به رسميت شناختن

  علفى بر مزار يا يک پرنسيپ اخلاقى؟

  دکتر امير طبرى

  at@falsafeh.com

 

  زندگى انسانى و انسان شدن، يک رابطه و روند بى گسست اکتشاف و اختراع است. رابطه با ديگرى، رابطه اى که انسان خويشتن خود و ديگرى را، در بستر داده هاى دگرگون شونده عينى و ذهنى، کشف و خلق مىکند.

  " بر گرفته از آموزش هاى کانت و هگل "

 

 

  زندگى شهروندى خواهان و نيازمند تحمل و اعمال روادارى نسبت به يکديگر است: در حالى که " انکار" و دشمنى، بافنده سرشت استبداد است، "روادارى" و آشتى جويى بالاترين فضيلت و مهم ترين وظيفه شهروندى است.

  شرط عينى و لازم برا ى پيدايش و کاربرد مفهوم روادارى هنگامى فراهم است که تنش و اختلاف رفتارها، هنجار ها، باورها و يا انگاشت ها ميان افراد، گروه ها و مجموعه هاى "متفاوت" انسانى وجود داشته باشد. يعنى، روادارى فقط با وجود تفاوت و اندازه اى از تنش در روابط - که جزيى از زندگى شهروندى است- مطرح شدنى است.

  نکته مهم اين جاست که ريشه اين تنش در نبود همخوانى يا نداشتن مطابقت کامل ميان رفتار يا هنجار هاى يک فرد يا جمع با سيستم باورهاى فرد يا جمع ديگر است، سيستمى که قالب ها و سنجه هاى درستى يا خوبى رفتارها يا هنجارها را تعيين کرده است. بنابر اين، فضيلت اخلاقى روادارى و تحمل ديگرى را تنها فرد يا گروهى مى تواند دارا باشد که بتواند در رابطه با واقعيت هاى موجود و سيستم باورهاى خود، انديشه و بازانديشى کند. و اين يک توانايى برجسته فرهنگى است که در يک سيستم دمکراتيک، در روند آموزش و پرورش، کسب شدنى است.

  توجه بيشتر و مطالعه چگونگى و ريشه هاى اين فضيلت شهروندى (به عنوان بن مايه اخلاق دمکراسى)، به مفهوم پذيرش ، تاييد موجوديت، ارج شناسى، مجاز دانستن، ابراز احترام، به رسميت شناختن و ارزش دادن به ديگرى (به عنوان بن مايه اخلاق به طور کل) راه مى گشايد.

 

  اين نوشته کوتاه تلاشى است براى بررسى و جلب توجه به پديده ى " تاييد و به رسميت شناختن ديگرى" ، امرى که، از ديد نگارنده، فراى هر سيستم سياسى و اجتماعى، نقش پايه اى و مرکزى در اخلاق دارد. هر چند که شکل گيرى، چگونگى و جلوه هاى آن در گلستان دمکراسى، در مقايسه با شوره زار استبداد، داراى تفاوت هاى اصولى است.

 

  در حالى که شعور گمراه و ناتوان استبداد از قاب تنگ ديکوتومى راديکال (دو نيمه انگارى، سياه و سفيد ديدن) فراتر نمى رود، قواى ذهنى دمکراسى در آسمان پلوراليسم و تنوع خواهى اوج مى گيرد.

 

  *****

  به رسميت شناختن هنگامى است که يک سوبژه (فردى، اجتماعى، سياسى، حقوقى، ...) سوبژه ديگرى را در يک بافت و رابطه مشخص، داراى درجه اى از يک شايستگى ويژه مى شناسد. اندازه ى متقابلى از احترام، باورداشت، سپاسدارى و ستودن، جزيى جداناپذير (ضمنى يا آشکار) در رابطه ميان اين دو سوبژه است.

  " به رسميت شناختن" يک ا رزش گزارى مثبت است و کسب آن از محيط پيرامون را بايد از مهم ترين انگيزه هاى فردى و جمعى دانست که وجود آن، دست کم، بر اعتماد به نفس فرد و گروه مى افزايد و نبود آن، گونه اى از تنبيه فرهنگى، اجتماعى، حقوقى يا سياسى است. اين مفهوم در سراسر زندگى انسان ها، از حقوق بين الملل و تشکيل حکومت گرفته تا سيستم خانواده، نهادهاى اجتماعى، مالکيت، حقوق ... تا اجازه کسب و کارهاى روزانه، حضور دارد.

  بسيارى از هم نسل هاى من که با هزار بدبختى و ماجراهايى که شرح اندوهبار آن از ميدان تخيل معمول بيرون مى زند، از ميهن خود رانده شدند، به نقش سرنوشت ساز و تعيين کننده اين مفهوم بيشتر و بهتر آشنايند ( در آلمان بايد به عنوان پناهنده " آنِرکا نت" يعنى به رسميت شناخته مى شديم).

  مفهوم "به رسميت شناختن" به ويژه در حقوق بين الملل، روان شناسى اجتماعى و پداگوژى مورد بررسى قرار گرفته است. در فلسفه، پرداختن به اين موضوع از سوى فيشته، هگل، هابس، هونِت، زيپ، ميد، هابرماس و برخى ديگر از انديشمندان انجام شده و همچنان مورد توجه و کنکاش است. در اين نوشته، به عنوان سرآغاز، نگاهى به آموزش هاى هگل دارم و در فرصت هاى ديگر، آن را با يارى گرفتن از ديگر انديشمندان، پى خواهم گرفت.

 

  *****

  هگل (در پديدارشناسى روح، بخش خدايگان و بنده) مفهوم " به رسميت شناختن" را، در ريشه هايش، پژوهيده است. او خودآگاهى را امرى وابسته به تاييد از سوى وجود ديگرى ديده و اين دوگانگى ذاتى خود آگاهى را مورد دقت فلسفى قرار داده است. از نظر هگل، " به رسميت شناختن " ريشه در شکل گيرى خودآگاهى فردى دارد. فرد، براى شناخت خود، از ديگرى فاصله مى گيرد و خود را تاييد شده مى يابد. يعنى، هيچ کس فرديت و خودآگاهى خود را به خودى خود و با اتکاى به خود خودش ندارد، بلکه، با ارتباط، مرز بندى و هم سنجى با ديگرى است که به خودآگاهى مى رسد. پس، خودآگاهى هر يک از ما افراد انسانى، در وابستگى به وجود خودآگاهى " ديگرى" است.

  هگل به رسميت شناختن را رابطه متقابل ولى نا قرينه و آسيمتريک ميان خودآگاهى افراد با يکديگر مى بيند (خدايگان و بنده!). اما به لزوم فاصله گيرى و وجود اندازه اى از آزادى در اين رابطه تاکيد مى کند . " فرد" يک جزيره تنها و جداى از ديگران نيست و نمى تواند باشد: فهم ديگرى و " ديگر بودن" ديگرى است که امکان پيدايش و پى بردن به خودآگاهى خودمان را ممکن ساخته است. اما اين خودآگاهى "طبيعى" هنوز بسيار ابتدايى است و بايد براى موفقيت در کارکردهاى پيچيده " اجتماعى" تربيت شود: در اينجا، سنت ، قانون، قراردادها و نهادهاى اجتماعى و سرانجام حوزه عمومى و حضور سيستم در کليت خود است که نقش تعيين کننده را ايفا مى کنند.

  هگل ميان فرد و شخص تفاوت مى گذارد: فرد، اينديويديوم، هويت خود را، در مرتبه نخست، از به رسميت شناختن از سوى ديگرى مى يابد ( ويژگى اينترسويژکتيو) و حلقه اى در زنجيره جمع است. شخص، اما، رسميت يافتگى اينترسوبژک تيو (ميان ذهنيتى) را بر پايه ويژگى هاى جداگانه خود کسب مى کند. هر عمل ضد اخلاقى و تبه کارانه، نه فقط به شرف و باشندگى " فرد"، بلکه به حق و حقوق آن " شخص" نيز آسيب مى رساند. آنجا که فرديت شخص يا شخصيت فرد مورد تهاجم قرار بگيرد، موضوع مرگ و زندگى روى مى نمايد و اين نبردى است که مى تواند آن سوى هنجارها و حقوق رسميت يافته جريان يابد.

  به رسميت شناختن و مجاز دانستن وجود ديگرى، مطابق هگل، سنتز عشق و نبرد است. خود يابى و فاصله گيرى از ديگرى يا پيوستگى با ديگرى و در همان حال اعلام وجود خويش، دو جلوه در يک لحظه هستند: از سويى اثبات و از سوى ديگر، برگذشتن از خويش.

  هگل خاطر نشان مى کند که ايجاد اراده مشترک و اتحاد ميان اف راد و گروه ها فقط از راه عبور از سطح طبيعى و رسيدن به مرحله اجتماعى امکان پذير است. چرا که اتحاد، به معنى پاسخ گويى به نيازهاى طبيعى تک تک افراد يا گروه ها نيست، بلکه، ساخت اراده جمعى و تشکيل نيروى متحد به منظور فراهم نمودن امکان " آزادى" و پشتيبانى از " حقوق" همه ى افراد و گروه هاست.

  بسيار اهميت پراکتيک دارد، که بدانيم ارتباط ميان فلسفه سياسى، فلسفه حقوق و فلسفه اخلاق، يک رابطه فرمال، مقطعى، موردى و يا ساختگى نيست: سياست، حقوق و اخلاق مجموعه اى به هم پيوسته و متکى به يکديگرند!

  و چنان چه مى بينيم، "به رسميت شناختن" ، در فلسفه هگل، پروسه خودسازى از طريق هم کنشى با اجتماع است، پروسه اى که هدف آن آزاد سازى و آزادى بخشى حقوقى افراد و گروه هاى اجتماعى گوناگون است. هگل رابطه ميان دو سوبژه با يک ديگر را رابطه ميان دو نيرو يا دو چيز نمى بيند، بلکه آن را به عنوان دوگانگى درونى خود سوبژه نشان مى دهد. هر يک از سوبژه ها در سوبژه ديگر حضور دارد. براى همين است که يک انسان با تغيير دادن انسان ديگر، خودش نيز تغيير مى کند.

  در اينجا بايد به اين نکته مهم اشاره شود، که خودآگاهى با کمک زبان و فقط در بستر آن است که مى تواند هستى خود را حتا در درونى ترين و ژرف ترين لايه هاى آن بيان نموده و منتقل سازد: امکان اعتبار مندى خواست و کنش ما هنگامى است که آن را بر زبان آورده و " بيان" کنيم. يعنى، صرف جلوگيرى از بيان چيزى، سدى در برابر اعتبارم ندى آن چيز و در نتيجه مانع فهم و پرداختن به آن است. در حالى که ارتباط بيانى ميان خدايگان و بنده در قالب فرمان دهى و فرمانبرى محدود است، رهايى از نابالغى سياسى فراهم کننده برابر حقوقى همه اعضاى جامعه و ارتباط گيرى آنها دقيقن بر پايه قوانين و قاعده هايى است که بطور دمکراتيک تعيين و به رسميت شناخته شده اند.

  *****

  منابع مورد بررسى :

 

1- Anerkennung und Toleranz, über die politischen Tugenden der Demokratie, Palm& Enke, Jena, 1996

  2- G.W.F. Hegel, Phänomenologie des Geistes, Felix Meiner Verlag, Hamburg, 1999

  3- Axel Honneth, Kampf um Anerkennung, Suhrkamp, 1992

  4- Luwig Siep, Anerkennung als Prinzip der praktischen Philosophie, Freiburg, 1979

 

 

*******

 

 

 

ParsNegar II
Use Microsoft Internet Explorer 5+ to view this page.