هنجارهاى اخلاقى امير طبرى براى خردمند نه لذت، بلکه بيدردى است که کاهش مىيابد. " شوپنهاور " موضوع کار اخلاق تنها بررسى و تشخيص نيک و بد نيست. در هر دورانى، تلاشگران امور اخلاقى به رابطهها و رفتارهاى فردى و اجتماعى موجود توجه نموده و همراه نماياندن پديدهها، آنچه را که انسانىتر مىيابند، شجاعانه بازگو مىکنند و اگر نه داعيه، که بزرگترين آرزوى آنها رسوخ به ساختار باورهاى جمعى و بالا بردن مرتبه اين آموزشها به آداب و رسوم اجتماعى بوده است. روند تحقق و فراشد چنين آرزوهاى بشردوستانهاى، اما، در ميدان اجتماعى خروشانى صورت مىگيرد که در آن پلشتىها و ناپاکىها و نادانىها -دستکم- به همان اندازه، تاريخمند و ريشهدا ر هستند. هنجارها از عناصر تشکيل دهندهى اخلاق اجتماعى بوده و در قالب آنهاست که چگونگى رابطه افراد شکل گرفته و مقررات "بازى" در صحنه اجتماع بصورت ارزشهاى اخلاقى تعريف مىشوند. ما به واقعى بودن ارزشهاى اخلاقى اعتماد و اعتقاد داريم و در همان حال درستى آنها را بطور ذهنى )سوبژکتيو( براى خودمان پذيرفتهايم. اين دوگانگى ميان ذهنيت فردى و عينيت اجتماعى مقولههاى اخلاقى توسط فيلسوف آلمانى هگل ) Hegel G.W.F. , ١٨٣١-١٧٧٠م. ( بعنوان ديالکتيک وجدان پرداخته و بررسى شده است. مطابق آموزشهاى او، ميزان حقيقى بودن باورهاى وجدانى ما در برخورد و ايجاد رابطه با ديگران است که تعيين مىشو د؛ ما نسبت به باورها و برداشتهاى همنوعان خودمان بىتفاوت نيستيم: همخوانى ما با هم باعث تاييد و تقويت باورهايمان مىگردد. تناقض و يا تقابل اخلاقى با ديگران براى ما ضربه دردناکى خواهد بود، چراکه واقعيت و عينيت اجتماعى هنجارها و بدنبال آن ذهنيت ما به پرسش گرفته شدهاند. براى برون رفت به کارپردازى و يافتن جايگزين روى مىآوريم و در اين راه با آن همنوعان به بحث و تبادل نظر مىپردازيم و به منظور تفاهم با هم، از ذهنيت فردى و سليقه شخصى فراتر رفته و به آنچه بطور جمعى و اصولى پذيرفتنىتر است تمسک مىجوييم. بنابراين، ديالکتيک وجدان روند توليد وجدان را کارگردانى مىکند و سير آن، در مرحله پايانى، به باورهاى همگانى شده مىرسد يعنى بازتاب وا قعيتهاى اجتماعى به ذهنيتهاى فردى و در پى آن پايگيرى باورهاى رسميت يافته اجتماعى. شکل و تداوم روند توليد وجدان به پارامترهاى گوناگونى، چون انگيزهها و شرايط پيچيده زيستى، تاريخى و اجتماعى شرکتکنندگان در روند، وابستگى آشکارى نشان مىدهد. اندرآژيرش وجدان فردى و اخلاق اجتماعى، روند پويايى است که اسباب پيدايش نرمها و ارزشهاى هر دوران را فراهم نموده و آنها را در شکل نمادها و نهادهاى گوناگون تعريف و مشخص مىکند: کودک در شرايط از پيش تعيين شدهاى چشم به زندگى و دنيا مىگشايد. او ارزشهاى موجود را گرفته ولى در سير تکاملى و با بکاربستن دير يا زود نيروى خرد خود )بقول هگل: نشانه بلوغ (، آن ارزشها را ارزيابى کرده و به انتقاد مىگيرد و بگ ونهاى در بازسازى و ديگرسازى ارزشهاى موجود شرکت مىکند. ديناميسم تغييرات بزرگ و شدت کشمکش ميان فرد و جامعه، برپايه بود و شد سيستم- مثلن ميزان پلوراليسم، هماهنگى، سازمانيافتگى و عدالت موجود در ساختارها- شکل گرفته و به پيش مىرود. چنانچه پيش از اين ديديم، انسان موجودى است اخلاقى و نيروى تشخيص و تميز خوب، بد، درستى و نادرستى را دارد و همين جنبه از توانايى اوست که مورد و موضوع جستار ما مىباشد، ولى توجه داريم که انسان تنها در چارچوب رهنمودهاى وجدانى و اخلاقى نيست که کنش درست را فهميده و به آن گردن مىنهد. او در ادامه و بر بستر همين ويژگى اخلاقى است که قانونپذير مىشود، قانونى که از سوى نيروى بالاتر ) حکومت سياسى-ادارى جامعه( پاس دارى و اجرا شده و شکستن محدوده آن ، تنبيه و مجازات در پى دارد. انسانها خواهان عادلانه بودن اين قانونها هستند، عدالتى که ريشه در باورها داشته و البته نمىتواند نسبت به ارزشهاى پذيرفتهشده جمعى بىتفاوت باشد و از همينجاست که آموزش و يادگيرى عدالت، هميشه بخش اصلى و دشوار مبارزه براى عدالت را تشکيل داده و مىدهد. هنجارهاى موجود در تمامى زمينههاى اجتماعى همواره دستخوش دگرگونى و دگرديسى هستند؛ آنچه امروز پسنديده است، شايد فردا ناپسند و بهمان اندازه احمقانه باشد و يا معنى و مفهوم ديگرى را برساند، پديدهاى که در مجموع، نمايانگر تکامل جلورونده و در عين حال تضمينکننده بقاى مرموز نوع بشر در اين دنياى بىنهايت پيچيده و شگفتىآور است- دنياى ما انسانها. اما چگونه و بر چه پايهاى است که ما بر گنجينهى ارزشها و هنجارهاى اخلاقى خود مىافزاييم؟ با نظرداشت آموزشهاى افلاطون،ارسطو، دکارت و بويژه هگل، نقطه اتکاى ما يکى از موردهاى زير است: ١- افرادى که داراى خصلتهاى برجسته انسانى بوده و نقش آموزگار را براى ما دارند مثلن انقلابيون و مبارزان بزرگ، رهبران با نفوذ و خدمتکنندگان اجتماعى و يا فيلسوفها و دانشمندان نامدار. ٢- کتابهاى آسمانى و افراد مقدس مذهبى: پيامبر، امام، پاپ و آيتالله. مراجعه بينالمللى به اين سرچشمههاى نفوذ، که بيشتر بر پايه " تفسير" صورت مىگيرد، نشان دهنده تاثير ژرف اعتقاد و ايمان مذهبى در کنشهاى اخلاقى و فرهنگى و رابطه تنگاتنگ بين آنهاست. هنجار هاى اخلاقى در تمام فرهنگها، ابتدا در همزيستى با مذهب روييدهاند و شايد از همين جاست که تحليل انتقادى باورهاى مذهبى، بخش مهمى از نوآورىهاى اخلاقى را تشکيل مىدهد )براى مثال: در آثار مارکس، نيچه، فرويد و....( ٣- رجوع و استفاده از سنتها و رسمهاى کهن و جا افتاده )که بيشتر ناخوداگاهانه است(. ۴- تکيه بر قانون و حقوق مدنى موجود در اينجا و آنجاى دنيا )بويژه اگر مشترک و بينالمللى باشند(. البته توجه داريم که همواره اين يک فرد مشخص است که در شرايط مشخص، هنجارهاى اخلاقى موجود و يا ممکن را دريافت مىنمايد. واکنش اين فرد در رابطه با نيروى خرد، دانش و مجموعه توانايىها و امکانهايى است که او در اختيار دارد. بنظر هگل، همين فرد مشخص )که مىتو اند هر کدام از ما باشد(، تمايل دارد که آن هنجارهاى اخلاقى را بعنوان اصول برخاسته از اراده شخصى خودش بداند و از اين طريق است که به آنها رسميت و حقانيت بخشيده و باورمند مىشود. ۵- دليلآورى ، گفتگو و برخورد عقيدهها )که تنها و تنها در پرتو وجود آزادى مطبوعات و ديگر رسانههاى گروهى وفعاليت احزاب سياسى و ايمنى کوشندگان سياست، ممکن و شدنى است.( روند زايش و رويش هنجارهاى اخلاقى با استفاده از خرد جمعى و با اتکاى به اصل خدشه ناپذيرى کرامت ذاتى هر فرد، مهمترين ويژگى و بالاترين مرحله تکاملى جامعه مدنى شناخته شده است و کوشش سخت براى انجام پذيرى آن در دستورکار نيروهاى پيشرو بينالمللى و بهترين مردمان سياره ما قرار دارد. در رابطه با اي نکه هنجارهاى اخلاقى چگونه اثبات مىشوند و بر چه پايهاى و چرا به آنها عمل مىشود، ديدگاههاى متفاوتى وجود دارد که در اينجا به مهمترين آنها-بسيار کوتاه و زودگذر- اشاره مىشود: ١- تئورى قراردادهاى اجتماعى)کنوانسيونيسم( در بررسى و ريشهيابى حقوق و تکاليف اخلاقى به اصل " آدم بايد اينگونه عمل کند" برخورد مىکنيم که جان کلام کنوانسيونيستهاست و بيانگر وابستگى مقولههاى اخلاقى به قراردادهاى نوشته و نانوشته اجتماعى است. در قلمرو اخلاق مىتوان از ديويد هيوم و توماس هابس بعنوان نمايندگان برجسته اين تئورى نام برد )کنوانسيونيسم در زمينه تئورى علمى و فلسفه زبان هم بکار مىرود که مورد بحث ما نيست(. در نگاه کنوانسيونيستها، هنجارهاى اخلاقى ب ا آداب و رسوم اجتماعى در هم تنيده شدهاند. براى هرچيزى، رسمى و گونهاى از رفتاروجود دارد: روش گفتگو کردن، لباس پوشيدن، غذاخوردن و خلاصه هريک از ما در هر جامعه انسانى و يا هرکجاى آن که باشيم، از لحظه تولد تا دم مرگ ) و حتا پيش و پس از آن !( در قالب آن رسمها و آيينها وجود داريم. اين رسمها و سنتها هستند که زندگى مشترک را ممکن ساختهاند بطوريکه نبودن آنها از خيال و درک ما بدور است. وجود اين سنتها نتيجه کنشهاى فرهنگى انسانهاست و نه رويدادهاى طبيعى و يا غريزى محض. کنشهايى که در کار و پيکار براى زندگى بهتر شکل گرفته و قوام يافتهاند.اجراى حقوق و تکاليف اخلاقى و پايبندى به آنها از سنتهاى موجود جدا نبوده و بر همين زمينه هم نقش مىبندند . البته، کنوانسيونيسم مورد انتقاد هم مىباشد، چراکه به هنجارهاى اخلاقى نه بعنوان " ارزش " بلکه بصورت " بايد " هاى مورد توافق جمعى مىنگرد. طرفداران اين تئورى با يکى انگاشتن اصول اخلاقى و آداب و رسوم اجتماعى، اخلاق را بدست علوم اجتماعى مىسپارند و در نتيجه تنها به جنبه توصيف و تشريح اخلاق توجه و تمرکز دارند. مىتوان پذيرفت که آداب و رسوم حاکم بر يک جامعه مشخص در يک شرايط مشخص بر هنجارهاى اخلاقى آن تاثير مىگذارند، ولى در اخلاقى بودن آن رسوم - هراندازه هم که مورد قبول همگان باشند- مىتوان همواره ترديد داشت )مثلن اجراى مجازات اعدام و يا وحشيگرى سنگسار(، که نمايانگر برترى )و نه بيگانگى( ارزشهاى اخلاقى نسبت به دادهها و يا واقعيتها ى موجود اجتماعى است. در پارهاى ازموارد، فاصله ميان ارزشهاى اخلاقى از يکسو و عادتها و رفتارهاى اجتماعى از سوى ديگر چنان زياد است که حتا مىتوان )برخلاف انتظار کنوانسيونيستها( از سنتهاى غيراخلاقى سخن گفت. ٢- عقل گرايى)راسيوناليسم( برپايه ايدههاى راسيوناليستى، همه ما براى ادامه زندگى به همنوعان خود نيازمنديم و بجاى " نبرد همه بر ضد همه" بايد راهى يافت که بتوانيم با ديگران همکارى کنيم، چراکه شرط عقل در عاقبت انديشى است و ما بدون اين همکارىها، تضعيف شده و نابود مىشويم. تو بايد آنگونه عمل کنى که نتيجه کنش تو، امکان همکارىهاى بيشتر و گستردهترى را فراهم نموده و همزيستى مسالمتآميز را در پى داشته باشد. بقول توماس هابس ) Thomas Hobbes ، ١۶٧٩-١۵٨٨م.( ، انسان در وضعيت طبيعى)همان قانون جنگل!( بدون هرگونه نظم و قراردادى با اتکا به توانايىهاى محدود خود براى هستى و موجوديت خويش مىرزمد. اين وضعيت براى همه انسانها نامطلوب است از اينرو آنها درصدد بستن پيمانها و گذاشتن قرارهاى متفاوتى برمىآيند. البته هر انسانى درپى استفاده بيشتر از موقعيت خود بوده و معلوم نيست تا چه ميزان و تا کى به اين عهدنامهها پايبند بماند، بنابراين حکومت مرکزى پا به عرصه وجود مىنهد تا اجراى قراردادها را تضمين کند. اينکه حکومتها در حفظ و اجراى قراردادها نقش تعيين کنندهاى دارند، مىتوان با هابس موافق بود ولى استدلال وجود ارزشهاى اخلاقى بر بنيان تشکيل حکومت، قابل پذيرش نيست هرگاه توجه داشته ب اشيم که هيچ حکومتى کاملن صالح و آراسته به ارزشهاى اخلاقى نيست و شايد هم نمىتواند باشد. به اين دليل که اصولن شکل و ماهيت اعمال قدرت حکومت و نهادهاى آن همواره علاقه گروه، طبقه و يا انديشه خاصى را بيان مىکند. اگر از حکومتهاى تاکنون شناخته و يا فرض شده هم بگذريم بازهم تصور اينکه حکومتى بتواند ناظر بر اجراى تمامى قانونها و قرادادهاى انسانى باشد، دشوار است. از آنجا که ناهمگونى در همه زمينههاى اجتماعى چيرگى دارد، نمىتوان تئورى راسيوناليستى ساخت و پرداخت هنجارهاى اخلاقى را مطابق واقعيت دانست و هرگونه تلاش براى يکدست نمودن جامعه سبب تراکم کشمکشهاى آن با نيروهاى پيرامونى )جامعههاى ديگر، اقليتها، اپوزيسيون....( گشته و به انفجا ر و متلاشى شدن غيرقابل کنترل جامعه منجر مىگردد. راسيوناليستها به نقشهاى اجتماعى افراد و همچنين گذشت فرد بخاطر منافع درازمدت جمع توجه و تاکيد دارند، اما، آن نقشها در بسيارى از موارد ثابت نيستند و اعضاى شرکت کننده در جامعه برپايه استعدادهاى طبيعى، جنسيت، سنوسال، ميزان آموزش و تخصص هميشه شانس مساوى و برابر ندارند و دلبستن به آن گذشتهاى فردى هم چندان مطمئن نيست، چراکه افراد در درازمدت مىميرند و زندگى جاودان براى هيچکس پيشبينى نشده است و اين را همگى مىدانند و البته چرا در تصميمگيرىها به آن توجه نکنند؟!!. در ادامه بحث استدلال چگونگى پيدايش و چرايى نياز به هنجارهاى اخلاقى مىتوان از تئورىهاى برترىدهى فردى و اجتماعى، جمعگراي ى)در برابر خودمدارى يا اگوئيسيم( و عدالت جويى و خيرخواهى نام برد. همهى اين تئورىها برپايه يکى از اين سه گونه دليلآورى استوار هستند: ١- فايدهباورى )اوتيليتاريسم( که در گفتار پيشين به آن اشاره شد و استدلال خود را برمبناى بيشترين استفاده براى بيشترين افراد پيش مىبرد. ٢- رجوع به طبيعت انسانى، حقوق و نيازهاى طبيعى او که با تعريفهاى گوناگون از "شخص " و "انسان" شروع شده و ديدگاههاى متفاوت مذهبى، فلسفى، علمى و تاريخى را بررسى مىکند و ما هم در ادامه اين جستار از آنها ياد نموده و ياورى مىگيريم. ٣- برقرارى عدالت و ايجاد هماهنگى ميان خواستهاى گوناگون که در آينده تحت عنوان تئورى عدالت به آن پرداخته و دقيق خواهيم شد. ---------------------- ----------------------

 

 

ParsNegar II
Use Microsoft Internet Explorer 5+ to view this page.