علم اخلاق از ديدگاه کانت سيرى در تئورى اخلاق)٢( امير طبرى با جلوگيرى از يک کنش خوب، هزاران کنش خوب ديگر که زائيده آن مىبودند، در نطفه خفه مىشوند. " شکسپير " ٢- اصول اخلاق و اراده آزاد چنانچه ديديم، توانائى امپيريسم و شاخههاى آن )کامگرائى و منفعتگرائى( در پاسخگوئى به نيازها و پرسشهاى اخلاقى زندگى روزمره ما، در عمل محدود و از نظر تئوريک نارساست. از آنجا که انديشهها و نظرات امانوئل کانت ) Kant ،١٨٠۴-١٧٢۴( فيلسوف آلمانى، از نظر تاريخى مهمترين و پُر تاثيرترين جايگزين امپيريسم محسوب مىشود، لازم است اين بخش از جستار خود را با آشنائى بهتر و شناخت ديدگاههاى او پى بگيريم. ١.٢- فلسفه فراسويانه ) Transzendentalphilosophie ( فلسفه فراسويانه، نامى است که به فلسفه انتقادى کانت داده شده است که دربرگيرنده نگرش او به موضوع اخلاق نيز هست. براى کانت، موضع فلسفى امپيريستم قابل دفاع نيست و آنهم به اين دليل که تجربه ، بيشتر به يک پيششرط غير تجربى، وابسته و نيازمند است. بعبارت ديگر، ما در بدو ورود به حوزه فلسفه فراسويانه در موضعى متافيزيکى قرار مىگيريم و خواهيم ديد که توضيح فلسفى قانعکنندهى کانت براى درک موضوع اخلاق، با پذيرش حداقلهائى از متافيزيک همراه است. اکنون براى شناخت پيچيدگىهاى اين فلسفه، بدور از بحثهاى خشک آکادميک )که در هر صورت از توان اين جانب هم خارج است( و بطور آزاد ) در عين وفادارى به اصل مطلب ( به عرصه نظريات کانت وارد مىشويم: در کاربرد مفهوم تجربه، ميان سوبژه)کسى که درک مىکند( و اوبژه)چيزى که درک مىشود( فرق مىگذاريم. سوبژه و اوبژه در ارتباط با يکديگر مىباشند. بيان و پذيرش همين جملات به ظاهر ساده، داراى مشکلها و پيامدهاى جدى و فلسفى بيشمارى است!! ؛ مثلن توجه کنيم به تجربهى بسيار معمول و پيشپا افتادهاى بنام " ديدن " : چشم، يک ميدان ديد دارد. سوژه نسبت به آنچه در اين ميدان ديد قرار دارد، واکنش نشان مىدهد. در اين مثال، چشم ، پيششرط لازم براى ميدان ديد است؛ بدون چشم بينا، ميدان ديدى وجود ندارد. نکته ديگر اينکه، چشم در ميدان ديد خودش حضور ندارد يعنى در اين حالت، چشم، يک اوبژه نيست و ) بقول ويتگنشتاين ( هيچ چيزى در ميدان ديد هم بر دخالت و حضور آن دلالت نمىکند. بنابراين چشم، پيششرط لازم براى ميدان ديد است و بر همين منوال، وجود يک تجربهگر )سوژه( پيششرط لازم براى تجربه خود او مىباشد. پس مىتوانيم اينطور بگوئيم که سوژه با وجود اينکه پيششرط لازم براى اوبژه مىباشد، در اوبژه)دنياى مورد تجربه سوژه( شرکت نمىکند)درست مانند چشم و ميدان ديد(. البته همانگونه که چشم، چيزى را در ميدان ديد خودش نمىآفريند، سوژه هم از طريق تماس با ابژه و تجربه کردن آنچه در ميدان تجربه او قرار دارد، تنها به شناخت خود مىافزايد ولى در آفرينش آنها سهيم نيست. البته واضح است که ما در بسيار ى موارد و در زندگى روزمره خود، سوژه را بعنوان يک اوبژه، مورد بررسى قرار مىدهيم و يا سوژه )انسان( نه تنها چشمها، که تمام ظاهر خودش را مىتواند در آئينه مشاهده نمايد که در چنين حالتى، تصوير سوژه و يا سوژه بعنوان اوبژه) که ديگر سوژه نيست و نمىتواند باشد( مورد مطالعه قرار مىگيرد. نتيجه اينکه ما با يک قاعده کلى مواجه مىشويم و آنهم جدائى و تمايز ) Differenz ( بين چشم و ميدان ديد و همينگونه بين سوژه و اوبژه مىباشد. کانت در راستاى اين تفکر، شکاف بين فراسوئى و امپيريسم را نمايانتر مىکند: دو گونه " من " تمييز داده مىشود؛ در يکسو " من فکر مىکنم " و در سوى ديگر" به من فکر مىشود" . که " من " در حالت نخست سوژه است و " من " در م ورد دوم يک اوبژه. " من " در فلسفه فراسويانه، جايگاه سوژه )و نه ابژه( را دارد و در ابژه مربوطه ديده نشده و شرکتى ندارد )مانند چشم در ميدان ديد(. از آنجا که اين " من " در تجربه وارد نمىشود و خارج از آن قرار دارد، مىتوانيم آنرا متعلق به قلمرو متافيزيک بدانيم. نکته داراى اهميت اين است که آن " من " فراسويانه که پيش شرط ضرورى براى امکان تحقق تجربه است، تجربههاى خود را در قالب زبان، مشخص و بيانمىکند. انسان در مقام موجودى که در سخنگوئى تواناست، داراى ويژگىها و برترىهائى مىشود که جملهسازى، درک زمان ) گذشته، حال و آينده(، فهم اختلاف بين ممکن و موجود، تجريد و تعميم، استدلال، فرضيهسازى و تئورى پردازى، تفهيم و تفاهم، تبادل افکار و....از آن جمله هستند. بنابراين، " من فراسويانه " هرچند در قلمرو متافيزيک قرار دارد)خارج از تجربه است(، ولى از واقعيت جدا نبوده و داراى جسم است و با انسانها و " من"هاى ديگر ارتباط زنده دارد. در ديدگاه امپيريستى، خرد ابزار احساس و حسابگر هست و نيست لذت بعنوان انگيزه و موتور گرداننده عمل بود، ولى براى کانت، انسان تنها يک موجود حسى-تجربى نيست و با کمک خرد خويش به فراسوى تجربه و حس کشانده مىشود. انگيزه عمل انسان را فقط لذت نيست که تعيين مىکند، بلکه انگيزهاى فراسويانه محرک عمل و کنشهاى اوست، انگيزهاى بر پايه خرد، خردى که ابزار هيجان نيست و فراى حس و تجربه قرار دارد: خرد ناب ) reine Vernunft (. ٢.٢- دستور مطلق ) categorical imperative ( پذيرش ايده " خرد ناب " چه تاثيرى در کنش و زندگى ما دارد؟ کانت با طرح ايده خرد خالص، خرد تجربى را مردود نمىداند، بنابراين، کنش ما مىتواند تابع يک انگيزه دوگانه باشد؛ از يکسو خرد تجربى بر پايه انگيزه لذت و از ديگر سو، خرد ناب که فراى محاسبه لذتگرائى است. در نتيجه ما مىتوانيم دو گونه خواست و اراده را از هم تميز دهيم: اراده و خواستى که در چهارچوب امپيريستى و بر اساس محاسبه هست و نيست ١ لذت عمل مىکند و بشکل عاطفه ، هيجان، ميل، احساس و تمنا بروز مىنمايد. هرچند وجود چنين نيروى تعيين کنندهاى کاملن پذيرفتنى است، ولى در اخلاق امپيريستى تنها و تنها بر وجود اين انگيزه پافشارى مىشود و احتمال دخالت ني روى ديگرى را خارج از تجربه منتفى مىدانند. ٢- اراده و خواستى که ناشى از يک خرد نابى است که فراى احساس و تجربه قرار دارد. انگيزه خردمندانه بطور کاملن مستقل از انگيزه لذتجويانه عمل مىکند. امکان وجود چنين انگيزهاى از آنسوى طبيعت ، در تقابل آشکار با برداشتهاى امپيريستى از واقعيت قرار مىگيرد. براى آگاهى از چند و چون اين انگيزه خردمندانه، به آن توجه بيشترى مىکنيم: * از آنجا که اين انگيزه از خردى سرچشمه مىگيرد که ناب و پاکيزه از هرچيز ديگريست، پس بايد خودش هم ناب و خالص باشد. به اين معنى که انگيزه با خرد، از هر لذتى مبرا بوده و هيچ رنگ تعلقى نمىپذيرد و در نتيجه از قالبهاى تجربى، بيرون مىزند. چنين انگيزه اى، تنها مىتواند يک " بايد " باشد، يک دستور ناب که اقدام به عمل را تحريک نموده و به انجام و اجراى وظيفهاى فرمان مىدهد. اين دستور، نامشروط و مطلق است. دستورى است که خرد و هر موجود خردمندى را همراهى مىکند. ر زندگى روزمره، اصولى وجود دارند که افراد با تکيه بر آنها، جهتيابى مىکنند. * افراد اين اصول را هر روز و يا براى هر کنشى نمىسازند، بلکه آنها را براحتى و حتا يکبار براى هميشه مىپذيرند. اين اصول را در نوشتههاى فلسفى)در زبان آلمانى( ماکزيم )اصل بََرين؟( مىگويند و ما هم آنرا براى حفظ کلام کانت، ماکزيم مىناميم. ماکزيمها ، شالوده ذهنى احکام ما هستند. مثلن: دروغ نگو! ، صادق باش! ، به کسى آسيب نرسان! و.. .... ماکزيمها بر پايه دادههاى تجربى، ساخته شده و معمولن بگونهاى ناخودآگاه نقش جهتياب را در زندگى افراد بازى مىکنند. * در حاليکه ماکزيمها بنيان تجربى)امپيريستى( دارند، معيارهائى هم وجود دارند که در فراسوى تجربه و از خرد ناب زاده مىشوند. با ورود خرد ناب به عرصه کنش، دستور مطلق رهبرى را بدست مىگيرد و ايده همکارى خردمندانه افراد در سيستم اجتماعى را طرح نموده و ماکزيمها را بر مبناى آن بازبينى مىکند. بنابراين، هر فرد بايد آن ماکزيم رفتارى را اختيار نمايد که با قوانين موجود در يک سيستم اجتماعى خردمندانه همخوان باشد. در اينصورت رفتار و کنشهاى فردى بايد قابل عموميت دادن و جهانشمول باشند. يعنى من بايد عملى را برگزينم که هرگاه ديگران هم بتوانند آن عمل را انجام دهند، در چارچوب سيستم اجتماعى پذيرفتنى باشد: دزدى بد است؛ چراکه اگر همه دزدى کنند، همزيستى خردمندانه از بين مىرود و بربريت حاکم مىشود و اين چيزى است که براى خرد ناب تحملپذير نيست و از اينرو در صدد کنترل ماکزيمها برمىآيد تا شرط جهانشمولى و يا حداقل همخوانى گروهى و اجتماعى را برآورده سازد. * اکنون من در برابر اين پرسش اخلاقى قرار دارم: چگونه بايد رفتار کنم؟ ابتدا امکانات گوناگون را در نظر مىگيرم و سپس - از خود در باره ماکزيمها و پايههاى هر کدام از رفتارها پرسش مىکنم - آن ماکزيمها را به داورى دستور مطلق و خردناب مىگذارم )در بهترين حالت، آگاهانه( و اينکه کدامين رفتار با سيستم اجتماعى خردمندانه تناقض ندارد را درمىيابم و آنرا انتخاب مىکنم. کانت در اينجا براى رفع تناقض و کنترل ماکزيمها، دو حالت را در نظر مىگيرد: ١- سخت، منطقى و خردورزانه: من در اين حالت از خود مىپرسم که آيا اين ماکزيم، بدون تناقض با سيستم اجتماعى و کاملن انديشمندانه است؟ مثلن، من به کسى قولى را مىدهم و مىدانم که هرگز توانائى و امکان انجام آنرا ندارم که اين ضد اخلاقى است و من با اين حرکت، اجازه تعهد دروغ را دادهام. ٢- ملايم، خردخواهانه: آيا من مىتوانم بدون تناقض با زندگى اجتماعى، اين ماکزيم مشخص را بخواهم؟ يعنى در اين حالت " خواستن " و نه " انديشيدن" مطرح است: مثلن، بهتر است که من بفکر خود بوده و خوش باشم و دخالتى براى بهبود اين اوضاع ناجور نکنم! که هر چند در سطح انديشه من قابل قبول است، ولى ضداخلاقى است، چراکه با سيستم اجتماعى خردمندانه، در صورت تعميم، در تناقض قرار مىگيرد و مىتوان تصور کرد که اگر همه اينگونه بخواهند، ديگر خوشى در کار نخواهد بود، براى هيچکس!!. بنابراين، گرانيگاه اخلاق کانت در همخوانى خواست، اراده و کردار افراد با جامعه خردمندانه است. اين هسته مرکزى را مىتوان چنين بيان کرد: چنان عمل کن که هرگاه همان عمل از طرف همه افراد جامعه جهانى انجام شد، پذيرفتنى باشد: اگر به کسى آسيبى مىرسانى، در نظر بگير در اينصورت که همه اين کار را انجام بدهند و بديگرى آسيب برسانند، چه خواهد شد! بعبارت دي گر، هر کنش تو ، قانون عمومى براى کنشهاى ديگران است. ٣.٢- کنش و منش بنابر استدلال کانت، براى تمامى موجودات عاقل يک اصل يا پرنسيپ اخلاقى مستقل از تجربه ) a priori ( وجود دارد که تابع انگيزه لذت و رنج نيست و آن دستور مطلق است که از خرد ناب سرچشمه مىگيرد. دستور مطلق با ارائه قوانين عمومى، ماکزيمها را از نظر عملى کنترل و بررسى مىکند و بدينسان، وظيفه اخلاقى مشخصى را تعيين مىنمايد. اکنون بايد ببينيم که ما چرا آن وظيفه اخلاقى را به گردن نهاده و انجام مىدهيم: چنين هدفى، از ديد کانت، بايد براى همه موجودات عاقل و آنهم فراى تجربه، اعتبار داشته باشد. همه آنچه را که ما از طريق تجربى بعنوان هدف و منظور کنشهاى خود قلمدا د مىکنيم، در حقيقت نسبى هستند و به نيازهائى پاسخ مىگويند که مىتوان ارزش آنها را قيمت گذارى کرده و با يکديگر مقايسه و يا با هم جايگزين نمود. اگر هدف و مقصود زندگى ما، تنها، تامين اين نيازها مىبود، لزومى به وجود دستور مطلق ديده نمىشد. مهمترين امر، پاسخگوئى به اين پرسش است: آيا ارزش مطلقى هم وجود دارد؟ چيزى که مانند چيزهاى ديگر نيست، چيزى جايگزينناپذير، چيزى که اصلن " چيز " نباشد! و نتوان آنرا به خريد و فروش گذاشت؟ - آرى! انسان و يا هر موجود خردمند ديگرى ! انسان! چراکه انسان ابزار نيست و خودش معيار، هدف و غايت ارزشهاست. به اين دليل ساده که او توانائى بکاربستن خرد ناب را دارد و مىتواند قانون رفتار خردمندانه را تعيين ک ند. انسان براى فرارفتن از " چيزبودن " خودمختار است. آنهنگام که تو خود را بعنوان يک " شخص " و نه يک " چيز " بدانى، ارزش انسانهاى ديگر را هم درخواهى يافت، انسانهائى که چون تو مالک خرد ناب هستند و نه ابزار رسيدن به مقصود: چنان عمل کن که تمام انسانها بايد آنگونه عمل کنند! پس تو نسبت بديگران و نسبت بخودت وظيفه اخلاقى دارى: خودت را تکامل ببخش و به انسانهاى ديگر خوشبختى بده! البته، کانت استفاده ابزارى از انسانها را امرى ممکن و موجود مىداند، ولى نگرش انسان-ابزار را خالى از ارزش ديده و محکوم مىکند. برترى انسان نه برپايه خصوصيات بيولوژيک، که ناشى از خودمختارى اوست که همان کاربرد خردناب باشد. خردناب، امرى فراسويانه است که در ان سان، زنده مىشود و واقعيت مىيابد. پس انسان مانند چيزهاى ديگر، قيمت ندارد، بلکه ارج و شايستگى دارد. ارزش درونى و منزلت انسانى نه تنها از تمامى نرخها و قيمتها بالاتر است، که اصولن با آنها قابل اندازهگيرى نيست. انسان، سرور واقعى جهان است و با داشتن اين ارزش مطلق، از تمام هستى متمايز مىباشد. انسان در جمع انسانى، براى خود و آن جمع ارزش قائل است و آن موجودات خردمند را بديده ارزشى قابل احترام و نه ابزار، مىنگرد. زندگى جمعى به شفافيت هرچه بيشتر روابط مىانجامد و تبلور يک هدف جمعى را ممکن مىسازد. در پى تداخل خواستها و ارادههاى افراد شرکتکننده در جمع، ايده تنظيم آن خواستها شکل مىگيرد. در اين مرحله است که دستور مطلق داراى مف هوم عدالت مىشود و با کمک آن، علاقه تک تک افراد رعايت شده و ما درستى يا نادرستى رفتار و يا ماکزيمهاى خود را بر اين اساس مىسنجيم. اصول اخلاقى فقط متوجه يک فرد نيست و جامعه را هم در بر مىگيرد، ازاينرو اخلاق فردى و اخلاق اجتماعى در کنار يکديگر قرار دارند. درستى و وجود عدالت در نهادهاى اجتماعى)در شکلهاى حقوقى، سياسى، اقتصادى، فرهنگى...( به دو عامل وابسته است: ١- آيا ماکزيمهاى موجود و يا عرضه شده از طرف اين نهادها با سيستم اجتماعى خردمندانه، بطور عمومى، همخوان هستند؟ ٢- آيا اين ماکزيمها در اين شرايط، بطور مشخص، با سيستم اجتماعى خردمندانه همخوان هستند؟ ۴.٢- برابرنهاد ) Antithese ( در حاليکه انگيزه امپيريستى، ريشه در" تمايل" دارد، انگيزه خردمندانه بعنوان برابرنهاد آن، از " وظيفه" برمىخيزد. براى توضيح بيشتر، به گفتههاى کانت دقيق مىشويم: * در پس هر انگيزه امپيريستى، يک امر مادى مشخصى نهفته است که در آخرين تحليل، نمايانگر بدستآوردن و يا از دستدادن يک لذت مىباشد. انگيزه خردمندانه، اما، فارغازهرگونه محتواى مادى است و کاربرد واژهها و مفهومهاى سود و زيان براى آن بىمعناست. * انگيزههاى امپيريستى، ذهنى مىباشند و در جهت برآوردن آرزوها و پاسخگوئى به نيازهائى هستند که در نهايت، از خودپرستى کامگرايانه برخاستهاند. البته، کانت در نقش مهم اين انگيزه در زندگى و خوشبختى انسانها شکى ند ارد و آنرا هرگز نکوهش نکرده است. مورد انگيزه اخلاقى به نيازهاى عينى مربوط مىشود که مرکز توجه آن، برقرارى عدالت و داورى غيرحزبى مىباشد. * وجود انگيزه اخلاقى، ناوابسته و نامشروط است و خود را به کنش ديگرى متکى نمىسازد. در مقابل، انگيزههاى امپيريستى، با پيشفرض ) hypothesis ( همراه هستند، يعنى هر کنش بصورت ابزارى در اختيار کنشى ديگر گذاشته مىشود. مثلن: اگر مىخواهى سالم باشى، ورزش کن! * در انگيزههاى امپيريستى، قانون حاکم بر هر کنش از خارج وارد مىشود و کنشگر يک هترونوم ) heteronom ( است که عمل او در چارچوب مجموعه روابط کنشهاى متقابل پديدار مىگردد، ولى انگيزههاى اخلاقى بر پايه دستور مطلق بوده و به کنشگر شخصيت خودمختار) autonom ( مىدهند وهمانگونه که ديديم، خودمختار ديگر يک ابزار نيست بلکه هدف است و داراى کرامت و شايستگى. ۵.٢- خوب و بد تفاوت اساسى خوب و بد در سرچشمه هستى و موتور گرداننده هرکدام از آنهاست: يک کنش از نظر اخلاقى آنهنگام خوب است که انگيزه بوجودآورنده آن، خردناب باشد. ما، کنش ويژهاى را برگزيده و انجام مىدهيم، چراکه ما آن کنش را برپايه دستورمطلق، وظيفه خود دانستهايم. در اينجا، انگيزه خرد و وظيفه داراى نقش اساسى هستند. هرگاه انگيزه زايندهى کنش ، انگيزهاى نا بخردانه باشد، آن کنش از نظر اخلاقى بد است. مثلن، آنگاه که انگيزه تمايل بجاى انگيزه و ظيفه قرار بگيرد و من آنچه را که مايلم، انجام دهم و نه آنچه را که وظيفه دارم. کنشگر، محتوا و درون کنش خوب و يا بد را با استفاده از نيروى تشخيص و داورى خود تعيين مىکند، نيرو و امکانى که آنرا وجدان مىناميم. آنچه به يک کنش ، کيفيت خوب و يا بد را مىدهد، اراده کنشگر است. ارادهى خوب از انگيزه وظيفه، جان مىگيرد و وجدانىاست، در حاليکه ارادهى بد از انگيزه وظيفه شکن و هوس ران برخاسته مىشود و غيروجدانى است. انسانها بدليل داشتن تفاوتهاى زياد تاريخى، فرهنگى و آموزشى، درک و برداشت همانندى از خوب و بد ندارند و اين منجر به پيدايش رنگارنگى وگوناگونى در محتواى اين ارزشها مىشود ولى فرم ايجاد آنها که بر پايه انگيزههاى گفته شده است هموار ه ثابت مىماند. اراده خوب در شرايط مشخص و با بهرهورى از دانش و راستى )آنچه وجدانى است(، اجراى وظيفه را بر عهده مىگيرد و در راه درستى و کمال تلاش مىکند. ۶.٢- آزادى فراسويانه ناتوانى اخلاق امپيريستى در ناديده گرفتن آزادى براى کنشگر بود. هرچند که از اين نظرگاه، آزادى عمل و آزادى تصميمگيرى تاييد مىشود، ولى اين آزادى در چارچوب مجموعه روابط کنشهاى متقابل قرار دارد به اين معنى که در وابستگى کامل با شرايط کنشگر، محيط و موضوع کنش و چگونگى آن واکنش بوده و از اين طريق انتخاب ميان امکانات موجود و يا هدفگيرىهاى ذهنى و خردمندانه از سوى کنشگر جامه عمل بخود مىپوشاند. در مکتب فکرى کانت، اما، آزادى عمل داراى يک جايگاه ويژهى د يگرى هم هست. عدالتخواهى و پذيرش اخلاقى حقوق بشر را نمىتوان تنها بر پايه روابط علت و معلولى حاکم در طبيعت و درک امپيريستى از واقعيت، تبيين نمود. البته، انسان موجودى است طبيعى که در چنبرهى مجموعه روابط کنشهاى متقابل و بر اساس انگيزه هست و نيست لذت، زندگى مىکند. ولى او در همان حال يک موجود خردمند نيز مىباشد که خودگردان و از آزادى فراسويانه برخوردار است. بنابراين، انسان موجودى است دوگانه که از هر دو انگيزه لذت و خرد برانگيخته مىشود. او نه چون حيوانات است که فقط لذت طبيعى را بشناسد و نه بسان فرشتگان که انگيزه او تنها از خرد ناب باشد. با ورود خردناب به ميدان عمل و بازبينى ماکزيمها توسط دستورمطلق، اراده انسان خودمختار نقش قانونگذار را بخود مىگيرد. اما انگيزه خرد، يگانه انگيزه تعيين کننده کنش و منش انسان نيست و در نتيجه نياز اخلاقى را با فرمانهاى اخلاقى پاسخ مىگويد و همراه مجاز يا ممنوع شمردن رفتارها به اجراى وظيفه حکم مىکند. انسان مىتواند در اجراى وظيفه کوتاهى نمايد و يا اصلن از انجام آن سر باز زند. موجود انسانى در انتخاب همه چيز آزاد است و اين هسته مرکزى اخلاق کانت را تشکيل مىدهد. بايد بازهم به ياد بسپاريم که کانت انگيزه امپيريستى لذت را نکوهش نمىکند و به آن با ديده تحقير نمىنگرد: هرگاه کنشهاى برخاسته از اين انگيزه با اصول اخلاقى در تناقض نباشند، اين کنشها پسنديده و برگزيدنى هستند. انسان به لذت و خوشى نيازمند است و کنش بر اين پايه حق اوست، ولى پرسش اخلاقى در اينجاست که آيا آن کنشها، شايسته و بايسته کرامت و منزلت خودمختار او هستند يا نه. خودمختارى يک ارزش انسانى است و اخلاق در تمام تاريخ و جغرافياى بشريت در اين خلاصه شده و مىشود: انسان بايد با استفاده از اين خودمختارى، در راه تکامل خود و جامعه انسانى بکوشد. ٧.٢- مشکلات و انتقادات از آنجا که اخلاق امپيريستى به نتيجه و پيامدهاى کنش توجه داشته و ارزشگزارى را وابسته به تاثيرهاى کنونى و يا آتى آن کنش مىداند، مىتوان نگرش امپيريستى اخلاق را يک رويکرد پيامدگرايانه ) teleologic ( ناميد. در مقابل، ديدگاه فراسويانه کانت به انگيزه و نيت کنش اهميت مىدهد: هرگاه کنش، محصول انگيزه خ رد و براى انجام وظيفه باشد، آن کنش خوب است. بنابراين نگرش کانت به اخلاق، يک رويکرد باياشناسى ) deontologic ( ن هنجارهاى اخلاقى است. هيچکدام از اين ديدگاهها در عمل، کارآمد نبوده و مى باشد ، که نقطه آغاز هر دو داراى کاستىهاى آشکارى هستند که در مثالهاى زير مىبينيم: گدائى در خيابان از شما درخواست پول مىکند. اگر به او پول بدهيد، او براى خود غذائى تهيه کرده و آنروز سير مىشود. اينکار شما خوب است؛ چراکه نتيجه کار شما يعنى کمک مالى به آن گدا، خوب است. اما داستان مىتواند ادامه پيدا کند: شايد آن گدا با پولى که شما به او مىدهيد، نوشيدنى الکلى خريده و بعدن در حال مستى، همسر خودش را کتک بزند! بطوريکه مىبينيم، ارزشگزارى کنش ها بر مبناى پيامدگرائى )و نه پيامدبينى( باعث شکنندگى مفهومهاى خوب و بد مىشود و آنها را به راى و تفسير لرزان کنشگر وامىگذارد. از اين گذشته، انسانى که رويدادها و کنشها را تنها و تنها پيامدگرايانه ارزيابى کند، در زندگى اجتماعى، انسان قابل اعتمادى نيست؛ چراکه چيزى بنام وظيفه و يا انجام بدون چون و چراى وظيفه در باورهاى او نمىگنجد. انتظار اينکه او برسر يک پيمان باقى و پايدار بماند، توقع بجائى نيست زيراکه او نسبت به شرايط تصميم مىگيرد. طرفداران رويکردهاى پيامدگرايانه اعتراف مىکنند که بايد نظرات خودشان را پنهان بدارند،... اما " باورهاى اخلاقى" که ما نتوانيم از آنها آشکارا دفاع کنيم، آيا براستى اخلاقى هستند؟!! رويکرد باياشناسانه هم که کانت از آن استفاده مىکند، در زندگى روزمره، تواناتر از شيوه فيناليستى-امپيريستى ذکر شده نيست: انگيزه اخلاقى در مکتب کانت از انگيزه خرد ناشى مىشود. و اين انگيزه، ناظر و کنترل کننده ماکزيمهاى ماست تا آنها را با اصول اخلاقى و خردمندانه پالايش دهد، اما اجرا و جامه عمل پوشاندن به اين اصول، وابسته به نيروى شناخت و توانائى ماست و نه آن انگيزه يا دستور مطلق. و اين به معنى جدائى اخلاق از ميدان عمل مىباشد. ديگر اينکه، کنش مشخص در شرايط مشخص انجام مىپذيرد، شرايطى که هرگز يکسان نبوده و هميشه هم ساده نيستند و چه بسا که باعث رو در روئىبين اصول و کشمکش درونى گردند که مثلن خود را در تقابل بين راستگوئى و خيرخوا هى )شايد هم خودخواهى!( نشان مىدهد که نتيجه آن پيدايش دروغ مصلحتى است که البته در نزد ما آشناترين و فراگيرترين دروغ است!! در پارهاى از موارد، کنشى که از انگيزه خرد برخاسته مىشود داراى پيامدهاى منفى است مثلن، پزشک که رازدار بيمار خودش مىباشد، شايد بيمارى را مداوا کند که از چنگال قانون فرارى است و آگاه نمودن ماموران از آن رازها، که به معنى سرپيچى از وظيفه رازدار بودن است، در خدمت جامعه و لازم باشد. و يا هنگاميکه دوقلوهاى سيامى را بدليل پزشکى از هم جدا کردند، بايد يکى از آنها از بين مىرفت...در چنين مواردى که کم نيستند، به نقطه مقابل که ويکردهاى پيامدگرايانه باشد گريز زده مىشود و اين نشان دهنده يک ضعف همان بنيادى در نگ رش اخلاقى کانت است. کانت حتا براى استدلال درستى ماکزيمهائى که بسود سيستم اجتماعى خردمندانه هستند، ناگزير از پذيرش تاثيرات و پيامدهاى آنها مىشود و به ارزشگزارى پيامدگرايانه روى مىآورد. کانت ميان اجراى وظيفه محض و انجام وظيفه براى رسيدن به مقصود، تفاوت مىگذارد: مثلن، يک نفر فروشنده که در ارتباط با مشترى و مراجعهکنندگان، صادق و عادل باشد هنوز رفتار او اخلاقى نيست؛ چراکه آن فروشنده ممکن است براى از دست ندادن مشترىها و حفظ وجهه خود، صداقت و عدالت را بکار برده باشد. هرچند رف