نداشته و همواره در بستر اجتماعى مشخصى داراى معنى و مفهوم مىشوند. ارزشهاى موجود، بدنبال کنشهاى خلاق انسانى و با تاثير پذيرى از وضع اقتصادى و اجتماعى تاريخن شکل گرفته، پديدار شده و قوام مىيابند. اما، پرسش در باره وجود اصول اخلاقى فراطبقاتى و جهانشمول هنوز به قوت خود باقى است. لنين وجود هرگونه اصل اخلاقى بدون طبقه و فراى آنرا مردود مىشمرد: " اخلاق ما برپايه منافع طبقه کارگر و مبارزه طبقاتى اوست" )مجموعه آثار، به نقل از منبع شماره ۶( . براى استالين )که نظريه رسمى مارکسيسم شوروى تا سال ١٩۵٠ ميلادى هم بود(: " اخلاق فراى طبقاتى وجود ندارد، بطوريکه زبان، منطق و علوم طبيعى هم داراى ويژگى و تعلق طبقاتى هستند، حتا تئورى نسبيت انشتين هم يک تئورى کاپيتاليستى است " )مجم وعه آثار، به نقل از همان منبع (. گرايش افراطى و درک منجمد از طبقههاى اجتماعى و رابطههاى طبقاتى تا به آنجا بوده است که انساندر ديدگاه مارکسيستى نه بعنوان يک شخص، که تنها جزيى از يک طبقه محسوب مىشد، امرى که خود را در بيگانگى و يا فاصلهگيرى مارکسيستها از فردباورى )اينديوىدوآليسم( نشان مىداد. استفاده افراطى و تک بعدى از ديد طبقاتى مارکسيسم، مورد انتقاد بسيارى از انديشمندان قرار گرفته است: مارکسيستهاى اتريشى، کارل کائوتسکى )١٩٣٨-١٨۵۴( و ماکس آدلر)١٩٣٧-١٨٧٣( در صدد پيوند انديشههاى مارکس و کانت برآمدند. سپس مارکسيستهاى غربى مانند جرج لوکاکس، ارنست بلوخ، راجر گراودى موضع گزافگراى اخلاق طبقاتى را ترک نمودند. پيشبرد آرزوهاى نيکخواهانه و انساندوستانه ) بن مايه واقعى مارکسيسم- افتخار هر مارکسيست( و تحقق خواستهاى دمکراتيک با توجه به نيازهاى زمان، همراه گسترش افقهاى شناخت، نئومارکسيستها را به پذيرش اصول اخلاقى جهانشمول و فراى طبقاتى کشاند که نمونه ديگر آن " اخلاق گفتمانى" است که از سوى هابرماس مطرح شده است. ٢- تبارشناسى اخلاق فلسفه نيچه )١٩٠٠-١٨۴۴ Nietzsche, ( با انتقاد ريشهاى به سنتهاى اخلاقى غرب و بستر باورهاى مسيحى آن، در فلسفه پسامدرن چهره افکنى مىکند. براى نيچه، نبرد ميان دو نيروى کنش و واکنش که برپايه " خواست به قدرت رسيدن" عمل مىکنند، نيروى برانگيزاننده و موتور جنباننده موجود زنده مىباشند. نيروى کنشگر خواهان دستيابى به قدر ت است تا زندگى را آنگونه که " مىخواهد"، سامان دهد. نيروى واکنشگر بر ضد خواست قدرت، عمل نموده و نيروى کنشگر را از آنچه مىخواهد، پرهيز مىدهد. در اينجا مىتوان از بيمارى که به سرطان دچار است، مثال آورد: " خواست " ارگانيسم در ادامه زندگى است، در حاليکه غده سرطانى بى نظم، با نيروى واکنشى خود بر عليه زندگى نظم يافته ارگانيسم مبارزه مىکند. پيروزى نيروى واکنشگر به معنى حاکميت بى نظمى است و در نتيجه، نيرويى است با خواست تخريبى و هيچ انگار) nihilist (. در فلسفه نيچه، " شدن" بطور ابدى تکرار مىشود. نيروى کنشگر با خواست توانا شدن و به قدرت رسيدن، همواره تولدى دوباره يافته و زندگى را تحقق مىبخشد. نيروى واکنشى، اما، با تخريب ني هليستى زندگى، خود نيز مىميرد. زنده بودن عبارت است از خواست به قدرت رسيدن و نيرومند شدن. نيچه هرگونه مفهوم روح و روان را بشدت مردود شمرده و استعدادها و قابليتهاى روحى انسان را در چارچوب زندگى باورى )ويتاليسم( تفسير مىکند. روند نبرد ميان نيروى کنشى)توانا، شاداب، سازنده و آفريننده( و نيروى واکنشى) ناتوان، خرابکار، پليد(، تعيين گر سرنوشت هر موجود انسانى است. هرآنچه که احساس قدرت و خواست به قدرت رسيدن را در آدمى افزايش دهد، خوب است و اگر از ناتوانى سرچشمه بگيرد، بد است. خوشبختى عبارت است از پنداشت قدرت و احساس چيرگى بر مشکلات. نه رضايت، که قدرت بيشتر؛ نه صلح، که جنگ؛ نه خصلت برجسته، که زرنگى و رندى مفهومهاى مطرح و کارآمد مىش وند. نخستين شعار انسان دوستانه چنين مىگويد: ناتوانها بايد از بين بروند و در اين مورد هم بايد به آنها کمک نمود! . بدترين و پر زيان ترين مشکل، وجود مسيحيت است و يا اصولن هرگونه همدردى با ناتوانها، نادانها و بى لياقتها. گفتارهاى اخلاقى از رابطه بدهکار-بستانکار سرچشمه مىگيرند: فردى به ديگرى مقروض است و قول بازگرداندن آنرا مىدهد. اما، کسى مىتواند قول و وعده بدهد که نيرومندتر و کوشندهتر باشد. هرچه نيرومندتر باشم، مىتوانم وعدههاى بيشترى داده و از پس آن هم برآيم. تنها فرد نيرومند است که وجدان داشته و اصولن مىتواند آنرا بکار بندد. از آنجا که مردان، بيشتر کنشگر و زنان، بيشتر واکنشگر هستند، اخلاق درونمايه مردانه دارد. اين اخلاق ، با دشمنى نيروى واکنشى روبرو شده و مورد کينه ورزى او قرار مىگيرد. کينه اندوزى، استراتژى خواست قدرت نيروهاى واکنشى است. هرگاه بدليل ترس، ناتوانى..، نيروى واکنشى نتواند به " بيرون " ريخته شود، آنگاه در قالب احساسهاى کينه توزانه جلوهگرى مىکند تا انتقام بگيرد. نيروى واکنشى در اين حالت، داراى نقش آفرينندگى مىشود. قيام بردگان، بر پايه همين کينه توزى بوده است. اصول اخلاقى بردگان که از کينه اندوزى ) Rrssentiment ( و انتقام برخاسته است، در اخلاق غرب و در تمام دورانها بازتاب مىيابد: از يهوديت و مسيحيت گرفته تا افلاطون، کانت، حقوق بشر و سوسياليسم. تعريف مفهوم خوب )يعنى نيروبخش، زنده، توانا، مردانه و کوشنده( از سوى همه اين جريانهاى فکرى و اخلاقى واژگونه شده است. آنها بجاى پذيرش آزادى و شکوفايى اين نيرو براى رسيدن به قدرت، آنرا به ترحم نسبت به فرودستان وامىدارند، چراکه آنها خود نيروى واکنشى بوده و خواهان جدايى خوبى از قدرت مىباشند و با دستورات اخلاقى ) اخلاق بردگان( در صدد ايجاد ناراحتى وجدان در نيروهاى کنشى برمىآيند. نيچه، روند تاريخ را در سه مرحله در نظر مىگيرد: ١- چيرگى ارزشهاى طبيعى، که در اروپا مصادف است با سرکردگى مادى و معنوى يونان و روم. در اين مرحله، همه چيز رنگ خدايى داشته است. ٢- شورش و خيزش بردگان، که نيروهاى فرودست واکنشى، بر نظم طبيعى و فرهنگ آن پيروزى يافته ومذهب، متافيزيک و خداى خود را ) با تلاشهاى افلاطون، يهوديت و مسيحي ت( به کرسى مىنشانند. در اين مرحله، اخلاق پارسايى بردگان جايگزين نيروى شادى آفرين زندگى گرديده است. ٣- نيروى واکنشى، که بر سرير قدرت جاى گرفته است، مانند همان غده سرطانى، قادر به بازتوليد خود نبوده و نابود مىشود. ما اکنون در اين دوران بسر مىبريم، که روشنگرى خصلت نماى آن بوده و اعلام مرگ خدا، شعار آن است. البته، نيروهاى واکنشى بايد به حاکميت مىرسيدند، تا ريشه خود را برکنده و براى هميشه نابود شوند. سيوران ) Cioran (، فيلسوف رومانيايى، باور ضد مذهبى خود را چنين بيان مىکند: " بزرگترين شاهکار و ابتکار آدمى در اختراع مفهوم "من" مىباشد، مفهومى که از احساسها و هيجانها نيرو مىگيرد، يعنى همان چيزهايى که مورد تحقير مذهب قرار گرفتهاند." و يا " من هيچ امر مطلقى را تحمل نمىکنم، مگر اتفاقى بودن وجود خودم را." ) E.M. Cioran, Leidenschaftlicher Leitfaden,Suhrkamp ( . نقطه اوج خود-نابودى نيروهاى واکنشى، همزمان با دگرگونى ناگهانى ) peripeteia ( است که دورهى گذار انسان به ابر انسان )انسان برتر( بوده و آغاز دوران سرورى جاودانه اوست. خصلتهاى ابر انسان را مىتوان بدين سان برشمرد: - خواست سيرى ناپذير رسيدن به قدرت. - ضديت با نيروهاى واکنشى و مظاهر آن مانند پارسايى، ديندارى و هرگونه ارزشى که فرآوردهى فرهنگ کينه اندوزانه و انتقام گرايانه موجود باشد. - دگرگونى طلبى و دگر ارزش خواهى، که نمودهاى نشاط بخش زندگى چون رقص، آواز، خنده و بازى را بخوبى شناخته و از آ نها براى کسب و پايدارى قدرت خود بهره مىبرد. - خود مختارى کامل. ابر انسان آنچه را " مىخواهد" به انجام رسانده و زندگى خويش را طراحى مىکند. چنانچه مىبينيم، در نزد نيچه، اصول اخلاقى، نه ناشى از خرد، که باقيمانده رسوبات فرهنگى هستند که بايد از بين بروند. نيچه تمام ارزشهاى شناخته شده اخلاقى را مردود دانسته و ديد گزاف گراى فردباورى، سکس گرايى، نژادپرستى و نخبه گرايى محض را در هيبت ابر انسان ارائه مىدهد، ابر انسانى که معلوم نيست در بستر اجتماعى )خانواده، حقوق، سياست، اقتصاد..( چگونه موقعيتى و چه سان رابطهاى دارد. ابر انسان نيچه، نسبت به منافع عموم بشرى نه تنها بى علاقه، که بيگانه است. ٣- اخلاق و روانکاوى فرويد) Freud, 1856-1939 ( هم مانند مارکس و نيچه، اخلاق را روبناى يک زيربناى امپيريستى دانسته و بر طبق قانونهاى طبيعى، تلاش در توضيح آن دارد. ساختار روانى را که فرويد در نظر مىگيرد، چنانچه خود او مىگويد، مدلى است مکانيکى که با حيوانات تکامل يافته، همانندى دارد ) Abriß der Psychoanalyse, 1938 به نقل از Strachey,1989 (. اين دستگاه روانى داراى سه بخش است: ١- نهاد )آن = Es (، که بنيان مدل را تشکيل داده و جايگاه نيروهاى گرداننده مىباشد. اين نيروها بر دو گونهاند: يکم( اصل لذت )عشق طلب، شهوت پرست(. دوم( اصل تخريب گر )خشونت خواه، مرگ آفرين( . نهاد، که از نظر تاريخى کهن ترين بخش دستگاه روانى بشمار مىآيد، همزاد موجود انسانى است و ناخودآگاه عمل م ىکند. ٢- من ) Das Ich, Ego (، که بخشى از نهاد بوده و ارتباط آنرا با دنياى بيرون فراهم مىنمايد. اين بخش که کيفيتى آگاهانه دارد، خود را در برابر تحريکهاى خارجى و فشارهاى داخلى نگه داشته و بيان مىکند. ٣- من برتر، ابر من) Das Ueber Ich, superego (در کشمکشهاى " من" با دنياى خارج ) و بيشتر والدين(، بخشى از "من" خود را جدا نموده و " من برتر" را بطور مستقل تشکيل مىدهد. در اين بخش، اتوريته و نفوذ والدين)و همراه آنها؛ خانواده، نژاد، سنتها و آداب...( ادامه و تجلى مىيابد. مطابق انديشههاى فرويد، " من برتر" و " نهاد" به نوعى، نماينده گذشته هستند: گذشته بيولوژيک در "نهاد" و گذشته فرهنگى در " من برتر". " من" بخشى است که از " نهاد" )نيروهاى برا نگيزاننده( و " من برتر" )هنجارها( و تحريکات خارجى تاثير گرفته و تصميم گيرى مىکند. در ديناميک اين پيکربندى روانى، امکان پيدايش سرکوفتگىهايى وجود دارد که سرچشمه فشارهاى عصبى و روان نژندى ) Neurosis ( مىباشند: در روند تکامل دستگاه روانى هر فرد، يک دورهى مٰشخصى از تفاوت يافتگى ديده مىشود. در ابتدا فقط " نهاد" وجود دارد، سپس با تاثير محيط خارجى است که " من" از آن جدا شده و رشد مىيابد. در اين گذار، بخشهايى از " نهاد" به " من" منتقل مىشوند که برخى از آنها بدون دگرگونى ولى بگونهاى سرکوب شده باقى مىمانند. براى درمان روان نژندىهاى گوناگون که بر پايه سرکوب اين تمايلها و خواستهها شکل گرفتهاند، مىتوان از روانکاوى استفاده برد ت ا بر بخشها و ريشههاى سرکوب شٰده و فروخورده، نور آگاهى افکنده و آنها را خنثا نمود. ديناميک دستگاه روانى در بخش "نهاد" بر اساس اصل لذت عمل مىکند. " من" با محاسبه هست و نيست لذت، خود را بيان مىنمايد. يعنى در اينجا هم با کام گرايى )هدونيسم( مواجه مىشويم که البته، فرويد نگاهى بدبينانه به آن داشته و برنامه لذت جويى و لذت خواهى را همواره در تهديد خطر شکست مىبيند، بگونهاى که تنها در شرايطى ويژه و محدود قابل اجرا بوده و برآورده مىشود. کام گرايى فرويد در تعيين مقصود زندگى و تامين نياز و حس خوشبختى، از ايدههاى کام گرايان دوران باستان پيشى نگرفته و در همان حد مىماند. خرد هم نقش ابزارى خود را حفظ نموده و تابع برنامه ريزىهاى لذت جويان ه مىشود. مفهوم اخلاق فرويديست با اخلاق امپيريستى برابر و همسنگ است)۵(. براى فرويد، انسان از نظر ساختارى و کارکردى در موقعيتى است که مىتواند تنها از سايه روشنها لذت برد و هرگز به لذت کامل و دايمى راهى ندارد. او با افزودن بر لذت ممکن و يا کاستن از آنچه که لذت زداست، خوشبختى نسبى خويش را فراهم مىکند. براى جلوگيرى از سو تفاهم، بايد توجه داشته باشيم که نظرات فرويد در پهنهى رشته روانکاوى از اعتبار يکسانى برخوردار نيست. نمونه بارز آن اريش فروم ) Fromm ( و فرانکل ) Frankl ( مىباشند که صاحب انديشههاى بسيار ارزشمند اخلاقى هستند و بايد بطور جداگانه مورد توجه قرار بگيرند. براى فرويد، اخلاق فرآورده کنشهاى فرهن گى است. نقش کارکردى فرهنگ در نگهدارى و پشتيبانى موجود انسانى در برابر طبيعت و يا انسانهاى ديگر مىباشد. اينکه ما از شرايط فرهنگى موجود خشنود نيستيم، امرى است پذيرفتنى، ولى دليل آورى فرويد به نيچه بسيار نزديکتر است: " همکارى انسانها در صورتى ممکن مىشود که با هم يک جمعى را تشکيل بدهند، جمعى که از هر کدام از افراد به تنهايى، نيرومندتر است و بر عليه هر يک از افراد هم ايستادگى مىکند. اکنون، نيروى چنين جمعى داراى حقانيتى مىشودکه با اعمال قهر، در برابر حق فردى قرار مىگيرد. برکنارى نيروى فردى توسط نيروى جمعى، نخستين گام تعيين کننده فرهنگى است. موجوديت نيروى جمعى جديد به معنى محدوديت ارضاى خواستههاى فردى است، فردى که با چنين نو عى از محدوديت، هيچ گونه آشنايى نداشته است." )همانجا، ص ٩٠(. تنش ميان فرد و جمع، سبب سرکوبى نيروهاى گرداننده فرد مىشود، سرکوبى که بدنبال خود، نتيجههاى فرهنگى مثبتى را به ارمغان مىآورد، چرا که کششهاى فرد سرکوب شده، در کنشهاى فرهنگى فرافکنده مىشوند. بنابر اين، فرهنگ، نتيجه فرافکنى آن نيروهاى سرکوفته فردى هستند. در " نهاد"، در کنار اصل لذت، اصل تخريب گر و خشونت طلب هم وجود دارد، که در صدد فرافکنى خود بر مىآيد، امرى که، از نظر فرويد، عامل کنشهاى ضد فرهنگى است و بايد با تشويق و پيشبرد فرهنگ و امور فرهنگى، از پيدايش آن جلوگيرى نموده و يا از نيروى آن کاست. اخلاق، استراتژى فرهنگ بر ضد خشونت و تجاوزگرى است، استراتژى که نفوذ " من برتر" و کارگزارى او را در هر فرد تامين مىکند. اخلاق در خدمت اصل لذت بوده و در آخرين تحليل، کارکرد محاسبههاى نيروى برانگيزاننده شهوت و ليبيدو) Libido ( مىباشد. اخلاق امرى نهفته در ذات انسانى نيست، بلکه نتيجه فرهنگ و کنشهاى فرهنگى مىباشد، که به نوبه خود بر پايه تاثيرهاى حسابگرانه ليبيدو تحقق مىيابد. اما، چرا "من" به تسلط " من برتر" تن داده و برترى آنرا مىپذيرد؟ دليل آن از نظر فرويد در آگاهى فرد به ناتوانى خود و نياز به پشتيبانى ديگران است. هرگاه " من" تنها با توسل به خشونت در صدد ارضاى خود برآيد، با خطر از دست دادن اين حمايتها مواجه مىشود، چيزى که براى " نهاد" خوشايند نيست و موجوديت او را تهديد مىکند. ترس از دست دادن محبت و عشق است که " من" را براى پذيرش رهبرى " من برتر" و برسميت شناختن دستاوردهاى فرهنگى تشويق مىکند. " من برتر"، نقش وجدان را دارد که پندهاى زيرکانه و مفيد را به " من" گوشزد مىکند: " اگر وجدانى عمل نکنى، يارى و پشتيبانى لازم براى موجوديت خودت را از دست مىدهى." به عبارت ديگر، کنشگر اخلاقى ، خصلتى هترونوم ) فرمانبر، و نه خودمختار( دارد، چراکه کنشهاى او تابعى از تاثيرات و شرايط تغييريابنده بيرونى است. " من برتر" داراى دو گونه ) واريانت( است: ١- گونه فردى، که بيشترين تاثيرات را از دوران کودکى بخود گرفته است. ٢- گونه جمعى، که در رابطه با فرهنگ و تاريخ جمعى شکل مىگيرد. براى توضيح هر دو گونه، " عقده اوديپ" نقش محورى را دارد: آغ از هر دو واريانت به نفوذ و اتوريته پدرى مربوط مىشود که نوعى پرهيز از بروز نيروى برانگيزاننده را به نمايش مىگذارد. برخوردارى از يارى و پشتيبانى پدر مشروط به چشم پوشى از نيروى خشونت و تجاوزگرى است که به معنى ترس از دست دادن محبت او، و از سوى ديگر، احساس گناه را سبب مىشود. خشونت منجر به قتل پدر مىشود که در سطح فردى به حذف نقش پدر خانواده، و در حالت جمعى آن، نياى پدرى را نشانه مىگيرد. پدر بطور همزمان مورد نفرت و عشق فرد و جمع است که نمايانگر دوسودايى) ambivalenz ( بوده و پديده پشيمانى را بدنبال دارد. کشتن پدر، به دليل نفرت، احساس گناه را بوجود مىآورد. اکنون " من برتر" )وجدان، خدا( عمل نموده و ترس، احساس گناه و پشيمانى ر ا تشديد مىکند. فرويد بر همين زمينه است که اخلاق را تلاشى براى درمان مىداند، که توسط " من برتر" فردى و جمعى بکار گرفته مىشود. در اينجا بايد توجه داشته باشيم، که علوم امپيريستى مدلهاى مختلفى را ارائه مىدهند. آنچه در مدلها مورد بررسى قرار مىگيرد، موضوعهايى ساده شده هستند که به ساختارها و اجزاى مشخصى فروکاسته شدهاند. هر مدلى در رابطه با توان تشريح و توضيح امپيريستى آن، ارزشگزارى مىشود. برخى از مدلها، مانند مدل اتمى بور) Bohr (، داراى شفافيت هستند. در بررسى مدلهايى که در شاخههاى گوناگون علمى مطرح مىشوند، مىتوان، از نظر فلسفى، به تمايز نام انگارانه ) nominalistic ( آنها توجه نمود. مدلها نمىتوانند ادعاى واقع ى بودن محض را داشته باشند، چراکه تنها، قالب نما و نمودارانه) schemstic ( بوده و توضيح تئوريک پديدهها را براى ما آسانتر مىکنند. مدلها را نبايد و نبايد در مرتبه وجود ) status ontological ( دانست. مثلن، مدلهاى طبيعى ارائه شده هرگز مساوى هستى خود طبيعت نيستند. با علم به اين نکته است که دانشمندان علوم از مدلسازىها، هر چه بيشتر و بيشتر، فاصله مىگيرند. مدل روانى فرويد هم تنها يک مدل است!، که هر چند به توضيح تئوريک فنومنهاى روانى تواناست و استفاد کاربردى) در روانکاوى( هم دارد، ولى فلسفه و فلسفه آنتروپولوژى نمىتواند با نگاه از اين دريچه، ادعاى ديدن و درک همه واقعيت را داشته باشد، کما اينکه، اين مدل حتا بعنوان يک گزينه ) option ( در عرصه امپيريسم و فلسفه نظرى و کاربستى هم دچار مشکلهاى جدى است: ديد مکانيکى ارائه شده در مدل فرويد، با خرد ناب و خود مختارى انسان، که همچنان موضوع فلسفه مدرن است، در بيگانگى است. آزادى و خرد فراسويانه با دادههاى امپيريستى قابل توضيح نيستند، چراکه انسان و فنومنهاى طبيعى را در سطح " زبان توضيحى"، که خود در حال تکامل است، پايين آورده و در همان حال به انتزاع و تجريدهاى غير امپيريستى رجوع مىکنند )مثلن، بيمار با قابليت بازتاب دهندگى خود نسبت به روانکاو(. هيچ پژوهشگر اخلاقى نيست که دادههاى امپيريستى را انکار کند، ولى اين امپيريستها هستند که درک خود را عموميت داده و " فراسو" را در قالب مد لهاى خود به زنجير روابط محض علت و معلولى مىکشند، روابطى که به گفته خود آنها، فرآورده و بازتاب شناختى است که تنها از دريچه مدل فکرى آنها قابل توضيح و تشريح است، توضيح و تشريحى که " لازم" ولى هرگز " کافى" نبوده است و ادعاى بسيارى از پژوهندگان اخلاق هم همين است: اين توضيح و تشريحها هرگز هم " کافى" نخواهند بود!، موضوعى که در آينده بازهم بدان خواهيم پرداخت. ۴- اخلاق در رفتارشناسى کنراد لورنس)١٩٨٩-١٩٠٣ K. Lorenz, ( بنيان گزار رفتارشناسى مقايسهاى) ethology ( و نماي