فلسفه ﴿philosophy ,philosophia ,Philosophie﴾ ׳
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر که فکرت نکند، نقش بود بر ديوار
خبرت هست که مرغان سحر مى گويند: ׳
آخر اى خفته، سر از خواب جهالت بردار! ׳
" تماشاى بهار - بوستان سعدى"
ما از فلسفه انتظار پاسخ گويى به پرسش هاى کليدى هستى را داريم. در قالب فلسفه است که پاسخ يابى بنيانى ترين پرسش ها پى گيرى مى شود: طبيعت چيست و توانايى شناخت ما از آن تا چه اندازه است؟ زندگى فردى و جمعى چگونه بايد باشد؟ ..... ׳
موضوع هاى مورد مطالعه فلسفه داراى اهميت دوران سازى بوده و هستند، مثلن، آن گاه که رابطه خرد انسانى با وحى الاهى به پرسش گرفته شد و برآمد انديشه هاى فلسفى ناشى از آن، آغازگر دوران نوينى گشت که بنام روشن گرى، فرهنگ و تمدن غرب را دگرگونه ساخت. ׳
برخى فلسفه را از زندگى جدا مى دانند، ولى با کمى دقت به نظرات آنها، متوجه فلسفى بودن کامل آن بينش ها مى شويم: سنگ بناى طبيعت چيست ؟ زمان و مکان محدود هستند يا نامحدود؟ آيا نيروى خداوندى در آفرينش هستى شرکت داشته و دارد يا نه ؟... اگر اين پرسش ها براى بعضى ها آنقدر اهميت نداشته باشند، شايد اين دسته از پرسش ها، انگيزه هاى فلسفى را تلنگرى باشند: نيک و بد کدام است ؟ آيا آزادى و اختيار براى کنش گر وجود دارد؟ عدالت و خوش بختى يعنى چه و چگونه مى توان به آنها رسيد؟ زندگى چيست ؟ آيا روح بعد از مرگ وجود دارد ؟ ...... ׳
در برابر اين پرسش هاى پايان ناپذير است که فلسفه دست بکار شده و ياورى مى کند. فلسفه در پى معجزه و شعبده بازى نبوده و دنياى ما را هم پيچيده تر نمى کند، بلکه در صدد قابل فهم و درک نمودن آن پيچيدگى ها برمى آيد. ׳
آنچه را فلسفه مى ناميم، تنها ٢۵٠٠ سال عمر دارد و نسبت به عمر بشرى، بسيار جوان و نوپاست. البته پرسش هاى فلسفى، بسيار پيش از پيدايش فلسفه مطرح بوده اند و در آينده هم در خارج از قلمرو فلسفه همچنان مطرح و مورد توجه خواهند بود. به ديگر سخن، ׳
تنها طرح پرسش نيست که فلسفه را به وجود مى آورد. فلسفه آنجا پيدا مى شود که انسان نسبت
به پرسش آفرينى و پاسخ يابى موجود، ناراضى باشد. ׳
يعنى بدون ديد انتقادى و ناخرسندى از وضع موجود نمى توان به دنياى فلسفه راه يافت. ׳
فيلسوفان داستان پردازى نمى کنند، از جنگ خدايان و قهرمانان و پادشاهان نمى گويند و هيچ گاه و هرگز خود را فرستاده خدا ندانسته، وحى و کتاب هاى آسمانى را ملاک و معيار قرار نمى دهند. هر چند، هر کدام از اين پديده ها را نيز بدقت مطالعه و بررسى مى کنند، ولى همواره و هميشه نيروى مورد استفاده فيلسوف ها يک چيز بوده، هست و خواهد بود: خرد انسانى. ׳
فيلسوف ها دليل آورى منطقى گرفته شده از تجربه را بطور خلاق در ذهن خود پروريده و مفاهيم را دقيق و خردمندانه شکل داده و طبقه بندى مى کنند. مفهوم، استدلال و تجربه، سه عنصر اصلى تشکيل دهنده فلسفه هستند. ׳
فيلسوف ها حتا اگر با روش فلسفى خود، پاسخ لازم را نيابند، ولى راه را براى خواهران و برادران خود مى گشايند تا آنها به حقيقت نزديک و نزديک تر شوند. ׳
جستجو و کنکاش جمعى و يارى هاى متقابل است که به فلسفه موضوعيت مى دهد. فلسفه بعنوان بخشى از فرهنگ بالنده تمام بشرى، امرى خصوصى و مربوط به يک نفر يا گروه در يک زمان يا مکان مشخص نيست، بلکه تلاش کاملن جمعى و هميارى هاى بى دريغ است براى فهم هستى و دگرگونى مناسب آن. ׳
حقيقت مطلق و نهايى مورد ادعاى فلسفه نبوده و نيست. فلسفه در زندگى روزانه ما حضور دارد به ويژه آن هنگام که شجاعت و توانايى لازم به درجه اى از رشد خود رسيده باشد که همه چيز را به زير پرسش برد. در اين جاست که انسان دچار نخستين سرگيجه ها مى شود. فلسفه به ما مى آموزاند که چگونه در دنياى انديشه و تفکر بدون آشفتگى و سرگيجه، از سطح به ژرفا برويم. در اين گذرگاه بايد بطور فعال در کندن و گود کردن سطحى که روى آن هستيم، شرکت کنيم. براى اين منظور از ابزار زبان استفاده نموده و مفهوم هاى "چرا" و "چگونه" را براى بديهى ترين امور بکار مى بريم. از همين جاست که نگاه ژرف و انتقادى به درک و باورهاى شخصى خودمان، زيربنا و پايه کنش هاى فلسفى ما هستند. تاريخ کوتاه فلسفه بيان گر گوناگونى راه هاى فلسفى و ظهور فيلسوفانى است که در نگاه نخست، کمتر اشتراکى با هم دارند، ولى انگيزه نيرودهنده همگى آنها در يک چيز است: تمناى دانستن و عشق به خرد. ׳
نخستين شاهکار فلسفى دنيا، " فيزيک" ﴿متافيزيک﴾ ارسطو، با اين جمله آغاز مى شود: ׳
" تمام انسان ها بطور طبيعى بدنبال دانستن بيشتر هستند". ׳
فلسفه بر پايه همين خواست طبيعى دانستن است که رشد کرده و شکوفا مى شود. ׳
آنچه را بنام دانش مى شناسيم، در پى راه يابى و حل مشکل هايى است که منظور و نياز ويژه اى را برآورده مى کند و کسى را که داراى اين گنجينه است، دانش مند و استاد مى ناميم. وکيل، استاد امور حقوقى است و پزشک، درمان بيمارى ها مى داند. فيلسوف، اما، استادى خود را در دارا بودن خرد و تسلط بر دانستن مى بيند. البته کسب خرد بسيار دشوار است و به گفته افلاطون، هيچ کس نمى تواند استاد فلسفه، به معنى دقيق کلمه، باشد. پس او همواره دوستدار خرد ﴿فيلسوف﴾ باقى خواهد ماند. دوستدارى خرد به معنى تلاش بسوى دست نيافتنى ها نيست، بلکه بررسى خردمندانه آن چيزهايى است که اکنون وجود دارند. يک فيلسوف، تنها عاشق خرد نيست، او، باز هم به گفته افلاطون، از آن لذت مى برد. در حالى که دانشمند در يک ميدان محدود دانستنى ها فعاليت مى کند، فيلسوف در جستجوى دانستنى هاى مشترک و جهان شمول است و تمام طبيعيت، هستى و حتا خود دانش و فلسفه را مى پژوهد. ׳
هر چند ميل به دانستن در تمام افراد بشر و تمام فرهنگ ها وجود دارد، ولى فلسفه فقط در بعضى از فرهنگ ها و آن هم تنها در برخى از افراد نمودار شده و مى شود. بدون پيش زمينه هاى مشخص مادى و معنوى نمى توان انتظار پيدايش فلسفه و يا طرح فلسفى جهان را داشت. اين شرايط در دوران باستان در ميان مصرى ها، بابلى ها، پارس ها، فنيقى ها و يونانى ها وجود داشته و فرهنگ هاى زير نفوذ خود را با انديشه هاى فلسفى پربار کردند. از آنجا که روند دانستن و خردورزى، روندى دشوار، پر هزينه و در بسيارى از موارد هم دردناک و طاقت فرسا بوده و هست،مى بايد براى عبور از دامنه ها و رسيدن به قله هاى فهم و درک زمانه، بسيارى از گرفتارى هاى زندگى روزمره هموار شده باشند. ثبات اجتماعى و اقتصادى، کاهش "غم نان و آب" و تامين نيازهاى اوليه در فرهنگ هاى باستانى گفته شده را مى توان از پيش شرط هاى پرداختن به فلسفه دانست. نکته مهم ديگرى که وجود داشته است، مطرح بودن " چه" و " چگونه" و " چرا" در شکل ساده خود بوده است. فلسفه بعنوان دانشى جداى از سودآورى فورى و ملاحظات زندگى روزانه، نياز به بستر اجتماعى آرام و آسوده اى دارد تا دست کم، امکان نبرد نابرابر دوستدار خرد با جهل و خرافات را فراهم نمايد. فلسفه با اتکاى به تجربه، خرد نقاد و بدور از افسانه پردازى ها، وکالت انسان ها را بر عهده دارد. منابع رجوع فلسفه، کتاب هاى آسمانى، نيروهاى غيبى، کنوانسيون ها و حتا قوانين هم نيستند، هر چند که فلسفه براى تمام جريان ها و شاخه هاى ممکن در زندگى بشرى با آمادگى کامل حضور تعيين کننده خود را دارد. اتکاى به خرد نقاد، فلسفه را بعدى جهانى بخشيده و مورد پذيرش همه فرهنگ هاى جهانى قرار داده است. جهانى بودن، ويژه گى و ذات فلسفه است. دليل هاى فلسفى داراى اعتبار جهانى هستند. ׳
البته فلسفه همچون ديگر پرنسيپ ها و پديده هاى جهانى داراى ويژگى ها و چسبندگى هاى محلى و منطقه اى نيز شده است و براى کارآمدى بيشتر بايد از پوسته تنگ آمريکايى و اروپايى خود خارج شده و جايگاه واقعى خود را در عرصه بين المللى دريابد ﴿براى نمونه در زمينه امور حقوقى، اخلاقى و يا تئورى هاى مربوط به سياست و حکومت سياسى﴾. شوربختانه مردسالارى بدخيمى تاريخ فلسفه را رقم زده است و آن را امرى مردانه و مربوط به مردان قلمداد کرده است. بر عليه اين جريان بايد مبارزه و مقاومت نمود. فمينيست هاى دوران ما دليل اين گونه گرايش هاى گاه مسخره آميز مردانه را در نبود نيروى بارورى و زايندگى در جنس مرد ديده اند و بر اين هستند که مردان براى جبران اين کمبود، خود را زاينده خرد دانسته اند. ׳
بايد در جستجوى دليل هاى " مردزدگى" فلسفه بيشتر پژوهش نمود و جايگاه انسانى فلسفه را به دور از دگم ها، جنسيت گرايى هاى کوته فکرانه و نژاد پرستى ها .... تعيين نموده و براى خوش بختى عموم - بشرى فلسفه را به پيش راند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
- فلسفه ﴿به يونانى: فيلوسوفيا، به معنى عاشق و دوستدار خرد، حکمت﴾ ׳
يک تعريف کامل و رسمى از فلسفه که مورد پذيرش همگانى باشد، وجود ندارد، ولى مى توان نکته هاى زير را به منظور جهت گيرى در نظر داشت: ׳
١- فلسفه از سويى يک تئورى يا آموزش درسى است و از سوى ديگر، گونه اى از زندگى يا فعاليت
يک فيلسوف است. اگر بر کنش فيلسوف تاکيد شود، فلسفه تلاشى است براى نيل به حقيقت و فيلسوف ، تلاش گر حقيقت است. اين برداشت و درک در فلسفه هاى شرق، هندى، چينى و بخش بزرگى از فلسفه اروپايى حاضر بوده و هست، بطورى که فيلسوف را داراى ويژگى هاى اخلاقى بالايى دانسته اند ﴿فلسفه بعنوان زندگى و نه فقط يک رشته درسى﴾. ׳
٢- در يک معنى فراخ و گسترده، فلسفه را در رابطه با جهان بينى و يا نوع نگرش مى فهمند. ׳
در حالى که جهان بينى ارايه يک تصوير کلى است، فلسفه بعنوان پرداختن به جزييات، چگونگى ها، دليل ها و تئورى هاى درون اين جهان بينى شناخته مى شود. ׳
فلسفه در همان حال که خواهان دليل آورى است، در پى آوردن دليل نيز هست. ׳
فلسفه از در دوران باستان و به ويژه در نظر ارسطو، دانش پايه اى و بنيان همه دانستنى ها بود ﴿تنها دانش مستقل آن زمان، رياضيات بود و ساير دانش ها از سده هژدهم به بعد، از فلسفه جدا شدند﴾. ׳
- فلسفه به شاخه هاى مختلفى بخش بندى شده است: ׳
از نظر رواقيون : فلسفه شامل لوژيک ﴿منطق﴾، فيزيک ﴿علوم طبيعى﴾ و اتيک ﴿اخلاق﴾ بود. ׳
مطابق ارسطو ، کانت و بسيارى از فيلسوفان ديگر: فلسفه نظرى ﴿در برگيرنده لوژيک، تئورى علمى و تئورى شناخت﴾ و فلسفه عملى ﴿شامل تئورى ارزش، استتيک، اخلاق، سياست، دين و حقوق﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭