يونيورساليسم )جهانروايى( و اخلاق امير طبرى www.falsafeh.com يادگيرى و آموزش و پرورش را مىتوان همچون " پارو زدن بر خلاف جريان " دانست: با کم ترين کوتاهى در پارو زدن، به پس رانده خواهيم شد. " بنيامين بريتن" مفهوم يونيورسال )فراگير، دامن گستر( در بر گيرنده و نمايانگر همانندىها و اشتراک هاى موجود ميان مجموعهاى از چيزهاست )مانند موجود زنده، گياه، انسان،...( که در برابر يک چيز جداگانه و مشخص )اين موجود زنده، آن گياه، ...( قرار مىگيرد. اين مفهوم در پهنهى هستى شناسى )اونتولوژى( مورد اختلاف است: نوميناليستها )جانبداران نام انگارگرايى( و مفهوم باورها )کنسپچوآليستها( واقعيت وجودى موضوع و يا امرى دامن گستر را مردود شناخته و آنرا تنها در قلمرو ذهن و انديشه، ممکن مىدانند. دامن گستر و فراگير، از اين ديدگاه، نام و يا مفهومى است که تنها از راه تجريد محض )آهنجش( بوجود آمده است. رآليستها، اما، بر اين هستند که مفهوم دامن گستر در طبيعت و دنياى مستقل از ذهن وجود داشته و واقعيت دارد. اهميت فلسفى مفهوم "دامن گستر" در فراگيرى و کليت بخشى است که اين مفهوم مىرساند. با کمک اين مفهوم، همانندىها، تشابهها و هم پيوندى هاى ميان مجموعهاى از پديده ها و يا چيزها را در نظر گرفته، آن ارتباط و نظم و ترتيب مربوطه را بيان مىکنيم. اين " نظم"، پيش شرط وجودى دانش است، بدون استفاده از مفهوم "دامن گستر" يا " فراگير"، طرح هرگونه تئورى )بعنوان بيانگر قانون مندى واقعي ت( ناممکن است. در قلمرو فلسفه اخلاق، گرايشى بنام يونيورساليسم )جهانروايى(، با تکيه بر ويژگىهاى يونيورسال و فراگيرانه اصول اخلاقى، مطرح بوده و از اکنونيت ويژهاى برخوردار است. نوشته حاضر، توضيح فشرده اين ديدگاه را در نظر دارد. براى اين منظور بايد ديد که يونيورساليسم چيست، يونيورساليستها کيستند و چه مىگويند؟ جهت دورى از ترسيم تصويرى تک بعدى از اونيورساليسم، به ديدگاه مخالف آن، يعنى پارتيکولاريسم )ويژه نگرى، ويژه گرايى( نيز اشاره مىشود. پيش از آغاز بحث، لازم به اشاره است که در بررسى و مطالعه انديشهها و جهت گيرىهاى يونيورساليستى، اينگونه فهميده مىشود که يونيورساليسم نه يک مکتب فکرى، بلکه "جبهه" و يا طيفى از مکتبهاى فکرى ف لسفى گوناگون است و ديگر اينکه، يونيورساليسم بر زمينه فلسفه اخلاق، موضوعى پيچيده و تخصصى است که پيش آگاهى از زبان اين فلسفه و تئورى هاى اخلاقى را طلب مىکند. البته، يونيورساليسم و درک يونيورساليستى اخلاق را نبايد تنها در چارچوب فلسفه اخلاق محدود پنداشت؛ دامنه تاثيرپذيرى و تاثيرگزارى اين جريان بويژه شامل فلسفه دين، فلسفه حقوق، فلسفه سياسى و فلسفه تاريخ نيز مىشود. )توجه داريم که دادهها و يا اصولن مشکل هاى مورد بررسى فلسفه اخلاق به تمام عرصه فلسفه عملى و زندگانى انسانى مربوط مىباشند و چنانچه بعدتر خواهيم ديد، بيخود نيست که فلسفه اخلاق و فلسفه عملى را نه تنها همسنگ، که حتا يکى مىدانند...(. هر چيزى که همه گير، فراگير و اوني ورسال باشد، بايد دو ويژگى را در خود داشته و نشان دهد)١(: ١- شرط کليت و عموميت. يعنى، امر اونيورسال بايد مجموعهاى از ويژگىها را در بر بگيرد و نه اينکه فقط براى يک چيز يا يک فرد وضع شده باشد. براى نمونه، مفهوم يونيورسال " انسان"، بيانگر جمع بندى کلى و ترکيبى از خصلتها و منشهايى است که ويژه نماى نوع انسان است. و يا در مرتبه و سطح کوچکترى، مىتوان يک رييس جمهور را مثال زد: " رييس جمهور" هر چند تنها مىتواند يک فرد باشد، ولى بايد شرايط عمومى و همچنين مشخصى )توانايىهاى اخلاقى، سياسى،...( را براى آن مقام تعريف نموده و در نظر داشت. ٢- شرط هيچ سويگى و ناوابستگى. يعنى، امر اونيورسال نمىتواند جهت يا برخوردى جانبدارانه داشته باشد. آنچه ف راگير و يونيورسال است، " اعتبار" خود را فراى هر محدوده زمانى، مکانى، گروهى، قومى، ملى، ... نشان مىدهد. در بيشتر نوشتارهاى فلسفى- يونيورساليستى به دو گونه مدل اشاره شده است: ١- مدل ارسطو، که اونيورساليسم خود را از سطح جامعه و حکومت آغاز مىکند و مدل کانت، که با تکيه بر فرد و تعميم و بسط کنشهاى او به اونيورساليسم مىرسد )دستور مطلق(. ٢- مدلهاى جديد: هابرماس و جان راولز. نگاه اونيورساليستى از دريچه چشمان سوبژه، توسط کانت مطرح گرديده و بعدن از سوى نوکانتيانيستها و سرانجام، اوتيليتاريستها پيگيرى شده است. در دوران ما، اين مدل فکرى را نبايد شکست خورده بشمار آورد، ولى مىتوان آن را دچار مشکل دانست، چرا که آموزشهاى کانت در زندگى روز مره بسيار سخت گيرانه و نرمش ناپذير مىنمايد. از سوى ديگر، پاى گيرى و گسترش اندوه آور نژادپرستى و بنيادگرايى در ميدان سياسى-اجتماعى منطقهاى و جهانى، گوياى نبرد شديدى است که بر عليه خرد و " قانون جهانشمول خرد" )يونيورساليسم کانتى( در جريان است. در رابطه با اين ناهنجارىها، جان راولز، با ديدگاهى کانتى-کنستروکتيويستى، و هابرماس با تکيه بر اخلاق گفتمانى، از دهه هفتاد ميلادى و بطور موازى، به پاسخ گويى خردمندانه وضع موجود، برآمدهاند. در هر دو حالت، " نگاه يونيورساليستى از ديدگان سوبژه" به کنارى گذاشته شده و بجاى آن به ساختارهاى اجتماعى هنجارها )جايگاه کنونى سوبژه( پرداخته مىشود. جان راولز و هابرماس با وجود اين نقطه آغاز مشترک، با دليل آورى هاى خود به نتيجههاى کاملن متفاوتى مىرسند: براى هابرماس، جهانروايى يک هنجار از طريق همگرايى بدست آمده در يک گفتمان )ديسکورس(، اعتبار مىيابد. جان راولز هم در تئورى عدالت خود، جهانروايى را از ديد " اول شخص" )سوبژه( رهانيده و اصول گوهرين عدالت را در برابرى حقوق و تامين نيازها و آزادىهاى پايهاى اعلام مىکند. نگاهى، هر چند بسيار گذرا، به تئورى راولز و برجسته ترين منتقدين آن، مىتواند در چارچوب اين بحث مفيد باشد: جان راولز تئورى عدالت خود را بعنوان کمترين خواست ممکن براى زندگى مشترک و اجتماعى انسانها پايه ريزى مىکند. براى راولز، عدالت نخستين فضيلت در نهاد اجتماعى است. او به پلوراليسم و کثرت گرايى نه بعنوان يک واقع يت موجود، بلکه يک شانس و امکان مورد آرزو مى نگرد. رولز در تلاش خود جهت آشتى و هم پيوندى ميان فردگرايى )انديويدوآليسم( و جهانروايى )يونيورساليسم( به مدل " قرارداد اجتماعى" روى آورده و براى اين منظور، يک موقعيت تخيلى يا ساختگى بنام " وضعيت نخستين " ) (original position را در نظر مىگيرد. افراد )سوبژه ها( در اين وضعيت نخستين است که شکل سازمانى مجموعههاى خود را به مشورت مىگذارند. جهت تامين نيازهاى پايهاى افراد، بايد از استعدادها، توانايىها و موقعيتهاى آتى هر يک از افراد، بطور جداگانه، چشم پوشى گردد، امرى که تنها با فرض وجود يک " پوشش بى خبرى" veil of ignorance) ( پذيرفتنى مىشود. در اين حالت، نيازهاى موجود و ممکن افراد، بخوبى بيان گرديده و نمايندگى مىشوند. مشورت ميان افراد در وضعيت نخستين بر بنيان دو اصل است: اصل تساوى يا همانندى، که به معنى برخوردارى کامل افراد از حقوق و آزادىهاى پايهاى است و اصل ناهمسانى )ديفرنس(، که خواست برابرى امکانات و شانسها را از طريق توجه و امتياز دادن به افرادى که کمترين نعمت را در اختيار دارند، برآورده مىسازد. رالز در تئورى خود، فرد و ميدان عمل او را کاملن آزاد مىداند و از اينرو تئورى عدالت جان راولز را بخشى از جنبش سياسى ليبراليستى دوران کنونى بشمار مىآورند ) مفهوم ليبراليسم از سده شانزدهم ميلادى مطرح بوده است و ليبراليستها، پدران فکرى خود را جان لاک، بنيامين کنستانت و البته، ايمانوئل کانت مىدانند. ليبراليستهاى برج سته دوران ما: ايساييا برلين، رونالد دورکين، رابرت نوزيک، داويد گاوتير، ....(. از دهه هفتاد ميلادى، يک جريان فلسفى و بيشتر سياسى بنام کمونيتاريسم )هوادار زندگى اشتراکى، همه داشت خواه، Communitarian (، بر عليه تئورى عدالت راولز، شکل گرفته است. کمونيتاريستها در واکنش انتقادى نسبت به راولز، تمرکز خود را بر Gemeinschaft يا community گذاشتهاند )که به معنى مجموعه، گروه يا قشرى با منافع و ارزشهاى مشترک فهميده مىشود(. آنها بر اين هستند که بدون وجود " مجموعه" ، موجوديت فرد انسانى ناممکن است. اينکه " زندگى خوب" چيست، بستگى به درک جمعى و تاريخن شکل گرفته مفهوم "خوب" دارد.کمونيتاريستها براى اثبات نظر خود به دليل هاى انسا ن شناسانه، هستى شناسانه و متافيزيکى رجوع مىکنند که، بطور بسى فشرده و کوتاه، آموزشهاى ارسطويى مبنى بر طبيعت انسان و اصولن امکان " انسان بودن و انسان شدن در وابستگى تمام به جمع انسانى " را نقطه حرکت و مرکز توجه قرار مىدهند. کمونيتاريستها، البته بطور اصولى با پرنسيپهاى ارايه شده از سوى راولز مخالفتى ندارند، ولى چنانچه گفته شد، از دريچه نگاه خود به مجموعه هاى مشخص انسانى نگريسته و بر درک ارزشى آنها تاکيد مىکنند. از معروفترين فيلسوفان کمونيتاريست مىتوان از چارلز تايلر ) Taylor ، فيسوف کانت گرا( و آلاسدير مک اينتاير ) MacIntyre ( نام برد. مفهوم " جامعه مدنى" يا " جامعه شهروندى" پر استفاده ترين مفهوم بکار رفته از سوى کمونيتاريستها بر عليه ليبراليسم سياسى جان راولز است )۴-ص ٣٨(. اين مفهوم در اصل، از سوى هگل مطرح شده است: هگل به تقسيم بندى ارسطويى حوزه هاى عمومى و خصوصى زندگى، بخش سومى مىافزايد: بخش آداب و رسوم و اخلاق جامعه )در بر گيرنده حکومت و جامعه مدنى(. چارلز تايلر، جامعه مدنى را آنجا مىبيند که انجمن ها و اتحاديه هاى آزاد و مستقل از دولت وجود داشته و فعاليت مىکنند. اين جامعه خارج از قدرت سياسى قابل تصور نيست، يعنى، جامعه مدنى با وجود شکل پراکنده و غير متمرکز خود، نمى تواند در سياست نفوذ نداشته و در آن رخنه نکرده باشد....... موضع گيرى کمونيتاريستى در راستاى فرمول بندى مفهوم " خوب" با تکيه به شرايط مشخص و تاريخى يک جمع، در برابر يونيورساليسم قرار دارد، چرا که با کليت بخشى اين مفهوم مخالفت ورزيده و بجاى آن به نسبيت گرايى روى مىآورند. براى آنها، اصول و مفهوم هاى اخلاقى، تنها مىتوانند بر متن تاريخن شکل گرفته يک مجموعهى انسانى مشخص، ترسيم پذير باشند. بنابر نظر ميشاييل والتسر، تئوريسين مهم کمونيتاريست، " داشتن زندگى خوب به معنى همکارى با زنان و مردانى است که يک ميراث ملى مشترک را بياد آورده، نگهدارى نموده و ادامه مىدهند" )۵-ص۵٢(. هر چند انديشه هاى کمونيتاريستى بگونهاى يک جانبه و شديدن " ويژه گرا" و پارتيکولاريستى مىباشند، ولى در برخى از نوشتارهاى آنها مىتوان رد پاى يونيورساليسم نرم )و نه سخت( را ديد )مثلن در جايى که چارلز تايلر از خواستهاى بش ر دوستانه مورد پذيرش ملل سخن مىراند(. ليبراليست ها، بر خلاف کمونيتاريست ها، همگرايى و توافق هاى موجود درون يک جمع را شرط لازم ولى نا کافى مىدانند. در حالى که ليبراليسم در پى طرح مجرد )آبستراکت( و کمينه )مينيمال( اصول اخلاقى دامن گستر است، کمونيتاريسم به انگاشت ها و برداشت هاى اخلاقى نهفته در طبيعت انسان، در رابطه با جمع توجه داشته و با برجسته نمودن آنها، خواهان رسيدن به مفهوم مشترکى از خوب در همان جمع مىباشد. هانس مارتين زاس، مانند هابرماس و رالز در صدد پاسخى يونيورساليستى به بنيادگرايى و تماميت گرايى برآمده و در اين راستا، اخلاق جدايى گذارانه )ديفرنسيال اتيک( را مطرح مىکند )١١(. بنابر نظر " زاس" ) Sass (، اص ول کلى و فراگير اخلاق را، در شکل نتراشيده و نخستين خود، نمى توان در يک وضعيت يا شرايط مشخص بکار برد. اصول و ارزش هايى چون عدالت، خودمختارى، همبستگى، کرامت انسانى، امنيت فردى، .... را که بيش از همه در فلسفه، يزدان شناسى و حقوق مورد توجه هستند، بايد نسبت به شرايط تفکيک نمود. او براى اين منظور از الگوى اقتصادى مبنى بر تقسيم بندى سه گانه مواد خام، نيمه خام )نيم ساخته( و فرآوردههاى نهايى کمک مىگيرد: اصول کلى اخلاق همان مواد خام مىباشند که در روند گفتمان و در متن روابط اجتماعى )فرهنگى، سياسى، حقوقى..( موجود، به مواد نيمه خام تبديل شده و سپس در موقعيت هاى جداگانه، رفتار و کنش هاى مشخصى را تعيين مىکنند که در قالب نگهدارى از محيط زيست تا چگونگى برخورد با مشکل سقط جنين، مطرح شده و راه حل هاى لازم را در اختيار کنشگران قرار مىدهند )به اين نظريه بعدن، در رابطه با اخلاق زيستمانى، مى پردازم(. در پرداخت هاى تئوريک مفهوم يونيورساليسم، همچنين مىتوان به نظرات اتمار شپان ) O. Spann ( فيلسوف و جامعه شناس اتريشى اشاره نمود: ايده هاى يونيورساليستى " شپان" پيش از جنگ جهانى اول در اروپا مطرح بوده و حتا در زمان کنونى هم داراى هوادارانى در سطح آکادميک است )۶(. از ديد " شپان"، هر آن چيزى که وجود دارد، عضوى از يک جمع و يا پيکرپارهاى از يک کل است. هر چند اختلافهاى آشکارى ميان سوبژه و ابژه وجود دارد، ولى اين دو در مرتبه بالاترى، جزيى از يک تماميت مىباشند. خدا، تبلور تماميت هستى است و جامعه، تماميت واقعى و زندگى بخشى است که نه از جمع يکايک افراد )آنگونه که اينديويدوآليست ها مىگويند(، بلکه از در هم آميزى توانايى ها و روابط روحى مجموعهها تشکيل شده است. شپان، پس از " خدا" و "جامعه"، کليت ديگرى بنام " حکومت" را مطرح مىکند، که بويژه در شکل تماميت گرايانه خود، رابط انسان با زندگى بوده و بدون وجود چنين کليت فراگيرى، انسان امکان بقا ندارد. براى شپان، رابطه فرد-جمع بسان رابطه ميان يک ياخته و مجموعه اندام هاست. ايدههاى يونيورساليستى " شپان" که تاثير فراوانى در تغذيه فکرى فاشيست ها داشته است مورد حمله شديد مارکسيستها قرار گرفته و کئورگ لوکاچ هم آنرا بعنوان يک تئورى " پيش-فاشيستى" نقد کرده است )٢-صص۶٢(. چنانچه در نمونه "شپان" مى بينيم و بر خلاف بسيارى از نوشتارهايى که در دفاع از يونيورساليسم منتشر شده اند، گرايش هاى يونيورساليستى حتمن به معنى " اخلاقى" بودن آنها نيست. موضع گيرى هاى پارتيکولاريستى را نيز نمىتوان با اين ديد، الزامن غيراخلاقى دانست: " ويليام جيمز" پزشک و فيلسوف برجسته امريکايى که همراه "چارلز ساندرز پيرز" بنيان گزار پراگماتيسم بشمار مىرود، همگاه "اوتمار شپان" بود. " جيمز" در فلسفه خود که آن را فلسفه "و" ) (philosophy of AND ناميده است، در جانبدارى از پلوراليسم چنين نظر مى دهد )١٢-صص ٢٠٨(: " پلوراليسم در مفهوم پراگماتيستى خود، به اين معناست که جهان متنوع و رنگارنگ است... پيکرپاره هاى واقعيت "مىتوانند" در ارتباط " بيرونى" با يکديگر باشند.... هر چيزى را که در نظر بگيريم، توسط چيز ديگرى در بر گرفته شده است و تمام چيزها از جنبه هاى بسيارى با هم مربوطند.... يک چيز مطلقى که در بر گيرنده همه چيزهاى ديگر باشد، وجود ندارد... واقعيت، نه يک جهان ) Universum ( و نه چند جهان ) Multiversum ( است.... " و" رابط چيزهاست، چيزهايى که همواره در " خارج" از يکديگر وجود دارند... برسميت شناختن و درک وجود اين "و" ، يعنى پلوراليسم". بر عليه يونيورساليسم، انتقادهايى بويژه از سوى اگزيستانسياليست ها و پسامدرن ها مطرح شده است: هنجارها و اصول اخلاقى همه گير، نسبت به درجه عموميت يافتگى و کليت بخشى، مفهوم هايى تجريدى و ذهنى هستند، چرا که به ف رديت و بى همتايى کنش توجه اى ندارند. در محدوده اگزيستانسياليسم، بيش از همه و کاملن آشکار، از " اخلاق موقعيتى" جانبدارى مى شود. بيشتر انتقادها و ايرادهاى وارده به يونيورساليسم، بويژه در واريانت هاى افراطى آن، دامن گسترى دليل آورى ها را ناديده گرفته و حتا لزوم تلاش در اين جهت را مانع مى شوند )براى نمونه: تئورى شناخت آنارشيستى پاول فايرآبند، نو استروکتورآليسم ژان-فرانسوا ليوتار،...(. در حالى که روشنگرانى چون ژاک دريدا، ميشل فوکو، ريچارد رورتى، سيلا بن حبيب )و اکثريت فمينيست ها(، .. به يونيورساليسمى که پارتيکولاريسم را از خود نراند، علاقه نشان داده و آن را مورد تاييد قرار داده اند. در ادامه بحث هاى مربوط به جهان رواگرايى ) universalization ( دوران کنونى، در غرب، با دو جريان عمومى روبرو هستيم: الف( در قلمرو آثار فکرى آنگلوساکسان به جنبه فرا اخلاقى)متااتيکى( گفتهها و داورىهاى اخلاقى توجه مىشود، که در بعد پراگماتيکى و تحليلى- منطقى، اصول مادى هنجارهاى دامن گستر را جستجو نموده و مىکاوند )نماينده معروف آن ريچارد هير است(. ب( در حوزه آلمانى زبان فلسفه اخلاق، اما، مشکلهاى بنيانى را بر پايه چيستى و چگونگى " عقلانيت" نهفته در هنجارها ديده و لزوم آنرا بررسى مىکنند. شايد بتوان تمايل عمومى فيلسوفان اين جريان يونيورساليستى را علاقه و کششى در زمينه برقرارى ارتباط هاى " ميان ذهنيتى" يا ترانس سوبژکتيويته دانست )نمونه مشهور آن اخلاق گفتمانى هابرماس است(. در حالى که کانت، د ر آموزش هاى يونيورساليستى خود به جنبه فرماليستى )کليت بخشى و ناوابستگى اصول جهانشمول( و جنبه عدالت خواهانه )تامين برابرى و آزادى کنشگر بعنوان هدف و نه وسيله( توجه مىکند، هابرماس، در تئورى کنش رسانشى خود به همگرايى بر پايه دليل آورى از طريق شرکت در گفتمان تاکيد دارد )و نه از طريق شهودى، دگم هاى سنتى و نه حتا اصول برين ناشى از خرد ناب(. بسيارى از نويسندگان در تقسيم بندى هاى خود بر جنبه هاى مطلق گرايانه و يا نسبيت گرايانه تئورى ها و جهت گيرى هاى يونيورساليستى و پارتيکولاريستى تاکيد دارند: يونيورساليسم مطلق گرا )کانت( ارزش فراگير و مطلقى را فراى هر زمان و مکان مى پذيرد و در برابر آن، پارتيکولاريسم مطلق، با هرگونه اصل و يا ار زش فراگير مخالفت مى ورزد. در شکل نسبيت گرايى، اما، به موقعيت هاى منطقه اى و شرايط گوناگون و دگرگون شونده توجه شده و به اصول کمينه مورد توافق کلى، بسنده مى شود. چنين به نظر مى رسد که جهت گيرى هاى مطلق گرايانه، در مجموع و در هر اردوگاهى، در عمل اجتماعى و سياسى خود، تمايل هاى تحکم آميز و استبدادى را تقويت مى کنند و يا به گونه اى در هموارسازى اين راه شرکت دارند و اين موضوعى است که بايد جداگانه مورد بررسى قرار گيرد. تا اينجا، در رابطه با جهت گيرىهاى يونيورساليستى، برخى از تئورى ها و نظرات گوناگون را بگونه اى بس فشرده از نظر گذرانديم. هنوز ديدگاههاى مطرح و مهمى هستند که پرداختن به آنها را در آينده پيگيرى خواهم کرد. اکنون، در چ ارچوب اين بحث، بايد به برخى از اصول فراگير اخلاقى نيز ، که قلب تپنده و روح معنى بخش اين نوشتار است، توجه اى، هر چند کوتاه، داشت: پرسش اينجاست که آيا فلسفه اخلاق توانايى و امکان طرح راه حل مشکل ها و تنش هاى بين المللى را دارد يا نه؟ آيا وجود سنجه هاى عمومى و مورد پذيرش همگانى مفهوم کنش و يا تصميم "خوب" ، جداى از " اينجا و اکنون" ، امرى ممکن است؟ و اگر آرى، آن سنجه ها کدامند و بر پايه کدام استدلال؟ اين پرسش مرکزى اخلاق در سطحى فرا گروهى، فرا ملى و بين المللى است که در تار و پود انديشه هاى يونيورساليستى جاى دارد، پرسشى که بجاى قرار گرفتن در آغاز اين نوشته، خود و مشکل هاى مربوطه را در لابلاى تئورى ها، ديدگاه ها و سخن هاى رفته، معرفى کرده است. در ادبيات، " دستور مطلق " کانت را نخستين نمونه )سرنمون، prototype ( سنجه هاى يونيورساليستى مى دانند. دستور مطلق )دستور واجب، بايسته قطعى( در آموزش هاى اخلاقى کانت، بالاترين امر و بايسته اى است که بدون هيچ گونه محدوديت و يا شرطى، داراى اعتبار ابژکتيو، همه گير، لازم و کافى است، چرا که بنيان خرد عملى )توانايى مستقل از شرايط امپيريک( مى باشد و از همين روست که کانت اين دستور را " کاته گوريک" )و نه هيپوتتيک، مشروط( ناميده است: تنها مطابق آن اصول يا ماکزيم هايى عمل کن که بتوانى آنها را " قانون عمومى" بخواهى. کنش تو قانون عمومى کنش هاى انسانى است. اين دستور از آزادى اراده و خودمختارى فرد سرچشمه مى گيرد. فر دى که نه تنها از تابعيت قانون هاى طبيعى و فرمانبرى انسان هاى ديگر آزاد شده، بلکه از خودش نيز رها گرديده است. او ديگر ابزار خود يا ديگرى نيست و به همين دليل، ديگران را هم ابزار خود نمى داند. در ادامه اين دستور مطلق، فيلسوفان جديدتر مانند زينگر، هير،.. پرنسيپ اخلاقى فراگيرانه را به گونه ديگرى فرمول بندى کرده اند: " انسان نبايد آن کنشى را برگزيند که انجام آن داراى پيامدهاى بدى باشد". که در اين حالت، بجاى اصل و يا هنجار، خود کنش عموميت داده مى شود. از سوى ديگر، از زمان باستان تا کنون، در تمام دنيا و در همه فرهنگ ها )مصر، چين، هند، ايران، يونان، يهوديت، مسيحيت، اسلام، مکتب ها و آثار انديشمندان مذهبى و غير مذهبى، ...( همه و همه بر يک اصل اساسى که آن را " قاعده زرين" ناميده اند، توافق همگانى نشان داده اند: " آنچه بر خود نمى پسندى، بر ديگرى هم نپسند". و يا " با ديگران چنان رفتار کن، که مى خواهى با تو رفتار کنند". در حالى که دستور مطلق کانت، با تاکيد و تکيه بر اراده و خواست فردى، دچار مشکل مى شود، قاعده زرين، سود و نفع فردى و جمعى را با هم پيوند مى زند، ولى همچنان در ارايه اصول اخلاقى و دليل آورى آنها، ناتوان است، يعنى نمى توان بر پايه قاعده زرين به اين نتيجه رسيد که هرگز نبايد دروغ گفت و يا دزدى و جنايت کرد، ... البته، در فلسفه اخلاق و بويژه در نهادهاى ملى و فراملى مطالعات اخلاقى، طيف بس گسترده اى از تئورى ها، اصول و دليل آورى هاى آنها، همراه بررسى ها ى کاربردى و راهبردى اخلاق، مورد پيگرى همه جانبه کارشناسان حرفه اى است که توضيح بيشتر آن در اين نوشته ممکن نيست. تنها به اين نکته اشاره مى کنم، که با نظرداشت انديشه ها و ديدگاه هاى گوناگونى که در اين رابطه وجود داشته و مطرح هستند، شايد بتوان چنين پذيرفت که طرح " يک" راه حل براى تمام مشکل هاى اخلاقى در سطح ملى و يا فرا ملى، طرحى ساده انگارانه و بشدت غير واقعى است....اما، مى توان و بايد به اصول جهانشمولى که با ذات انسان )يا هر پديده ديگرى( در هم تنيده و نمودگار وجودى او هستند، تکيه نموده و آنها را به قلمرو اخلاق کشاند، چرا که اخلاق براى انجام وظيفه خود، يعنى تامين خوشبختى فرد و جمع، به اين اصول نياز دارد! يکى از مهم ترين اي ن اصول، همانا " کرامت ذاتى انسان " است که به هيچ وجه يک اصل اختراعى و قراردادى نبوده و بار ارزشى )اخلاقى( خود را در درون خودش دارد )بجاى کشاندن آن به ميدان اخلاق، بايد اخلاق را به آن سوى برد!!(. يعنى، کرامت انسان، هر چند که تازه در دنياى کنونى به خودآگاهى هر چه بيشتر فردى و جمعى انسان فرا روييده است، ولى اصلى اخلاقى، بدون چون و چرا، بى مرز و فراى هر مکان و زمانى، ثابت است و به همين دليل نيازى به توضيح و تعريف در قرارهاى بين المللى و قانون هاى اساسى کشورها ندارد! برسميت شناختن، نگهدارى و احترام به " کرامت انسانى" ، بزرگترين نعمت و بالاترين ارزشى است که برخوردارى از آن، در دوران پسا متافيزيکى و پسا سنتى کنونى )که هرگز به معن ى ضد متافيزيکى و ضد سنتى نبوده و نيست!(، به خواست برتر جامعه جهانى تبديل شده است و همانگونه که کانت مىگويد، تلاش براى تحقق اين آرزو و تامين سراسرى اين حق براى شهروندان "جمهورى فدرال جهانى"، محور تلاش يونيورساليستها و اصولن، " وظيفه" و " تعهد اخلاقى" همهى انسانها و مجموعه هاى انسانيست. ++++++++++++++++ ديگر منابع مورد بررسى: S. Toennies, Der westliche Universalismus, Darmstadt, 1995 -1 O.Guariglia, Universalismus und Neuaristotelismus in der zeitgenossischen Ethik Hildesheim, 1995 -2 Eva Baumann, Die Vereinnahmung des Individuums im Universalismus, Muenster 2001 -3 V. Weber, Tugengethik und Kommunitarismus, Wuerzburg, 2002 -4 M. Walzer, Zivile Gesellschaft und amerikanische Demokratie, Frankfurt, 1996 -5 K/J, Siegfried, Universalismus und Fascismus, Wien, 1974 -6 Clarendon, Moral Thinking. Its Levels, Methods, and Point, Oxford, 1981 -7 R. Wimmer, Universalisierung in der Ethik, Suhrkamp, 1980 -8 J. Schroth, Die Universalisierbarkeit moralischer Urteile, Paderborn, 2001 -9 B. Gesang, Kritik des Partikularismus, Paderborn, 2000 -10 H.M. Sass, Generalisierender Moralismus und Differentialethik, Basel, 1992 -11 W. James, Das pluralistische Universalismus, Darmstadt, 1994 -12 ++++++++++++++++++++